گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

چشم!

سه شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۳، ۱۰:۵۱ ب.ظ

بعضی وقتا رئیس کلید می کنه روی یه چیزی و ...

دیروز صبح بعد صبحونه رئیس گزارش اسمبلی! رو می خواست، تا دیروز "علی.ح.cp" داشت رووش کار می کرد تا آماده ش کنه که رفت کیش! و بهم گفته بود بقیه ش رو درست کنیم. رفتم سیستمش رو روشن کردم دیدم خیلی ناقصه و نیاز به جابه جایی هایی هم داره، کلی با استرس از تنگی وقت و خشم رئیس نشستم پاش تا درستش کنم، از یه جایی دیگه چشام شروع کرد به سوزش و درد گرفتن!* نتونستم ادامه بدم و درحالی که دستم رو گذاشته بودم روی میز، سرم رو گذاشتم رووش؛ "محمد.ل.ف" که کنارم نشسته بود گفت: [چی شد؟! خوابت برد؟] منم گفتم که مشکل چیه. ول کردم کارو و پاشدم رفتم دستشویی و چشام رو با آب سرد شستم بعدشم اومدم پشت میز خودم نشستم و یکمی با چشمان بسته استراحت کردم. بعد که سوزش و دردش کمتر شد دوباره رفتم پای سیستم "علی" تا کار رو ادامه بدم.

کار قبل از ظهر تموم شد ولی چون رئیس دفتر نبود (احتمالا توی کارخونه پیش *** ای ها بوده)، نشد تحویلش بدم تا بعد ناهار که "مد...و" زنگ زد بیا رئیس کارت داره. رفتم اتاقش، مهندس "مه...ی" هم بود. گفتم واستون شِیر کردم. رئیس با صدایی که چند روزه گرفته س گفت: [کار نمی کنینا! از پنج شنبه قرار بوده گزارش تحویل بدین] منم جواب دادم که: [صبح آماده شده بوده ولی شما تشریف نداشتید] بعدشم توی دلم گفتم: [کجا از پنجشنبه قرار بوده؟! پنجشنبه عصر تازه گفتید که گزارش رو بنویسیم] رئیس گزارش دوصفحه ای! رو هم که روز قبل پرینت گرفته بودیم رو نشونم داد و گفت: [اینم اصلاحش کنید، این عکسه آبی افتاده! به جای اون عکسِ آخرم عکس کیسی که رنگش کردیم رو بذارید] چون عکس رنگ شده ش رو نداشتیم با "محمد.ل" رفتیم تا ازش عکس بگیریم. بعد دوربین رو بردیم حراست تا واسه مهندس"شه..ز" شِیر کنه. محمد.ل" جلوتر رفت منم چون لیوان نسکافه! دستم بود و تازه تمومش کرده بودم رفتم توی آبدارخونه ش تا بندازمش توی سطل آشغال که یهو کاغذ اندازه برداری هایی که دستم بود افتاد، برش داشتم تا اومدم از آبدارخونه بیام بیرون دیدم یه یاروئه اومد طرفم پشتشم "محمد.ل" اومد؛ ازم پرسید چی می خوای؟! همزمان با "محمد.ل" گفتم: [با همیم] ولی همچین سریع اومد پی ام انگار جاسوسی دارم می کنم! آخه یکی نیست بگه توی آبدارخونه چی هست مگه؟! تهش یه یخچاله که ممکنه خوراکی توش باشه. اینجا لجم گرفت! وقتی هم که رفته بودیم داخل اتاق، در حینی که همکارش داشت عکس ها رو شِیر میکرد و من و "محمد.ل" داشتیم صحبت می کردیم دیدم داره به حرفامون گوش میده! منم بیشتر لجم گرفت و از دستی از هر دری! با "محمد.ل" سخن راندم، از کار و پول قبض گاز و همسایه بالایی و ...بعدا که اومدیم بیرون "محمد.ل" هم گفت که فهمیده اون یارو داشت به دقت به حرفامون گوش میداده و منم گفتم: [فهمیدم، واسه همین هی حرف میزدم] چون آخر وقت بود دیگه عکس ها به دستمون نرسید (البته به دستم! چون "محمد.ل" اضافه کار واینستاد)

امروز کار محوله دیروزی رو تموم کردم و رفتم سمت دفتر مدیریت ولی بازم رئیس نبود! به مهندس "شه...ز" جریان دیروز رو گفتم، اونم گفت که پرینت بگیرم بذارم روی میزش تا وقتی اومد گیر نده باز!

پ. نوشت: یاد حرف مامان افتادم که بهم میگفتن به چشمات زیاد فشار نیار، ببندشون و استراحت بهشون بده گاهی، آب هم همیشه بخور! مثل اینکه یادتونه میره آب بخورید و بعضی روزا یه سینی لیوان آب میاوردن همه مون میخوردیم.

خیلی وقتا 8 لیوان آب در روز رو نمی خورم همین باعث میشه بیشتر به چشام فشار بیاد!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۱/۲۸
یادگار

اداره

تهران

نظرات  (۱)

۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۹:۳۸ خانوم مهندس
رئیسا همشون همیننم. حراستیا هم دقیقا همینن
حرصشو نخور
عینکی هستی؟
پاسخ:
بعضی رئیسا هم خوب هستن ولی جای ما همه از دم اینجوری هستن، لااقل ب تور من که نخوردن
بله بدجور! شکلک های یاهو

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">