گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

مسابقه خواستگاری!

چهارشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۱۵ ق.ظ

ت. نوشت1: این مطلب روز سه­شنبه شروع به نگارش شد و مطابق با اتفاقاتی که طی روزای بعد (4شنبه و پنج­شنبه) افتاد، ویرایش و تکمیل گردید.­

پ. نوشت 1: ت. نوشت=توضیح نوشت

فردا (چهارشنبه) دکتر امتحان داره! این رو فقط من توی دفتر می­دونم! چون چند روزی مهندس "شه...ز" نبودن دفتر، باید می­رفت از خود رئیس مرخصی می­گرفت ولی جرئتش رو نداشت! صبر کرده بود تا مهندس برگرده اما امروز دیگه باید اجازه­ش رو می­گرفت. هی از من و بقیه می­پرسید [چکار کنم؟!] یکی می­گفت که به رئیس نگه و بره به مهندس "مه...ی" بگه، یکی می­گفت: [برو با رئیس صحبت کن ولی نگو میخوای بری مشهد، بگو کاری دارم فردا نمیام]. از منم پرسیده بود که بهش گفتم: [می­ترسی؟! بابا من یکی از اولین مرخصی­هام که دو روزم بود رو از خود رئیس گرفتم، اول با "مهدی...ه" و "مه...ی" هماهنگ کن بعد برو پیش رئیس بگو بهش که فردا نمی­تونم بیام؛ بلافاصله و بدون این­که اجازه بدی رئیس چیزی بگه، سریع پشت­بندش بگو که با فلانی و فلانی هم هماهنگ کردم و کاری نداشتن باهام] ساعتای 11 بود که "مد...و" و "مجید.ق" از خرید خوراکی­ها! برگشتن و ما هم که اون دوروبرا بودیم رفتیم کمک که وسایل رو از توی ماشین ببریم توی اتاق آرشیو! بعد این­که تمام خوراکی­ها منتقل شدن، دُکی به "مد...و" گفت که با رئیس واسه مرخصی­ش صحبت کنه! ما دمِ در، داخل راهرو وایستاده بودیم. رئیس بهش گفت که: [بره ولی بعد خودش رو آماده کنه که یک ماهی بره اصفهان]. من و دکتر این رو که شنیدیم چشامون گرد شد! دکتر جا خورد و منم بهش خندیدم؛ بهم گفت: [بدبخت شدم که!]2 بعدشم خودش رفت داخل. به رئیس گفته بوده که: [اگه این­جوریه مرخصی نمی­خوام!]

جالبی­ش این­جا بود که مهندس "شه...ز" ساعت 13 اومد اداره!

نمی­دونم چی شد و با کی صحبت کرد که شنبه هفته آینده رو هم مرخصی گرفت. من توی اتاقمون و روی صندلی­م ولو! بودم که شنیدم داره با لهجه شیرین مِشَدی با تلفن صحبت می­کنه، از صحبتاش فهمیدم که اونطرف خط خانواده­ش هستن (خواهر بزرگه ش یا مادرش). بهشون گفت که داره میاد و چندجا اگه می­خوان و می­تونن قرار بذارن! فهمیدم منظورش رو و خنده­م گرفت. قبل این­که بیاد داخل اتاق، توی همون حالتِ وِلوم یک برگه گرفتم جلوی صورتم که خنده­م رو نبینه! از کنار برگه یواشکی نگاهش می­کردم، اونم چند باری بهم نگاه کرد. بالاخره برگه رو گذاشتم کنار و درحالی­که روم به مانیتورم بود آهنگِ *ع.رو.س و دو.م.اد همدیگه رو ندیده­بودن، حالا که دیدن، همدیگه رو پسندیدن، بادا بادا مبارک بادا* رو با دهن زدم و خندیدم! اومد کنارم نشست. یکم با هم حرف زدیم و بهش گفتم: [احتمال این­که راتون بدن کمه ها! با توجه ب رنج سنی­ای که تو می­خوای، الان دخترا امتحان دارن و از روزی که بهشون بگن خواستگار می­خواد بیاد تا حداقل یک روز بعد خواستگاری ذهنشون درگیره و خونواده­شون احتمالا حاضر نمیشن که الان این اتفاق بیوفته، مگه این­که طرف لیسانس­ش رو گرفته باشه]. بعدِ یکم فکر حرفام رو تایید کرد. یادم نیست تا ساعت چند اداره وایستاد.

چهارشنبه صبح بازم زودتر بیدار شدم و نمازم رو سریع توی خونه خوندم. وقتی رسیدم اداره، گرفتم روی صندلی (کنار شوفاژ و پشت به میز دکتر) خوابیدم! بعد چند دقیقه یکی اومد خودش رو انداخت روی صندلی دکتر! سرم رو برگردوندم، دیدم خودشه! بهش گفتم: [چرا نرفتی؟!] جواب داد که امروز میره! بعد خوردن صبحونه و شروع به کار ازش پرسیدم: [مگه امروز امتحان نداشتی؟!] که گفت: [نه! شنبه]. بعدِ یه سوالِ دیگه­ی من گفت که از اولش هم شنبه امتحان داشته نه چهارشنبه! الان که دارم می­نویسم، می­بینم آره منو بازی داده بوده! اولِ اول حرف از سه­شنبه زده بود بعد کرده بودش 4شنبه! شانس آورد که من کار داشتم و این هفته رفتنم به مشهد کنسل شده بود وگرنه حالش رو می­گرفتم!

چندی پیش یه بخشنامه اومد با عنوان *پاداش ازدواج*! توش نوشته بود به 15 نفر اولی که از تاریخ 22 آذر (17 ربیع الاول) برای اولین­بار ازدواج کنن، از طرف صنعت 50 میلیون ریال بلاعوض بهشون میدن غیر اون 10 میلیون ریالی که گروه میده. سه­شنبه به شوخی به دکتر گفتم: [اینم(بخشنامه) ببر و نشون خانواده خودت و دختر بده! بگو فعلا یه عقدی کنیم بعدا سرفرصت حرف­هامون رو می­زنیم!]. با خودش برداشت که ببره نشون خانواده­ش بده.

آخر وقت چهارشنبه توی دفتر همه حرف از دکتر می­زدن که رفته مشهد بره خواستگاری، هرکی هم از من از صحت و سُقمش می­پرسید، می­گفتم: [نه بابا! کارِ دیگه­ای داشت] به بچه­های خودمونم می­گفتم: [بابا ناسلامتی دانشجوی دکتراست ها! هرچند وقت یک­بار باید بره پیش استادش]. البته قبل این­که بخواد بره مشهد با دکتر بحث می­کردم و بهش گفتم: [استادت بهت چیزی نمیگه؟! تو مگه نباید هر ماه بری پیش استادت؟! امتحان زبان بدی؟! به موضوع تِزت فکر هم کردی تا حالا غیر جمع آوری مقاله و ...؟! نظام آموزشی رو به سخره گرفتی؟!]

دکتر شنبه و یکشنبه رو مرخصی گرفت.

پ. نوشت 2: دکتر هم مثل من دوست داره برگرده مشهد و اگه بفرستنش اصفهان واسه یادگیری و انتقال تکنولوژی خب دیگه اینور به این راحتی­ها نمیگذارن که انتقالی واسه مشهد بگیره

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۲۳
یادگار

اداره

تهران

نظرات  (۱۴)

چند جا قرار بذارن:)))))))


+ من کلا با این خواستگاری سنتی مشکل دارم:/ تجربه ش رو دارم البته...پووووف
پاسخ:
:)
هرکسی دیدگاهی داره خب :)
۲۳ دی ۹۴ ، ۰۷:۵۰ ماهیُ ماه
سلام :))

خیلی جالب بود.
منم همراه با حرکات توصیفی شما خنده م گرفت و خندیدم :))
ان شإ الله همیشه شاد باشید ...

پ.ن :   حریم خصوصی!!!  فراموش اش نکنید.....
حق الناسه.

پاسخ:
سلام
البته دیشب خسته بودم و کامل ننوشتم نیاز به ویرایش هم داره!
ممنون

حواسم هست ولی جلوی شنیدن رو نمیشه گرفت...حالا بقیه ش رو هم باید بخونید!
:)
آهنگ در؟؟؟منظورتون همون اهنگ عروسی وشادیه؟خب به سلامتی:)
پاسخ:
دیشب خسته بودم کامل ننوشتم تازه نیاز به ویرایش هم داره
بله منظورم همون آهنگه
سلامت باشید
:))))
مسابقه!!!!!!
پاسخ:
:)
بله مسابقه
قضیه داره، مینویسمش حالا!
چرا اسم پستتون مسابقه خواستگاریه؟!
من تصور میکنم ؛ شما رژیم دارید درسته؟!
پاسخ:
خب بعد ویرایش و اضافات جواب سوالتون رو میگیرید!
چرا همچین تصوری دارید؟! چی شد که همچین تصوری پیدا کردید اصن؟! :)
ان شالله که همکارتون بتونن خوشبخت باشن و واسه زندگیشون بهترین تصمیم رو بگیرن و امیدوارم در جریان خواستگاری رفتن و سر زدن به چندین خانواده نه خودشون اذیت بشن و نه افرادی که مقابلشون قرار گرفتن.
پاسخ:
ان شاءالله همه جوونا خوشبخت بشن
ان شاءالله که این همکار ما رو راهش بِدن اصن! :)
من نظر ندادم واسه اینه که منتظر باقی کار کارگران هستماااا :)
پاسخ:
:)
حسی هست که از متنهاتون گرفتم:))))))
پاسخ:
رژیم که نه ولی حس تون یجورایی درسته! :)
۲۵ دی ۹۴ ، ۰۷:۳۰ ماهیُ ماه
سلام.
ان شا ٕالله همه جوونا خوشبخت بشن،
آقای دکتر داستان ما هم همینطور :)

امیدوارم شما هم هرچه زودتر به آرزوتون
(انتقالی به مشهد) برسید .

پاسخ:
سلام
ان شاءالله
:)
تشکر
پس دیگه اون بخشنامه رو هم که باخودش برد,فک کنم احتمالا مزدوج برگرده :)))
پاسخ:
نه!
تحلیل من درست بود! :)
شما تو مسابقه خواستگاری شرکت نمیکنید؟!:p
پاسخ:
60 میلیون ریال که سهله، اگه 60 میلیون تومان هم بود بخاطرش با عجله و هول هولکی کاری نمیکردم
۳۰ دی ۹۴ ، ۰۳:۰۶ اَسی بولیده

واسه اولین بار ازدواج کن؟؟؟؟

ببین کار به کجا رسیده که چنین چیزی تو بخشنامه قید شده...

پاسخ:
:)
از وبلاگ هولدن اومدم اینجا، این پست توجهم رو جلب کرد، دیدم چقدر برام آشناست! احتمالا قبلا اینجا اومده بودم!! با کمال تعجب دیدم بعله! کامنت هم گذاشتم حتی!! :))
پاسخ:
سلام
خوش اومدین
:))
حتی اگه بدونید ما همدیگه رو از خیلی پیشتر ها میشناسیم در جایی دیگر خانمِ tolooeman
ببخشید سلام :دی
متشکرم :)
خیلی پیشترها؟؟ کجا؟؟!! o_O

پاسخ:
:)
بله

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">