گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

۲۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

تازه نشستم پای سیستم و توی نت بودم که برامون مهمون اومد، فکر کنم "الهام" دختر خاله م اینا بودن، بابا از اتاق رفتن بیرون و البته قبل رفتن پاور سیستم رو خاموش کردن! عصبانی شدم و یکم با صدای بلند غرولند کردم طوری که همزمان که مهمونا داشتن با خانواده احوالپرسی می کردن صدای من رو هم شنیدن! خیلی عصبانی بودم و می خواستم ی کاری کنم! مثلا ی چیزی رو محکم بزنم زمین یا ...! با خودم گفتم که چه کاریه؟! چرا به خودم یا وسایل آسیب برسونم؟! پس خویشتن داری نموده و خشم خود را فروخوردم! چند لحظه بعد مامان و "مریم" به همراه "الهام" اومدن توی اتاق! می خواستم ب نشانه اعتراض بی محلی کنم و اتاق رو ترک کنم اما فهمیدم که می خوان در مورد ازدواج باهم صحبت کنن! 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۲۱
یادگار

واسه پیگیری نامه ای زنگ زدم به داخلیِ "محمد.ک"، بعد احوال پرسی بهش گفتم که خستگیا رفع شده؟ و اینا. بهش گفتم که حقوقمون هم دیگه از دیروز جاری شد. گفت: [پس وضعت خوب شده! می خوای تویِ کادوت تجدید نظر کنی؟!:دی] با خنده جواب دادم که آره:). در مورد کلاستر و زمان خالی شدنش ازش پرسیدم که جواب داد: [نمی دونم تا کی خالی میشه، من تازه اومدم!]. معلومه که از مرخصی بعد عروسی میاد. بعد از ظهر که دوباره تماس گرفتم، ازش پرسیدم: [از مرخصی بعد عروسی میای؟ رفته بودی ماه عسل؟] که اونم تایید کرد. بهش گفتم: [یه دستی هم روی سر ما بکش!:دی] جواب داد: [با اون ریش و سبیلی! که تو گذاشته بودی، تو باید به فکر ما باشی!]

پ. نوشت: حالا بعدا در مورد مراسم عروسی ش بیشتر باید باهم صحبت کنیم، البته اگه ازم نظر بخواد حتما بدون رودروایسی نظرم رو بهش میگم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۳ ، ۰۱:۳۳
یادگار

1. ویژگی های شخصیتی افراد مطیع یا مهرطلب :

شخصیت مطیع یا مهرطلب؛ نگرش ها و رفتارهای خاصی را نشان می دهد. که بیانگر تمایل حرکت به سوی مردم است. نیازی شدید و مداوم به محبت دیگران؛ میل به اینکه دوستشان بدارند؛ آنها را بخواهند و از آنها حفاظت کنند. این تیپ شخصیتی این نیاز ها را نسبت به همه نشان می دهند؛ اگرچه آنها معمولاً به یک شخص سلطه گر نظیر دوست یا همسر نیاز دارند که زندگیشان را سرپرستی؛ و آنها را محافظت و راهنمایی کند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۳ ، ۰۱:۰۷
یادگار

بالاخره پس از ماه ها انتظار و علی الحساب حقوق گرفتن، امروز اس ام اس طلایی! اومد و حقوق بهمن ماه رو برامون واریز کردن به علاوه ی عیدی آخر سال.

البته هنوز از معوقه هامون خبری نیست! چه نقشه هایی که برای معوقه ها نکشیده بودیم!B-) باید صبر کنیم فیش هامون بیاد تا ببینیم چی به چیه، و بعدش بریم سراغ امکانات رفاهی. کم کم می تونم با فراغ بال مریض بشم*

ان شاءالله کم کم برم دنبالِ انتقالی و دست خانم بچه ها رو بگیرم، برگردیم ولایت!:D

پ. نوشت: تقریبا دو سال و یک ماهه که بیمه نیستم!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۳۴
یادگار

بعضی وقتا رئیس کلید می کنه روی یه چیزی و ...

دیروز صبح بعد صبحونه رئیس گزارش اسمبلی! رو می خواست، تا دیروز "علی.ح.cp" داشت رووش کار می کرد تا آماده ش کنه که رفت کیش! و بهم گفته بود بقیه ش رو درست کنیم. رفتم سیستمش رو روشن کردم دیدم خیلی ناقصه و نیاز به جابه جایی هایی هم داره، کلی با استرس از تنگی وقت و خشم رئیس نشستم پاش تا درستش کنم، از یه جایی دیگه چشام شروع کرد به سوزش و درد گرفتن!*

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۵۱
یادگار

امروز هم دکتر "پ" مطابق با بقیه یکشنبه ها اومد دفترمون، کمی از عروسی "محمد.ک" و خانم "ص" براش تعریف کردم و گفتم که "امیر.آ" هم بود! و درموردش با دکتر صحبت کردم. بین کارهامون همین طور باهم حرف می زدیم. امروز دکتر از محل کارش مرخصی گرفته بوده و رفته بوده دنبال کارهای بیمه و پولی که توی تیرماه موقع مریضی دخترش خرج کرده بوده، حدود 512 هزارتومان. وقتی مهندس "عل...ه" اومد با "مجید.ق" روبوسی کرد و ما هم از پشت پنجره دیدیمشون.

دکتر با خنده گفت: [بچه سوم آقای "عل...ه" به دنیا اومده؟!]

منم با لبخند جواب دادم که: [نه، 22 بهمن جشن عروسی آقای "ق" بوده]

دکتر گفت که: [کم کم همه دارن متاهل میشن]

با اشاره به سه نفری که غیر دکتر توی اتاق بودیم گفتم: [این جا که همه مجردن]

دکتر هم گفت که: [یه کم پولاتو جمع کن، بعد ازدواج کن، بچه دار شو و ...؛ الان یه عده ازدواج نمی کنن! واسه ازدواج باید فداکاری کنی، از خودت بگذری؛ یه عده ازواج کنن موفق میشن توی زندگی، یه عده هم ازدواج جلوی موفقیت شون رو میگیره! واسه همین، اون عده ازدواج نمی کنن ولی تو از اون افرادی که ازدواج کنی موفق میشی توی زندگی ت]

پ. نوشت: دکتر "پ" قبلا هم در مورد ازدواج سفید! باهمون صحبت کرده بود که زن و مرد بدون عقد شرعی باهم زندگی می کنن و ...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۲۱
یادگار

حدود یک ماه پیش "مهتاب" پیامکی فرستاد بهم که فلان شماره رو به فلان شماره اس! کن. منم پیامک زددم. مسابقه کتابخوانی بود. از هفته پیش اس ام اس هایی از طرف همون مرکز برام می اومد که شما در قرعه کشی شرکت داده شده اید و یا فلان مسابقه جدید رو شرکت کنید و ... تا امروز عصر که این پیامک واسم اومد:

کتاب و زندگی؛ من زنده ام

شما در قرعه کشی مسابقه کتاب و زندگی برنده شده اید. جهت تکمیل فرم دریافت جایزه، از روز دوشنبه به سایت مسابقه مراجعه کنید.

البته پیامک رو ساعت 18:45 موقع خروج از دفترمون دیدم و زیاد جلب توجه نکرد برام! اومدم خونه، همین جور داشتم تلویزیون می دیدم و هر از گاهی هم توی نت می چرخیدم که یاد پیامکِ افتادم. اومدم توی سایتشون و شماره م رو وارد کردم و نوشت:

تبریک

شما برنده کارت هدیه شدید

 

رفتم توی قسمت مشاهده برندگان قرعه کشی مرحله اول و شماره م رو با Ctrl+F جستجو کردم! کدم 9536309584 بود!

همون پیامک رو واسه "مهتاب" اس ام اس کردم و بعد چند دقیقه از خونه شون بهم زنگ زدن! فهمیدم "حامد" آقاست و خبرا بهش رسیده. با خنده سلام و احوالپرسی کردم و در جواب این سوال که چی بردم گفتم: [کارت هدیه]. از قضیه مسابقه پرسیدم و گفت که کتاب ش رو خریده بوده و سه نفر می تونستن توی مسابقه شرکت کنن، یکی خودش، یکی "مهتاب"؛ دنبال نفر سوم می گشتن که "مهتاب" من رو پیشنهاد میده! "حامد" آقا توی تلفن گفت که "مهتاب" خانم گفته "م ح س ن" خرشانسه! البته "مهتاب" گفته شانسم خوبه و واژه خر! رو "حامد"آقا اضافه کرده. حتما!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۲۲
یادگار

جمعه بالاخره تعطیل بودیم! ساعت گوشی م زنگ میزد و من دوست نداشتم پاشم! تا اینکه "مهتاب" تماس گرفت. قرار شد بیاد و تا شب یعنی قبل اومدن "علی.ا" پیشم بمونه. بعد که قطع کرد و اومدم توی حال، پاکت دعوت جشن محل کارم رو دیدم که از ساعت 14:30 تا 18 بود. باید می رفتم وگرنه 200هزارتومنم می پرید! دوباره به "مهتاب" زنگ زدم و شرح ماوقع کردم! اونم خیلی منطقی پذیرفت که بیاد و عصر بره! بازم رفتم دم مترو سبلان دنبالش تا باهم بیایم خونه، توی راه هم دوتا رون مرغ واسه ناهار گرفتم به همراه دو عدد هویج! که شد 200 تومن. اومدیم خونه، اول یه چای آویشن دم کردم بعدش خدا خیرش بده "مهتاب" شروع کرد به غذا درست کردن؛ دستش دردنکنه واقعا خوشمزه شده بود البته خودش می گفت چون یکم مرغا ته گرفته خوشمزه شده! ساعت 15 یه کم میوه شستم و آوردم تا باهم بخوریم. 15:30 شده بود که گفت: [مگه نمی خواستی ساعت سه و ربع بری؟! دیرت نشه!] مجبور بودم وگرنه دوست نداشتم "مهتاب" بره. باهم حاضر شدیم و زدیم بیرون تا سر سبلان باهم اومدیم و اون رفت سمت مترو و من برگشتم و رفتم به طرف میدون تا از اونجا با ماشین برم سرکار!

مراسم خوبی بود، برعکس روزای کاری هیچ محدودیتی نبود! اگه می دونستم به ورود افراد بدون کارت دعوت گیر نمیدن "مهتاب" رو هم با خودم میاوردم تا ببینه کجا کار می کنم! "مجید.ق" که دو روز قبل توی کاشان مراسم عروسی ش بود با خانمش اومده بوده و خانمش بهش میگه که: [این جا کار می کنی؟ خرابه س که!]

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۵۵
یادگار
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۳۴
یادگار

صبح با قیافه جدید رفتم سرِکار، قسمتِ چونه م رو کردم توی یقه کاپشنم که دیده نشه! ولی چون قبلا قبحش! ریخته بود دیگه کسی زیاد تازگی نداشت براش ولی خب هنوزم یه جوری نگام میکردن! بالاخره بعد ی مدت ریش داری! مدل بذاری نگاه داره. بعدازظهر مهندس "مه...ی" بازم مثل دفعه پیش گفت که "مح...ی" بدون اجازه داره از لایسنس! من استفاده میکنه. منم جوابش رو دادم که ماله من فرق داره!

می خواستم زودتر بیام خونه که به کارهای قبل عروسی برسم و یه ساعتی هم بخوابم ولی گفتم حیفه! و موندم تا 17 بعدازظهر.(به بعدا نوشت مراجعه شود!)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۰۱:۳۵
یادگار