گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

همه چی دست به دست هم داده تا این هفته پر از استرس باشه، هفته آینده هم همین جوری پر از استرس خواهد بود!

1. امروز فهمیدم، خروجی های زحمات 3 ماه گذشته رو به مهندس "عل...ه" ندادیم و اگه به همین دلیل تاخیری در تست پروژه ایجاد بشه و یا تست پروژه با شکست مواجه بشه عواقبش با گروه ما و علی الخصوص منه که مسئول انجام کارها بودم و باید باید! حواسم جمع می بود که ... :|

2. کار پروژه خودم هم مونده و باید باید! تا آخر هفته آینده از شر این استرس الکی خلاص بشم.

3. زندگی و آینده هم که خودش استرس داره!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۵۷
یادگار

قرار بود صبح زود حرکت کنیم اما بنا به دلایلی! زودتر از 8:30 از خونه خارج نشدیم. بین 8، هشت و نیم بود که "حسن آقا" اومدن و مرغایی (4تا مرغ) که بابا و "حامدآقا" و "مهدی" توی کارتن نیم متر در نیم متر! کرده بودن رو بردن باغشون. منم از تاخیر پیش اومده استفاده کردم و بالاخره هات چاکلتی که از خونه "مهتاب" اینا آورده بودم رو با شیر گرم مخلوط کرده و میل نمودم، البته به "مهدی" هم تعارف کردم ولی نخورد! ولی یه کمی به "مهتاب" دادم. "حامدآقا" و "مهدی" و "مهتاب" دونه دونه و با فاصله از خونه خارج شدن و رفتن سر کوچه! منم ماشین رو از توی خونه آوردم بیرون و رفتم سر کوچه تا کارگرایی که توی خونه روبرویی مشغول کار بودن زیاد! متوجه خروج و مسافرت ما نشن. بابا هم بعد این که در رو قفل کردن اومدن سرکوچه. من جام رو به عنوان راننده به بابا دادم و حرکت کردیم. توی راه همه مون یه چرتی زدیم البته به جز راننده. بعد چرت، "حامد آقا" گفتن که آهنگ معروف *یا بن الحسن آقا بیا آقا بیا* رو بذارم. منم فلش اول رو گذاشتم همون جا بابا گفتن: [فعلا که رادیو می گیره، رادیو رو بزن] و این جوری بود که با گوش دادن آهنگ مخالفت شد و منم که بچه خوب! مراعات راننده رو کردم تا با آرامش خاطر به رانندگی خودش بپردازه. البته مترصد عدم آنتن دهی رادیو بودم تا بهونه لازمه رو عَلَم کنم و فلش رو دوباره بزنم و ...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۴۸
یادگار

داشتم می رفتم تا از نونوایی توی فرامرز 8 (مشهد) نون بگیرم، هوا تاریک بود. به نزدیکای نونوایی که داشتم میرسیدم دوتا ماشین بزرگ دیدم و البته تعطیلی همه مغازه های اون جا از جمله نونوایی. بعد یهو توی همون ظلمات تاریکی ی مرد میانسالی جلوم ظاهر شد و ازم پرسید: [عباس آقا؟] اول به نظرم رسید اونم اومده نون بگیره و فکر کرده من نونوام! (نونوا هم شاید اسمش عباس آقا بوده باشه!). گفتم: [نه]. بهم گفت: [نه! عباس آقایی!] منم که حس کردم داره میاد دنبالم سریع در حال دور شدن ازش با فریاد جوابش رو دادم که: [نـــــــــــــــــــه!] و همون جا از خواب پریدم!:-SS الان میخوام ی لیوان آب بخورم و دوباره بگیرم بخوابم!:-/

پ. نوشت:

  1. شاید به خاطر همینه که میگن شب غذای سنگین نخورید! خوردید هم با شکم پر نخوابید.
  2. چون لپ تاپ روشن و درحال دانلود بود و خیلی وقت هم چیزی ننوشتم، گفتم بیام سریع بنویسم خواب پریشان م رو، که هم ضربان قلبم به حالت نرمالش برسه و هم بعد مدت ها یه چیزی نوشته باشم!
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۱۲
یادگار

قطار ساعت 7:35 رسید تهران، قطاری که باید 5:45 می رسید! ساعت 7 زنگ زدم به گوشی "علی.ح.cp" تا بگم بره واسم مرخصی ساعتی بگیره ولی گوشی ش رو جواب نداد!1 بعد به دفتر "مد...و" زنگ زدم تا بگم برام ساعتی رد کنه! یکی گوشی رو برداشت و چون توی قطار بودم درست صداش رو نشناختم! گفتم: [سلام، "مح...ی" هستم! شما؟!] جواب داد ولی نفهمیدم! ادامه دادم که: [قطارم با تاخیر میرسه، می خواستم بگم واسم ساعتی رد کنن!] بعد صدا از پشت تلفن گفت: [نیم ساعت، چهل دقیقه دیگه زنگ بزن تا آقای "مَد...و" واست مرخصی رد کنه] هم "مَ" رو شنیدم فهمیدم این که رئیسه بابا!:-" بالاخره به "مرتضی.ق" زنگ زدم و گفتم بگه برام ساعتی رد کنن. ساعت 8:35 رسیدم خونه. یه پایه ساکم هم سر کوچه مون شکست و کنده شد البته وقتی اومدم خونه فهمیدم!2 لباسام رو عوض کردم و یه چی هم خوردم و رفتم به سمت اداره. تقریبا 9:15 بود که کارت زدم. بچه ها ("سهیل" و "مرتضی" و "علی") توی اتاق "سهیل.ف" بودن، رفتم داخل و باهاشون روبوسی کردم، اولین نگاهشون به دست چپم! بود ولی نشون دادم و گفتم که خبری نیست! چند دقیقه بعد "محمد.ل" اومد، کچل کرده بود! یه ریش و سبیل هم گذاشته بود با یه کلاه! بهش گفتیم شبیه د.ا.ع.ش.ی ها شده!:D بعدشم هرکی میدیدش یا میگفت مکه بودی؟ یا زندان بودی؟

بعد ناهار از کم خوابی (بد خوابی) سردرد گرفته بودم!3 ساعت 15:45 همه رو بیرون کردن و اضافه کار نبود!:P8-> رئیس موقعی که میخواست بره بیرون داد زد: [کسی خواب نمونه!]B-)

پ. نوشت1: "علی.ح" وقتی رسیدم اداره گفت گوشی ش رو خونه جا گذاشته و البته حدس میزده که بهش زنگ میزنم!

پ. نوشت2: از سرکار که برگشتم رفتم همون جا رو گشتم! و پایه رو پیدا کردم!:>

پ. نوشت3: قطارم 4 تخته بود، من و یه پسره بیرجندی الاصل و دانشجوی دکتری عمران شریف و یک زن و شوهر با دختر بچه شون! من زودتر از بقیه خواستم بخوابم. قطارمون تلویزیون داشت! از کوپه کناری که از صداشون معلوم بود 4تا خانم هستن صدای تلویزیون و سریال *فوق سری* و بعدش *کلاه قرمزی* و سروصدای خودشون میومد؛ از کوپه ما هم که صدای دختر بچه! نصفه شب هم دو باری صداش اومد که طفلی مادرش میگفت: [هیس! همه خوابن و بردش بیرون]

ب. نوشت: بعدترها فهمیدم رئیس واسه این گفته بود:[کسی خواب نمونه!] که ی بار مهندس "خط...ی" مریض بوده و قرص خورده و رفته توی اتاق آزمایشگاه خوابیده! آخر وقت که همه رفتن و در ورودی رو فقل کردن، این بیدار شده و دیده که پشت در مونده، بعد مجبور شده از یجاهایی بره و از دیوار پشت بوم بپره پایین!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۵۲
یادگار

مــــادر ...

و چه دردناک است
آن که دوستش داری
و همیشه در قلب توست
پیش چشم هایت نباشد
و نتوانی
در آغوشش بکشی...
.......................
حبیبٌ غابَ عن عینی
و جسمی
و عن قلبی
حبیبی
لا یغیبُ
..................
از عاشقانه های امیرالمؤمنین بر مزار هستی اش...فاطمه اش

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۲۸
یادگار