گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

یاد دکتر حسابی بزرگ گرامی...یکی از سخنانشون این بود که زمین به اندازه ی کافی بزرگ هست که همه را در خود جا دهد,پس سعی کن جای خودت را پیدا کنی نه اینکه جای دیگری را بگیری

(از وبلاگ سفید برفی)

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۵۰
یادگار
ظهر "مهتاب" زنگ زد اما صدا نمی اومد! دوبار تماس گرفت؛ خودم باهاش تماس گرفتم، گفت توی قطارِ و ساعتای 18 می رسه تهران، بهش گفتم میام راه آهن تا باهم بریم خوابگاهشون. ناهار قصد داشتم مرغ درست کنم واسه همین صبح که از خواب بیدار شدم یک رون از یخ دون بیرون آوردم تا یخش باز بشه! مرغ رو به روش خانم "س.ز.ج" درست کردم وسط آشپزی م مجبور شدم کار رو متوقف کنم! کابینت رو قرار بود نصب کنیم و گاز رو بذاریم رووش! گاز رو خاموش کردم و ... . همین مساله باعث شد روند کار از دستم در بره و هم زمان بیشتری طول بکشه تا غذا آماده بشه و هم غذا شور بشه! به "مهتاب" گفته بودم به ورامین که رسید بهم زنگ بزنه تا از خونه راه بیافتم! از ساعت چهار گذشته بود که یه چُرت چند دقیقه ای هم زدم و با تماس "مهتاب" در دوروبرِ ساعت 17، راه افتادم. ساعت 17:45 راه آهن بودم. اس زدم و خبر رسیدنم رو دادم. وقتی قطارشون رسید و مسافرا رو دیدم که دارن میان بیرون رفتم جلو تا هم رو ببینیم. اومد بیرون و بعد سلام و احوال پرسی جفت ساک هاش رو ازش گرفتم و از راه آهن زدیم بیرون. بهش گفتم سه تا راه داریم که بریم، "مهتاب" راهِ مترو شوش رو انتخاب کرد ولی من راه خودم رو! (یعنی همچین آدمِ طرفدارِ آزادیِ رایی هستم من!). از همون مسیری که اومده بودم برگشتیم یعنی سوار اتوبوس های تجریش شدیم تا بریم مترو دانشگاه امام علی(ع) و بعد علم و صنعت. تویِ مسیر باهم حرف می زدیم و از رفت و آمدهاش می گفتیم، می خواستم حرفِ دوستِ آینده خواهرا!!! رو بهش بگم که چرا فردوسی رو بالاتر نزد که نخواد این همه رفت و آمد کنه! ولی چون تازه رسیده بود و غریب! بود گذاشتم واسه یه فرصت بهتر. به دمِ در خوابگاه شون که رسیدیم از هم خداحافظی کردیم البته من اومدم اونور در! و سلامی خدمت نگهبانان عرض کردم! جلوی درب خوابگاه خواهران یه مسجد بود! داشتم برمی گشتم که به ساعتم نگاه کردم و دیدم نزدیکِ اذونه. تصمیم گرفتم نماز رو تویِ همون مسجد بخونم و بعد برم. زنگ زدم به "مهتاب" و گفتم: [من می رم نماز، برو اتاقتون اگه چیزی لازم داشتی بگو تا بگیرم] نماز که تموم شد وایستاده بودم تا قرآن هم بخونم اما "مهتاب" زنگ زد که چیزی لازم نداشته ولی میاد بیرون تا هم رو بازم ببینیم و دوباره خداحافظی کنیم. سریع سوره انفطار رو خودم خوندم، داشتم می اومدم بیرون که دیدم دمه درِ! دمِ در مسجد باهم حرف می زدیم که یه آقاهه ای اومد و بهمون بیسکوئیت شکلاتی داد و بقیه ش رو برد داخل مسجد تا پخش کنه. گفت که ساختمونی که درش هستن همه دانشجوی دکتران. خوابگاهشون هم یه سالنِ که اولش 3 تا سرویس بهداشتی داره (حمام ش رو نمی دونست)، یه آشپزخونه هم واسه کل سالن داره و اتاقشون هم دو نفره س. این بار خداحافظی قطعی! کردیم و از هم جدا شدیم. پیاده رفتم سمتِ مترو شهید باقری! تا برم سبلان. خلوت بود، تویِ مترو یه خانمه که وضع ظاهری! خوبی نداشت اومد و از کناری م خواهش کرد که بیاد بغل من بشینه تا اون مجبور نباشه بین دوتا مرد قرار بگیره. تا رسیدن به ایستگاه سبلان، حواسم به آقایانی که رو به روی ما! نشسته بودن و همچنین به دست فروش ها بود! که خیره دارن به خانمِ کناری ما نگاه میکنن و ...! (البته تقصیره خودِ طرف هست که این جوری جلب توجه می کنه)
پ.نوشت:
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۵۹
یادگار
صبح به زور از خواب بیدار شدم، امروز چون اضافه کاری محسوب می شد مهم نبود حتما قبل 7:10 کارت بزنم ولی بازم باید قبل 8 دفتر می بودم تا بتونم صبحونه بخورم. 7:45 داخل اتاقمون بودم! بعد صبحونه و شستن ظرفا، چاقو ها و قاشق ها به دلیل نبود "قر...ی"!، رفتم رویم به دیوار ...!!! داشتم دستام رو می شستم که شنیدم دارن صدام می کنن فهمیدم که دکتر "پ" اومده. داخل قسمت که شدم دکتر در حال دست دادن با همکارا بود، دیدم تیره پوشیده!1 امروز بیشتر با "علی.ح.cp"! کار کرد. ساعت 12:45، 5 نفری از درب شرق بیرون رفتیم تا "سهیل.ف.ج" که با ماشن اومده بود تا مترو گلبرگ و میدون رسالت ما رو برسونه.
ساعت 13:20 دقیقه رسیدم خونه، این هفته برخلاف روال قبلی دیگه تصمیم نداشتم آخر هفته رو خوابگاه بگذرونم آخه یه جورایی دلم نیومد "علی.ا" رو تنها بگذارم! ازش پرسیدم: [ناهار چی کار کنیم؟] گفت: [می خوای برو فلافل بگیر] ولی من دلم این جور غذا رو برنمی داشت! بهش پیشنهاد دادم که زنگ بزنیم به یکی از تهیه غذاهایی که تبلیغشون رو انداخته بودن تویِ خونه. جفتمون جوجه کباب سفارش دادیم، پرسی 6500. بعد ناهار اومدم پشت لپ تاپ! خیلی خسته بودم، طوری که بعضی وقتا نشسته چشام می رفت روی هم! "علی.ا" خوابیده بود؛ خلاصه ساعتای 15:30 تشک م رو انداختم که تا 16:30 بخوابم. اوائل بازم خوابم سبک بود مثل اون دفعه تویِ ماه رمضون! فهمیدم "علی.ا" بیدار شد و اومد پشت میز نشست، اتفاقا گفتم وقتی بیدار شم باز میگه توی خواب می خندیدی یا ...! از اون به بعد تازه خواب م سنگین شد تا وقتی گوشی م زنگ خورد و قطع ش کردم تا بیشتر بخوابم! درضمن یادم بود که نماز هم نخوندم! با دیدن کابوس! ساعتای 17:40 از خواب بیدار شدم؛ کابوس م در مورد اتفاقی بود که واسه دکتر "پ" افتاد و من مقصرش بودم!2 طوری که بیدار که شدم با خودم گفتم یه اس به دکتر بزنم و جویای احوال ش بشم و بگم که خواب بد دیدم! وضو گرفتم و نماز ظهر و عصر م رو خوندم.
بعد این که چای درست کردم و یه لیوان خوردم، حاضر شدم که برم مسجد؛ آخه شب جمعه بود و ...!!! رفتم مسجدی که توی خیابونِ حسنی به سمتِ خیابونِ حیدریِ. اتفاقا خوب شد! بین نماز و مغرب و عشا، دو رکعت نماز والدین هم خوندن! و امام جماعت بعد خوندنِ اقامه نماز عشا و قبلِ شروع نماز واسه پدر و مادران فقید! دعا کرد، همین مساله باعث شد شروع نماز عشای من با بغض و اشک همراه باشه!!!
بعد نماز هم رفتم بانک تا از خودپرداز پول بردارم، دوتا رونِ مرغ، 6تا نونِ تهرانی! و دو تا بطری شیر کم چرب خریدم و برگشتم خونه.
پ.نوشت 1: دکتر ساعتای 10:30 گفت که زودتر باید بره، :می خواد بره تعزیه یکی!
پ.نوشت 2: خواب می دیدم دکتر داره بهم کمک می کنه تویِ پروژه م، اومده بود خونه مون اصلا! حتی ی صحنه فکر کنم داشت گوشت تکه می کرد! و ازم خواست که به کارام برسم و خودش اونا رو ردیف می کنه! خانمش هم تماس گرفت و به خانمش گفت: [من هنوز پیش "محسن" ام]! موقع رفتن من هم رفتم که طبق معمول! تا یه جایی که شبیه مترو بود همراهی شون! کردم، دکتر "قا...و" و یکی از دوستانم که یادم نیست کی بود هم بودن!، دکتر "پ" گفت: [می تونه دربِ اون وسیله شبیه مترو رو 3 ثانیه قبل این که خودش باز بشه، باز کنه! و از من و دو نفر دیگه خواست بریم اونور و جلوی درب نباشیم! تونست در رو باز کنه! البته بدون دخالت دست و من اومدم جلو! اومدن من همانا و بسته شدن در همانا! با بسته شدن درب، اون وسیله دیگه واینستاد! و داشت می رفت ولی دکتر "پ" دوباره تونست بَرِش گردونه و نگهش داره! ولی بازم درش داشت سریع بسته می شد واسه همین مردم هجوم بردن به داخل! بعضی ها صدمه هم دیدن! خلاصه در بسته شد و یکی گیر داد به دکتر "پ" که تقصیره تو بود که این جوری شد و با دکتر درگیر شد و دور و بر دکتر تا چند متر شلوغ شد! وسیله رفت و نفهمیدم آخرش چی شد!]3
پ.نوشت 3: شبیه مترو کرج بود وقتی اوج مسافر رو داره و همه جلوی در تجمع می کنن و تا درش باز میشه حجوم می برن داخل! ... نمی دونم چرا! ولی کلا خواب م رفته بود توی ژانر علمی تخیلی!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۱۲
یادگار
صبح بعد صبحونه راه افتادیم که بریم یا آب گرم یا ؟! (چون نرفتیم اسم ش رو یادم نیست)برام جالب بود! 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۳۶
یادگار
چهارشنبه شب مورخ 12 شهریور بابا زنگ زد بهم، از صداهایی که می اومد حدس زدم که باید توی راه شمال باشن. گفتن که الان ساری هستن و فردا ساعت 14 سوئیت رو تحویل می گیرن. بهم گفتن که اگه می خوام و می تونم من هم پنج شنبه بعد کارم برم پیششون. قبل خواب یه دست لباس تو خونه، مسواک و
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۲۳
یادگار
17:30 همدیگر رو توی مترو دیدیم و اومدیم به سمت خونه. چون ناهار نخورده بودن و قرار بود نمیرو بخورن. دوتا نون تافتون گرفتم (یکی ش رو بعدا چون مصرف نشد، "علی.ا" ریخت توی نون خشکا). از سوپری نزدیک خونه ده تا تخم مرغ (هنوز که هنوزه چندتاش مونده!) چهارتا سالار! و یه قالب پنیر واسه صبحانه سرکار خریدم. دمِ درِ خونه "مهتاب" گفت واستا که از درتون عکس بگیرم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۰۲:۳۸
یادگار
شنبه 8 شهریور 93
از دیروز که قرار شد "مهتاب" و "حامد آقا" بیان خونه­م خیلی خوشحال بودم. صبح از خوابگاه رفتم سرِ کار البته با 23 دقیقه تاخیر. اون­جا هم همش به فکر ساعت 16 و برگشتن به خونه و دیدن خواهرم بودم. آخر وقت یعنی ساعت 15:40 مهندس "مه...ی" اومد که جلسه برگزار کنه، یکی از بچه­ها گفت:
-         بچه­ها می­خوان برن!
مهندس هم با همون لحن طنزش گفت:
-         نخیر! باید اضافه کار وایستید...حالا کی می­خواد بره؟
گفتم:
-         من می­خوام برم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۰۶
یادگار