گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

۱۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۱۷
یادگار
موقع نماز مهندس "شا... ...ر"1 که قبلا فامیلی­ش "کا...ی"2 بوده باهام داشت صحبت می­کرد که خونه رو چه­کار کردم و اینا. پرسید قصد آستین بالا زدن نداری؟! گفتم نه! البته اشاره کردم که اگه موردی پیدا بشه چرا! و این رو هم نگفتم که ...!!! گفتم واسه انجام این کار باید برم مشهد. گفت تهرونی بگیر! گفت اگه مشهدی بگیری مثلِ من همیشه باید در رفت و آمد باشی ولی تهرانی نه! بهش گفتم که آره، یکی از هم­خونه­ای­هام ("علی.س") خانم­ش تهرانیه و نصف هفته خونه پدر خانم­شه تازه هنوزم باهم نشدن! و بهش گفتم که من می­خوام برگردم! بازم طبقِ معمول آیه یاس خوند:( و بازم گفت که چند سال پیش از مشهد پذیرش گرفته ولی این­جا با انتقالش مخالفت کردن! گفت هنوز که پات محکم نشده دنبالش باش که برگردی مشهد وگرنه...:( میگه پیمانی باشی بازم بعدا ول­ت نمی­کنن تا 30 سال!:| ولی من آدمِ تهران بمون نیستم! فوقش 6 سال! زیربار نمی­رم. اصلا برچسب تهران،اداره رو به این امید می­نویسم که بعدا مشهد،اداره هم بهش اضافه بشه!3
پ. نوشت1: مهندس مشهدیِ خودش البته اصالتا سبزواری
پ. نوشت2: چهارشنبه هفته پیش که من و مهندسان "محمد.ل"، "مه...ی" و "شه...ز" رفته بودیم بازدید از یه جایی! فهمیدیم که فامیلی­ش رو عوض کرده! البته تویِ بچه­ها! فقط من و "محمد.ل" قضیه رو می­دونیم.
پ. نوشت3: بعدا در یه مطلب، مبسوط در موردِ معضلِ تهران بودنم می­نویسم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۵۷
یادگار
از محلِ کارم بیرون اومده بودم؛ تویِ مسیر کارگرا هم در حال رفتن بودن...از کنار سه نفر که یه مرد جا افتاده هم بینشون بود داشتم رد می­شدم که یهو یه حرف زشت زد! تویِ این فکر بودم که از قیافه افراد نمی­شه در موردشون اظهارنظر کرد که طبق عادت دست­م رو ریتمیک زدم رو زانو­هام و دیدم اِی دلِ غافل! گوشی­م رو که زده بودم به شارژ تویِ دفتر جا گذاشتم! سریع بدو بدو برگشتم، شانس آوردم که آقای "مش...ی" داشت از خاموش بودن برق­ها مطمئن می­شد و هنوز در رو قفل نکرده بود و الا با توجه به این­که فردا (پنج­شنبه) هم گفتن تعطیلِ و اضافه­کار نیست؛ گوشی­م می­موند تا شنبه صبح! SS-:
توی مسیر خونه یه پیرزنه که داشت از رو به­رو می­اومد بهم گفت یه غذا بدم بهت می­دی به اونایی که چمنا رو آب می­دن؟! با خودم گفتم از این انتقال جنس!­ها نباشه یه وقت! بی­خیال شدم و گفتم باشه! از توی سبدش یه پلاستیک سبز روشن درآورد و بهم داد. گفتم اگه نبودن چی؟ گفت بده به یه بنده خدایِ دیگه! ازش گرفتم و گفت خدا خیرت بده؛ سرد بود! معلوم بود از تو یخچال دراومده، کنجکاو بودم بفهمم توش چیه؟ سطلش که یه سطل ماست بود اما بی­خیالِ قضیه شدم. به فضایِ سبز که رسیدم کسی رو ندیدم که بهش بدم! معمولا صبح­ها چمنا رو آب می­دن آخه. مستحقی هم اون اطراف نبود بنابراین محموله! رو نزدیکِ سطل­های آشغالیِ شهرداری گذاشتم!
پ.نوشت: امروز آخرین روزی بود که از این مسیر می­رفتم به! و برمی­گشتم از سرِ کار!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۲۱
یادگار
ساعت 15:30 سرِ کار بودم که "محمد.س" اس­ام­اس داد: [مهمون ناخونده نمی­خوای]، جواب دادم: [سلام.آدرس داری؟] و دوباره یه اس دیگه زدم که: [کجایی الان؟] گفتم اگه اینوراست! که اضافه­کار زیاد! واینستم. 8 دیقه صبر کردم! جواب نداد واسه همین زنگ زدم. مشغول بود...خودش بعدا ساعت 16:39 وقتی مهندس "مه...ی" اومده بود قسمت­مون زنگ زد. گفت اومده فلان­جا! بهش گفتم اگه می­خواد که زودتر میام خونه! شب نمی­موند! قرار شد پنج­شنبه دوباره بستنی!!! بگیرم برم خوابگاه (1). گفت بستنی­ای که قرار بود توسط 4 نفر خورده بشه رو دو نفری با "آقای پ"!!! خوردن! ازش پرسیدن تویِ یه وعده؟ گفت آره!
امروز باید یه تصمیم سخت می­گرفتم! سالِ خونه­ای که توش هستیم با پایانِ ماه تموم می­شه و دنبالِ یه خونه بودیم، البته من که نه! "علی.ا" دنبالِ­ش بود. این­جا رو 5 میلیون با 450 اجاره گرفته­بودن بچه­ها (2)! الان صابخونه می­گفت 5 تومن 550 یا 15 میلیون 250 اجاره! این­جا برام یه حسن عالی داشت! پیاده حداکثر یه ربع تویِ راه بودم. اما خب بدی­هایی هم داشت: سوسک، زیرزمین و آنتن ندادن!!! و خطر مرگ در زمستان!!! "علی.ا" یه خونه­ای رو دیده بود بعد بهم زنگ زد و گفت 25 میلیون رهن تنها!!! فیلم هم گرفته­بود که بهم نشون بده! طبقه دوم بود و راهش هم خیلی دورتر. اومد خونه بهم گفت قراره فردا قول­نامه­ش کنه! البته اگه من اوکی باشم! قرار شده­بوده که 10 تومن رو فردا بدیم، 10 اول شهریور و 5 تومن هم آخر شهریور. تصمیم سختی بود! هم راهم دور می­شد هم یه پولِ گنده باید می­دادم البته اجاره دیگه نداشت! (3) دو دل بودم تا این­که زنگ زدم و با بابام صحبت کردم! به "علی.ا" گفتم الان من نمی­تونم 5 میلیون سهمم رو بدم! گفتم 3 تومن، البته داشتم ولی نمی­خوام فعلا به پول حقوق­م دست بزنم تا حکم­م بیاد! می­خوام ببینم حقوق اولین ماه­م چقدره که به عهدم وفا کنم!!! قرار شد قسط اول! رو اون بده و من واسه اول برج 7 تومن جور کنم؛ واسه همین زنگ زدم خونه و به بابا گفتم. گفتن مشکلی نیست و برام می­فرستن، این­جا بود که دل­م قرص­تر شد!:)
پ.نوشت 1: پنج­شنبه گذشته برخلاف تصمیم قبلی­م نرفتم خوابگاه چون اینترنت­شون قطع بود! دکل و اینا!!!
پ.نوشت 2: من تا اواخر خرداد خوابگاه بودم و بعدش بهشون اضافه شدم.
پ.نوشت 3: قرار شده ماهی 1000! بدیم که معامله­مون درست باشه!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۲۹
یادگار
پنج­شنبه اضافه­کار تا ساعت 13 وایستادم، اگه واسه بیشتر وایستادن هم پول می­دادن بازم می­موندم! آخه کار داشتم! همه رفتن! "مد...و" گفت اکه کار داری وایستا و قفل رو داد بهم که در رو قفل کنم...حسِّ خوبی بود! واسه اولین بار بود که از ما جدیدی­ها یکی مسئولِ بستن در می­شه! (1)
تا ساعت 18 مشغولِ تهیه یه سری چیزا واسه انتخاب رشته "مهدی" بودم، تموم که شد فرستادم به ای­میل "مهتاب" و بهش زنگ زدم، خونه ما بود و گفت مثلِ هفته پیش می­خوایم بریم بیرون شام بخوریم. (2) دراز کشیده بودم که باهش صحبت می­کردم، پرسید: [تازه از خواب بیدار شدی؟!] گفتم نه! خسته بودم! بعد تلفن همون­جور درازکش خواب اومد سراغم! چند وقتیه خوابِ سبک رو دارم تجربه می­کنم ازون خوابایی که وضو رو باطل نمی­کنه! گوش می­شنوه و ...؛ حواسم به دور و بر بود! تویِ ذهنم یه سری خاطرات و اتفاقا جالب و طنز می­افتاد و موجبِ خنده­م می­شد! خنده­ای که معلوم بود!!! (3)
پ.­نوشت 1: دوست ندارم حسِّ اولین کسی که در رو باز می­کنه رو تجربه کنم! چون باید زود از خواب بیدار شم!(-B
پ.­نوشت 2: فرداش که با بابا صحبت کردم، گفتن رفته بودن کوهسنگی...
پ.­نوشت 3: وقتی ساعت 20:30 بیدار شدم! "علی.ا" بهم گفت: [تویِ خواب می­خندیدی! جوک تعریف می­کردی؟!]
پ.­نوشت 4: خیلی حسِّ خوبیه! ذهن­ت درگیر مسائلِ روزمره زندگی نباشه و با آرامش بخوابی! خواب با خنده! من خوابای بد هم زیاد داشتم! درگیری، دعوا، مشاجره، قهر، فرار!!! و ...؛ یه سری خوابا هم دیدن­شون برام آرزویه!!! دیدنِ ... توی خواب! <-8
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۱۹
یادگار
آخرها
   همه چیز تغییر کرده بود،
 حتی طعم غذاهای ِ رستوران ِ همیشگیِ‌مان

نیما معماریان

پ.نوشت: توی وبلاگی این متن رو دیدم، خوشم اومد! گذاشتمش، همین!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۳۳
یادگار
ساعتای 12 هم زنگ زده بود اما چون محل کارم بعضی وقتا بازی در میاره و آنتن نمی­ده پیامک یک تماس بی پاسخ­ش فقط اومد! منم دیگه زنگ نزدم، منتظر بودم خودش دوباره تماس بگیره!!!(-B ساعت 19:10 دوباره خودِ "محمد.س" زنگ زد.
گفتم "شیرازی یا تهران؟"
گفت دیروز اومده خوابگاه. گفت "هر موقع بستنی!!! رو می­بینم یاد تو می­افتادم!"
گفتم "مگه مسعود نخوردتش؟! یه شبِ ماه رمضون باهم چت می­کردیم، ازش پرسیدم خوردینش یا نه که گفت خوب شد یادم انداختی! الان که می­خوام بخوابم، فردا می­خورمش!"
گفتم "پنج­شنبه میام با هم می­خوریمش!"
گفت "نه دیگه! چهار شنبه می­خوریمش"
2 ثانیه دیگه گپ می­زدیم 20 دقیقه می­شد زمان مکالمه­مون (اون وقت بگن زن­ها پایِ تلفن زیاد صحبت می­کنن! :-" )
می­خوام آخر هفته برم پیش­شون، واسه خود سازی!!!
یادش بخیر! کارم رو از اون­جا شروع کردم! اوائل قبل 5 صبح بیدار می­شدم تا قبلِ 7:10 سرِ کار باشم بعد که هی با مسیر آشنا شدم بیدار شدنِه دیرتر شد و دیرتر و دیرتر تا اون آخرا که دیگه 6 بیدار می­شدم و یک­ساعته خودم رو می­رسوندم. یادمه یه بار خواب موندم و 6:30 بیدار شدم! خوردم تویِ ترافیک تهران و 8:30 رسیدم سرِ کار یعنی 1 ساعت و نیم تاخیر؛ یعنی 6392 تومن جریمه دیرآمد! آدم قدر عافیت رو نمی­دونه! اون موقع 6:30 بیدار می­شدم دیر می­رسیدم و حالا که پیاده یه ربع، بیست دِیقه راهه؛ سرِ این­که 6:45 بیدار بشم یا 6:46 با خودم چک و چونه می­زنم و همون یک دقیقه تبدیل می­شه به 20 دقیقه!!!
می­خوام برم اون­جا که بچه­ها رو هم ببینم؛ دلم واسه­شون تنگ شده...چقدر با بچه­ها رفتیم بیرون: شب لیله الرغاب قم، بیمارستان!!!، شابدوالعظیم و ...
شنبه از همون­جا می­رم سرِ کار...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۲۶
یادگار
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۱۱
یادگار
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۱۰
یادگار
توی ماشین از قضیه دوستِ شیرازی­م و خواستگاری­ش تعریف کردم که وقتی دختره رو دیده، خوشش نیومده و قبل این­که باهش صحبت کنه به مادرش گفته بریم و رفتن!
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۳ ، ۲۱:۱۹
یادگار