گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خوابگاه» ثبت شده است

نظم!

آخرین ماه­ها و روزهای حضورم در خوابگاه بود که با "مهرداد.ف"* هم واحدی شدم، مدتی گذشت و با شیوه زندگی من آشنا شد! براش جالب بود که این­قدر نظم دارم، هر وسیله­ای م جای مشخصی داره، لباسام همیشه به آویز چوب لباسیه و ...

همیشه سوال بود براش که چطوری می­تونم نظمم رو حفظ کنم؟ براش توضیح می­دادم که منم تا سال اول، دوم راهنمایی شلخته پلخته بودم و کمدم شهرِ شام بود و ...

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۴ ، ۰۱:۱۴
یادگار

امروز زنگ زدم به "محمد.س"1 تا ازش چندتا سوال کنم...ازم پرسید: [هنوز ازدواج نکردی؟!] براش یکم توضیح دادم و میزان پیشرفتم رو براش شرح دادم! و البته چیزای دیگه! بعد من ازش پرسیدم که: [تو چی؟!کاری نکردی؟] جواب داد: [نه، خسته م! "حسش نیست"!!!] بهش میگم: [تصمیم بگیر، یک قدم بردار، حس ش هم میاد] و البته گفت که خانواده موردهایی رو معرفی کردن!2

"محمد" بهم تعارف کرد که اگه رفتم اصفهان، برم خونه ش حتی آخر هفته هایی که خودش میره شیراز! تعریف کرد که توی عید "حمید.ح" با خانمش یه هفته ای رفته بودن خونه ش!3

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۲:۳۸
یادگار

اول زنگ زدم به "محمد.س" که ببینم آشنا کی توی خوابگاست، براش قضیه "احمدرضا.ن" رو تعریف کردم، گفت "سید حمید" و "میم.میم". چون "میم.میم" شمالیه! اون رو انتخاب کردم، هرچند ساروی ها و بابلی ها کارد و پنیرند! زنگ زدم به "میم.میم" و از خواب بیدارش کردم: [سلام. حال شما خوبه؟! از خواب بیدارتون کردم؟! نشناختی؟! میم.میم! هستم] قضیه رو باهاش مطرح کردم اونم گفت که مشکلی نیست و بیاد. بعدش با "احمدرضا" تماس گرفتم و اول پرسیدم که کی میاد و بهش گفتم: [خوابگاه بری بهتر نیست؟! چون بیای پیش من صبح باید 5:30 از خونه بزنی بیرون و ...]. اول گفت: [باشه! پیش دوستای دیگه مم میتونم برم]. گفتم: [نه! من مشکل ندارم، خیلی هم خوشحال میشم بیای. واسه خودت میگم که اذیت نشی. من خودم موقع دفاع م، روز قبلش رفتم خوابگاه]. اونم گفت: [تو با بچه ها آشنا بودی. می خوام توی پاورپوینت و نحوه ارائه کمکم کنی. بعدشم میخوام شب پیش تو بخوابم هنوز که مجردی!...] هیچی دیگه قرار شد ساعت 16 از ساری راه بیوفته و 20 برسه تهران و بیاد پیش من. ساعت 15:45 رفتم که واسه فردا مرخصی ساعتی بگیرم تا به درخواست "احمدرضا" باهاش برم دانشگاه اما با درخواستم موافقت نشد که هیچ! اضافه کار اجباری هم وایستادم!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۸ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۳۱
یادگار

توی سرویس "احمدرضا.ن" بهم زنگ زد و گفت میتونه فردا شب (دوشنبه) از ساری بیاد خونه من یا نه؟! منم بهش گفتم مشکلی نیست و میتونه بیاد؛ ولی الان بهش که فکر میکنم میبینم بهتره براش که بره خوابگاه! چون سه شنبه ساعت 8 صبح دفاع داره و اگه بیاد اینجا باید قبل من یعنی ساعتای 05:30 صبح از خونه بزنه بیرون تا حداقل نیم ساعت قبل دفاعش برسه دانشگاه! من خودمم موقع دفاعم، روز قبلش رفتم خوابگاه و شب رو اونجا خوابیدم! حالا فردا باید زنگ بزنم ببینم کسی آشنا توی خوابگاه هست که "احمد" رو بفرستم پیشش یا نه! بعد اگه کسی رو پیدا کردم به خودش زنگ بزنم و جوری حالی ش کنم که خوابگاه رفتن براش بهتره تا ناراحت هم نشه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۳ ، ۰۱:۱۶
یادگار
شنبه 8 شهریور 93
از دیروز که قرار شد "مهتاب" و "حامد آقا" بیان خونه­م خیلی خوشحال بودم. صبح از خوابگاه رفتم سرِ کار البته با 23 دقیقه تاخیر. اون­جا هم همش به فکر ساعت 16 و برگشتن به خونه و دیدن خواهرم بودم. آخر وقت یعنی ساعت 15:40 مهندس "مه...ی" اومد که جلسه برگزار کنه، یکی از بچه­ها گفت:
-         بچه­ها می­خوان برن!
مهندس هم با همون لحن طنزش گفت:
-         نخیر! باید اضافه کار وایستید...حالا کی می­خواد بره؟
گفتم:
-         من می­خوام برم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۰۶
یادگار
ساعتای 12 هم زنگ زده بود اما چون محل کارم بعضی وقتا بازی در میاره و آنتن نمی­ده پیامک یک تماس بی پاسخ­ش فقط اومد! منم دیگه زنگ نزدم، منتظر بودم خودش دوباره تماس بگیره!!!(-B ساعت 19:10 دوباره خودِ "محمد.س" زنگ زد.
گفتم "شیرازی یا تهران؟"
گفت دیروز اومده خوابگاه. گفت "هر موقع بستنی!!! رو می­بینم یاد تو می­افتادم!"
گفتم "مگه مسعود نخوردتش؟! یه شبِ ماه رمضون باهم چت می­کردیم، ازش پرسیدم خوردینش یا نه که گفت خوب شد یادم انداختی! الان که می­خوام بخوابم، فردا می­خورمش!"
گفتم "پنج­شنبه میام با هم می­خوریمش!"
گفت "نه دیگه! چهار شنبه می­خوریمش"
2 ثانیه دیگه گپ می­زدیم 20 دقیقه می­شد زمان مکالمه­مون (اون وقت بگن زن­ها پایِ تلفن زیاد صحبت می­کنن! :-" )
می­خوام آخر هفته برم پیش­شون، واسه خود سازی!!!
یادش بخیر! کارم رو از اون­جا شروع کردم! اوائل قبل 5 صبح بیدار می­شدم تا قبلِ 7:10 سرِ کار باشم بعد که هی با مسیر آشنا شدم بیدار شدنِه دیرتر شد و دیرتر و دیرتر تا اون آخرا که دیگه 6 بیدار می­شدم و یک­ساعته خودم رو می­رسوندم. یادمه یه بار خواب موندم و 6:30 بیدار شدم! خوردم تویِ ترافیک تهران و 8:30 رسیدم سرِ کار یعنی 1 ساعت و نیم تاخیر؛ یعنی 6392 تومن جریمه دیرآمد! آدم قدر عافیت رو نمی­دونه! اون موقع 6:30 بیدار می­شدم دیر می­رسیدم و حالا که پیاده یه ربع، بیست دِیقه راهه؛ سرِ این­که 6:45 بیدار بشم یا 6:46 با خودم چک و چونه می­زنم و همون یک دقیقه تبدیل می­شه به 20 دقیقه!!!
می­خوام برم اون­جا که بچه­ها رو هم ببینم؛ دلم واسه­شون تنگ شده...چقدر با بچه­ها رفتیم بیرون: شب لیله الرغاب قم، بیمارستان!!!، شابدوالعظیم و ...
شنبه از همون­جا می­رم سرِ کار...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۲۶
یادگار
1. دیدم آن شده، روزِ قبلش براش آف گذاشته و ازش خواسته بودم لایسنس یه نرم­افزار رو اگه داره بهم بده، سلام دادم بهش و بعد احوال­پرسی و اینا گفتمش که فردا دفاع خانم "ن.ص" هست و من میام دانشگاه...ازش پرسیدم بستنیِ رو خوردین یا نه بالاخره؟! گفت: خوب شد یادم انداختی! الان که می­خوام بخوابم، فردا می­خورمش.
2. آدرس وبلاگم رو بهش دادم و گفتم: اینو نگاه کن تازه پیداش کردم! نگفتم ماله منه. پرسید واسه کیه؟ گفتم نمی­دونم! جالب نیست؟! گفت ماله توئه؟ گفتم نه!...بعد یه کم مکاتبه! گفتم آره ماله منه. گفت چی شد وبلاگ­نویس شدی؟ گفتم با یکی آشنا شدم که وبلاگ داشت و از نوشته­هاش خوشم اومد منم تصمیم گرفتم وبلاگ بزنم. گفت: این همه آدم وبلاگ داشتن! چی شد که اون باعث شد؟!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۳ ، ۲۲:۵۰
یادگار