گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قطار» ثبت شده است

حول و حوش 8 صبح با تلفن "عباس.ق" بیدار شدم که می­خواست پیگیری فلان کار رو بکنه. بعدش تماس بی پاسخ آقای "شا...ن" رو روی گوشی­م دیدم که وقتی خودم شماره­ش رو دوباره گرفتم مهندس "مه...ی" برداشت و معلوم شد با گوشی آقای "شا...ن" زنگ زد که اونم پیگیری همون کار رو بکنه، مثلا مرخصی بودما!:|

شنبه صبح تا ظهر رو مشغول جستجوی بلیط واسه برگشت به تهران بودم واسه همین نه تونستم حرم برم و نه خونه خاله با این­که بابا ماشین رو هم با خودشون نبرده بودن و گذاشته بودن واسه من. ساعتای 13:30 که "مهتاب" اومد خونه­مون و از وضعیت بلیط ازم سوال کرد و تلاشم رو دید، بهم گفت که: [چرا ویژه برادران رو انتخاب نمی­کنی؟] آخه من همیشه عادی (خانواده) رو انتخاب می­کنم، نه که خانواده دوستم! خلاصه انتخاب ویژه برادران همانا و موفقیت در بلیط گرفتن هم همانا؛ فقط افسوس زمانی که از صبح تا ظهر رو از دست داده بودم برام موند. شایان ذکر است که بلیط هواپیما از 170 کمتر نشد و بلیط قطار هم 78  تومن گرفتم واسه ساعت 19:05.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۲
یادگار

نیمه شعبان مشهد بودم و یک روز قبل و بعدشم مرخصی گرفته­بودم تا برای پروژه انتقالم به مشهد یک کارایی بکنم. هم رفت و هم برگشتم از قطار جا موندم! رفتنا چون اواحر شب بود و مترو دیر به دیر می­رسید دیرتر از حد معمول به مترو امام علی (ع) رسیدم و بازم به همون دلیل قبل اتوبوسای BRT هم دیر به دیر می­اومدن، همش داشتم حرص می­خوردم که ناگهان یک موتوری اونور خیابون توجهم رو جلب کرد و صداش زدم و گفتم راه­آهن، گفت 5 تومن و منم چشم بسته قبول کردم و بهش گفتم که فقط سریع منو برسون، سه­چهار دقیقه قبل حرکت قطار رسیدم ولی ی بی­دقتی باعث شد که از یک سکوی دیگه پایین برم و سوار قطار بعدی بشم که تازه داشت مسافرا رو بارگیری می­کرد، داخل کوپه که شدم و ساکم رو بالا گذاشتم دیدم قطار کناری مون راه افتاد، کتابم برداشتم تا مطالعه  کنم که چندتا دختر اومدن! و غرزدن که یک صندلی رو به دو دیگه هم فروختن!

این رو قبلا نوشته بودم ولی ادامه­ش نداده بودم، الان اتفاقی دیدمش! حس نوشتن ادامه­ش با جزئیات رو ندارم واسه همین خلاصه ادامه میدم که بعدا یادم بیاد چه کرده بودم!

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۳۹
یادگار

ادامه یهویی ها!!!

وارد کوپه شدم، یک پیرزن و ی پسر جوون کم سن و سال تر از من نشسته بودن. موقعی که میخواستم ساکم رو بذارم بالا، پیرزنه شروع کرد به صحبت که ی وقت اسبابای اون رو دست نزنم و جابجا نکنم، همونجا بود که فهمیدم سفر سختی رو درپیش دارم! قضیه هم از این قرار بود که میخواستم ساک های پتو خود قطار رو از اون بالا بر دارم و بذارم روی تخت بالاسری اون پیرزن و پسر که اسبابای پیرزنه هم اونجا بود. ساکا رو گذاشتم زیر تحتایی که روش نشسته بودیم و چمدون خودم رو گذاشتم بالا، جا هم برای بقیه باز شده بود ولی پیرزنه هشدار داده بود که دست ب وسایلش نزنم! پیرزن دستکش پارچه ای سیاهی هم دست کرده بود. ی مرد میانسال هم ب جمعمون اضافه شد که بعدا شب وقتی واسه خواب رفته بودیم روی تخت بالایی ها و یکم حرف زدیم فهمیدم بیرجندی الاصله و تهران کار و زندگی میکنه.

پیرزنه تکیه داده بود ب یکی از دیوارهای در ورودی کوپه و پاهاش رو درحالیکه کفشش رو درنیاورده بود گذاشته بود رو صندلی (تخت). فیلم گذاشتن، با شروع فیلم اعتراض کرد ب صدای تلویزیون که بلنده و شروع کرد ب دستکاری کردن مانیتور که کمش کنه و دستش درد نکنه کلا خاموشش کرد! حیف که قصد نگاه کردن فیلم نداشتم!
دربون کوپه مون هم شده بود! در رو که باز میگذاشت تا هوا بیاد و چون کوپه ما هم آخرین کوپه واگن مون و طبیعتا دیفال به دیفال سرویس بهداشتی بود (بین فضای دستشویی و کوپه ها ی در کشویی گذاشته بودن) مواظب بود که کسی در راهرو رو باز نذاره و همش به مسافرای عبور کننده تذکر میداد که در رو ببندن و دلیلش هم این بود که بوی دستشویی میاد! من که همون اول شناخته بودمش سعی کرده بودم ازش بیشترین فاصله رو بگیرم و روبروی پسره نشسته بودم و مرد میانسال که روبری پیرزن و کنار در نشسته بود وظیفه بستن درب راهرو در مواقعی که عابران همکاری لازمه رو نمیکردن داشت. هرکی که در رو نمیبست ی فحش نصیبش میشد البته!
موقع چک کردن بلیطا از رئیس قطار خواست که جابجاش کنن، اول رئیس موافقت کرد و ما را خوشحال و امیدوار به ادامه سفری آرام ولی یادم نیست که جابجایی ش ب مشکل خورد، بهش گفتن ی جای دیگه برات پیدا میکنیم ولی سر نمیدونم چی چی (یادم نیست) با رئیس قطار دعواش شد و بازم فحش! و بدین ترتیب باید تا خود تهران تحملش میکردیم. 
شروع کرد به صحبت با ما (البته من فکر کنم مشغول مطالعه بودم). گفت که مازنی و اگه درست یادم باشه بابلی یا ماله اون طرفاست. خاطرات سفرش توی مشهد رو تعریف کرد اینکه چقدر مشهدی ها خسیس و نمیدونم چی هستن! چرا؟! چون بهش جای رایگانی ندادن! میگفت موقعی که مسافرا میان شمال، شمالیا خیلی خوب برخورد میکنن (حتما ویلا و ... با قیمت خیلی خیلی مناسب میدن! هوم؟!). کلا فهمیدم سفر کمخرجی براش بوده! چون همش توی حرم بوده و پول قطاری رو هم که حرصش رو میزد رو کامل نداده و فروشنده باهاش کنار اومده (خب مشهدی بوده وگرنه هیچی نباید ازش میگرفته). کلی هم از ر.و.ح.ا.ن.ی نالید (شوهرش کارمند بوده و متوفی) و فهمیدیم یکی از رای دهندگان به ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د در صورت کاندیداتوری در دوره بعدی ایشون خواهند بود البته در صورت ادامه حیات.

بعد کنترل بلیط قطار چون خسته بود و صبح هم باید میرفتم سرکار تصمیم گرفتم برم بگیرم بخوابم، از صحبتاش و گیر دادناش در مورد خوابم میگذرم! اسباب هاش رو با اجازه و نظارت خودش گذاشتم روی تخت پایینی که روش نشسته بود و پریدم بالا.

در پایان دعا میکنم که کسی این بلا سرش نیاد و اخلاقش اینجوری نباشه و نشه؛ شاید بخاطر تنهایی بوده باشه، خدا نکنه که کسی تنها بشه و تنها زندگی کنه

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۸
یادگار

می گفت: [این مادر ما، هر وقت می خوایم بریم مسافرتی جایی به اندازه دو تا کوپه برامون آذوغه میذاره]

جمله غریبی بود برام!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۴ ، ۱۰:۴۵
یادگار

بعد از ظهر تنهایی مسیر برگشت و رسیدن به سرویس ها رو رفتم. هوا خوب بود و باد  ملایمی می وزید. وقتی رسیدم خونه، وسایلی که قرار بود با خودم ببرم رو آماده کردم و لباسایی هم که قبلا شسته بودم رو تا کردم و گذاشتم توی کمد جا لباسی! چای ها رو هم برداشتم، مردد بودم سرویس قابلمه م رو هم بردارم یا نه واسه همین یه پیام توی گروه سه نفره ای که "مهتاب" در ... ایجاد کرده بود گذاشتم به این مضمون که: [هیشکی نیست؟] دقایقی بعد آبجی بزرگه جواب داد: [چرا هیشکی هست] سریع لباس پوشیدم! و با وب_کم لب تاپ در حالی که کارتن قابلمه رو دستم گرفته بودم یه عکس ازش گرفتم و از خواهرم پرسیدم که این رو بیارم مشد؟ البته پرسید که چیه؟ و براش توضیح دادم که قابلمه 6 پارچه س. اولین چیزی که گفت این بود که: [جهازته]، بعد این که در مورد جا نداشتن و سخت نبودن آوردنش صحبت کرد گفت: [هر وقت رفتی خونه بخت می بری خونه خودت]. از این جا ش رو دیالوگ وار می نویسم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۹:۵۷
یادگار

ساعت ۸:۱۰ با سروصدای مهماندار برای جمع کردن ملحفه ها بیدار میشم.پیرهن و جورابام رو میپوشم و ملافه هام رو  جمع میکنم و تختم رو برمیگردونم تا جای نشستن باشه،بعدشم رفتم دستشویی. خالی بود، میخواستم در رو ببندم ک ی خانمه اومد و گفت:[میشه یکم مایع بردارم؟] منم گفتم بله بفرمایید و همون تو کشیدم کنار. بعد ک رفت در رد بستم. هنوز ایستاده بودم ک یکی میخواست در رو باز کنه! تو دلم گفتم[بابا تازه اومدم، الان تا اخر کارم هی در میزنه!]

اومدم توی کوپه مون و کنار پنجره نشستم، ساعتم رو از جیب کاپشنم در آوردم و ب دستم بستم. دنبال این بودم ک ببینم کجایی م تا زمان باقی مونده رو تخمین بزنم، سوله های ابی رنگ رو دیدم شک کردم ک ایرانخودرو بینالوده یا نه،که چند ثانیه بعد توربینای بادی رو دیدم و فهمیدم دیزباده و چهل دقیقه دیگه میرسیم یعنی تقریبا نه و ده دقیقه. ۸:۴۶ مهدی زنگ زد و گفتم ک الان ایستگاه تربتیم و نیم ساعت دیگه میرسم. فریمان! متاسفانه توی ایستگاها زیاد نگه میداره و دیرتر از حد معمول میرسیم اگه همینجوری توی ایستگاه سلام هم بخواد نگه داره زودتر از ی ربع ب ده نمیرسیم! ۹:۱۵ زنگ زدم ب گوشی بابا تا بگم ک اگه راه نیوفتادن صبر کنن تا خبرشون کنم ک مهدی گوشی رو برداشت و گفت تازه بابا میخوان راه بیوفتن ک بهش گفتم فعلا نیان! ی لحظه خوابم برد و فکر کردم وسط بیابون نگه داشته نگو که ایستگاه سلام بوده! وقتی ساختمون های مشهد رو دیدم زنگ زدم ب بابا تا حرکت کنن! احتمالا باید چند دقیقه ای توی ایستگاه منتظرشون بمونم! دقیقا ساعت ۱۰رسید توی ایستگاه، عجله ای واسه ترک قطار نداشتم حین پیاده شدن وقتی دیدم درب دستشویی بازه از فرصت استفاده کردم و با آب و دستم موهام رو مرتب کردم. توی ایستگاه نشسته م و منتظر بودم تا بالاخره ساعت ۱۰:۴۸ خودم زنگ زدم ب موبایل بابا، مهدی گوشی رو برداشت و گفت: بابا گوشی ش رو با خودش نبرده! رفتم جای همیشگی! داشتم از این وضتیت کفری میشدم ک ده و چهل پنج دقیقه ماشینمون رو دیدم ک بابا میخوان پارکش کنن. خوشحال رفتم سمت ماشین، وسایلم رو صندلی عقب گذاشتم و جلو سوار شدم و باهاشون روبوسی کردم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۳ ، ۲۲:۴۵
یادگار
جمعه دیر از خواب بیدار شده بودم، به­علاوه آخر شب هم هندونه خوردم واسه همین خوابم نمی­برد! سحری رو با "علی.ا" خوردیم و نماز رو هم خوندم و بعد ساعت 4:45 خوابیدم به سلامتی! و ساعت 6:48 بیدار شدم یعنی فقط 2 ساعت خوابیدم:| ترسم از این بود که مثل هفته پیش خستگی­م باقی بمونه و ...! به مهندس "مه...ی" و "مد...و" گفتم که 5­شنبه با رئیس واسه مرخصی یک­شنبه صحبت کردم و یک­شنبه و دو­شنبه نمیام. یک ساعتی هم سرِکار خوابیدم!:| شد 3 ساعت! ساعت 15 فهمیدم که برای گرفتن هزینه سفر باید 3 روز پشت­سر هم مرخصی گرفته باشیم یعنی اگر امروز (شنبه) هم مرخصی گرفته­بودم هزینه سفر بهم تعلق می­گرفت:( اضافه­کاری هم واینستادم چون شب بلیط داشتم و یه سر هم باید دانشگاه (لویزان) می­رفتم تا امانتی "محمد.ا" رو از یکی بگیرم؛ به همین خاطر نسبت به روزای دیگه یک ساعت دیرتر رسیدم خونه یعنی 5:15، 5:30. تویِ خونه هم از 18:30 تا 19:30 گرفتم خوابیدم؛ البته هنوزم دارم عواقبش رو تحمل می­کنم چون لخت گرفتم روی تخت "علی.س" و زیر کولر با یه ملافه خوابیدم و کتف چپم درد می­کنه البته شلوار پام بودا!(-B بعدشم پا شدم و وسایلم رو جمع کردم و ساکم رو بستم و حدودا ساعت 20:30 از خونه زده­بودم بیرون. چون دفعه اولم بود که از این مسیر می­رفتم 3 تا راه داشتم: یکی این­که با ماشین­های جلوی دانشگاه شهید رجایی برم ایستگاه مترو فدک و بعد ...، راه دوم و سوم رو "علی.ا" پیشنهاد داد: یکی این­که برم اونور بزرگراه امام علی(ع) واستم و دست تکون بدم تا با ماشین شخصی برم میدون رسالت و مترو گلبرگ و بعد ... و دوم این­که سوار BRT های امام علی(ع) بشم و ایستگاه جوانمرد قصاب پیاده شم و بعد ماشین بگیرم تا راه­آهن. پلن A رو انتخاب کرده­بودم. به­جلوی دانشگاه شهید رجایی که رسیدم داشتن اذون مغرب می­دادن. خبری از ون­ها نبود یکی هم که از سمت مترو اومد بعد این­که مسافراش رو پیاده کرد، خالی رفت! راهی هم به کنار بزرگراه از اون­جا نبود که ماشین شخصی بگیرم تا رسالت و باید همون مسیر رو برمی­گشتم بنابراین فقط پلن C مونده بود! رفتم وسط بزرگراه تا سوار BRT شم. تویِ اتوبوس به یه آقاهه گفتم که می­خوام برم راه­آهن، کدوم ایستگاه پیاده شم بهتره؟ که اون گفت پیروزی پیاده شو، ایستگاه مترو شیخ­الرئیس از پله­ها که بری بالا، سمتِ راستته. خلاصه! از اون­جا رفتم تا دروازه شمرون و خط عوض کردم و بعد ایستگاه دانشگاه امام علی(ع) رفتم و بعد از اون­جا با BRT رفتم راه­آهن یعنی جمعا از خونه تا راه­آهن سوار 2 تا BRT و 2 تا مترو شدم! ساعت 22 راه­آهن بودم. اول رفتم لاشه­ی بلیطم رو گرفتم بعدش یادم اومد که نمازم باید بخونم! بعد نماز رفتم سوار قطار شدم. وای!!! یادم نبود که قطارای معمولی خواب سیستم سرمایش نداره!:( واگن اول بودم و رئیس قطار سریع بلیطامون رو چک کرد، چون خسته بودم زنگ زدم خونه و به "مهدی" که تنها بود گفتم الان می­حوام بخوابم دیگه زنگ نزنین، صبح زنگ می­زنم و رفتم بالا که بگیرم بخوابم ولی چراغ روشن بود و هم­کوپه­ای­ها ماشالا ...! پیراهنم رو درآوردم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۳۲
یادگار