گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

۶۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اداره» ثبت شده است

چهارشنبه من رو مهندسی ساخت (توی یک سالن هستیم) صدا زدن
گفتن ی بنده خدایی هست میخواد بره مصاحبه یکم فلوئنت یادش بده
اون موقع درگیر کار بودم و وقت نداشتم
گفتم وقت ندارم و اینا
گفتن حالا فعلا ی روز رو ست میکنیم اگه شد شد نشد ی وقت دیگه
گفتم باشه
بعدش فکرام رو کردم، دیدم نمیتونم راضی کنم خودم رو که همچین کاری کنم! خودم این همه زحمت کشیدم واسه یادگیریش و اینا بعد بیام مفت ب یکی یاد بدم که چکار کنه و بعدش بره مصاحبه و قبولم بشه؟! نه!
دیروز یارو اومد من رو پیدا کرد و گفت بگم امروز بیاد؟
گفتم که من نمیتونم و همکار دیگه م رو بهش معرفی کردم
اون قبول کرد
امروز طرف اومد
بعد 10 دقیقه ای همون یارو و داداش طرف با ی جعبه شیرینی اومدن توی اتاق و داداشه جعبه شیرینی رو باز کرد و ضمن تشکر از همکارم بهش تعارف کرد بعدشم آورد به من تعارف کرد بعد هم جعبه رو گذاشت روی میز وسط اتاقمون، ی تقویم و یک فلش هم داد به همکارم
من همونجور که داشتم کارم رو میکردم چشام از حدقه زده بود بیرون و به فرصتی که از دست داده بودم فکر میکردم:-OX_XL-) ولی خب هنوزم سر آرمان هام هستم:-/
بعد چند دقیقه ای که یارو و داداشه رفتن، همکارم به پسره گفت شیرینی ها رو برو پخش کن!
پسره شیرینی ها رو برد سمت مهندسی ساخت!
به همکارم میگم چرا همچین چیزی گفتی بهش؟! شیرینی ها رو واسه تو آورده بود!
گفت: خب گفتم بین بچه ها پخش کنه
گفتم: بابا برد اون ور! هیچی به بچه های خودمون نرسید که! نمیخواستی ببری خونه میذاشتی همینجا بمونه خودت میدادی به بچه ها:|

۲۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۹:۰۲
یادگار

دیروز قرار بود ساعت 17 با تنی چند از همکارا بریم استخر. "اکبر.ح" چون می­خواست بچه­ش رو ببره آزمایشگاه ساعت یک از اداره زد بیرون. من هم چون تقریبا ساعت 9 اومده بودم می­تونستم تا ساعت 15 بمونم بعدش موندنم می­شد مفتکی! تا 15:30 واستادم و کارهام رو کردم بعدش زدم بیرون و رفتم فروشگاه اتکای نزدیک اداره­مون، یکم چرخ زدم اون­جا و اجناسش رو نگاه کردم، سپس رفتم مرکز دندونپزشکی نزدیک همون­جا که قبلا هم خودم واسه درمان دندونام می­رفتم و با فضاش! آشنا بودم و توی نمازخونه­ش خوابیدم! تا بهم زنگ بزنن. تماس که گرفتن اومدم بیرون و توی ایستگاه اتوبوس نشستم تا برسن بهم. آقای "شا..ن" ساعت 16 رفته بود خونه ولی "حبیب.ک" و دُکی تا خِرتلاق* اضافه­کار پر کرده بودن و تا 16:45 وایستاده بودن. رفتیم دمِ شهرک و به ترتیب آقای "شا...ن" و "اکبر.ح" اومدن سوار ماشین شدن و راه افتادیم سمت مجموعه آبی.

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۵ ، ۰۰:۲۰
یادگار

حول و حوش 8 صبح با تلفن "عباس.ق" بیدار شدم که می­خواست پیگیری فلان کار رو بکنه. بعدش تماس بی پاسخ آقای "شا...ن" رو روی گوشی­م دیدم که وقتی خودم شماره­ش رو دوباره گرفتم مهندس "مه...ی" برداشت و معلوم شد با گوشی آقای "شا...ن" زنگ زد که اونم پیگیری همون کار رو بکنه، مثلا مرخصی بودما!:|

شنبه صبح تا ظهر رو مشغول جستجوی بلیط واسه برگشت به تهران بودم واسه همین نه تونستم حرم برم و نه خونه خاله با این­که بابا ماشین رو هم با خودشون نبرده بودن و گذاشته بودن واسه من. ساعتای 13:30 که "مهتاب" اومد خونه­مون و از وضعیت بلیط ازم سوال کرد و تلاشم رو دید، بهم گفت که: [چرا ویژه برادران رو انتخاب نمی­کنی؟] آخه من همیشه عادی (خانواده) رو انتخاب می­کنم، نه که خانواده دوستم! خلاصه انتخاب ویژه برادران همانا و موفقیت در بلیط گرفتن هم همانا؛ فقط افسوس زمانی که از صبح تا ظهر رو از دست داده بودم برام موند. شایان ذکر است که بلیط هواپیما از 170 کمتر نشد و بلیط قطار هم 78  تومن گرفتم واسه ساعت 19:05.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۲
یادگار

چهارشنبه (12 اسفند 94) به "مجید.ق" پیام دادم که اگه بلیطای تله­کابین رو هنوز استفاده نکرده و نمی­خوادش فردا با خودش بیاره و بفروشه بهم. از اونور هم "حامدآقا" با خاله­شون هماهنگ کرده بودن که جمعه صبح با اونا بریم. پنجشنبه قرار بود "مد...و" واسه شیرینی خرید خونه بهمون حلیم بده؛ حلیم رو "سهیل.ف.ج" خرید و نون سنگک رو هم من. بعد صبحونه رفتیم کارخونه تا محموله­ای که "مجید" و مهندس "خط...ی" آورده بودن رو از توی ماشین تخلیه کنیم. اونجا از "مجید" پرسیدم که بلیطا رو آورده یا نه که گفت: [آخ! یادم رفت] هیچی دیگه قرار شد ظهر باهم بریم در خونه­شون و ازش بگیرم. نزدیکای ظهر از بچه­ها سراغ "مجید" رو گرفتم که گفتن رفته! بهش زنگ زدم و گفتم: [فروشنده نیستیا!] باز قرار شد خودم تنهایی برم در خونه­شون و چون آدرس دقیق خونه­شون رو نداشتم باید با مهندس "شا...ن" که اونم جزو شهرک نشینان و تقریبا همسایه "مجید" محسوب میشد می­رفتم. تقریبا همون لحظات بود که "مرتضی.ق" هم زنگ زد بهم و ازم خواست تا ماشین خانمش که از چند روز پیش توی پارکینگ اداره مونده بود رو با خودم ببرم خونه­مون تا بعدا بیاد ازم بگیردش. به آقای "شا...ن" قضیه رو گفتم و قرار شد باهم اول بریم سلف تا ناهار بخوریم و بعدش بریم سمت شهرک تا بلیطا رو از "مجید" بگیرم. به "شا...ن" گفتم که تا شهرک خودش برونه. وقتی رسیدیم در خونه "مجید"، "شا...ن" از ما خداحافظی کرد و رفت سمت خونه خودش. بلیطا رو که ازش گرفتم تعارفم کرد که برم بالا و یه چایی در خدمتم باشه. قبول کردم ولی نه واسه چایی واسه دیدن خونه­ش چون تازه خونه سازمانی گرفته بود و هنوز در حال تر و تمیز کردنش بود. خوشم نیومد! نمای بیرون کل ساختمونا تماما بتنی بود. درب ورودی همه واحدا هم توی یک راهرو بود. داخل خونه هم چنگی به دل نمی­زد، نقشه­ش قدیمی بود، یه حال کوچولو داشت که محل اتصال قسمت­های مختلف خونه بود، پذیرایی­ش رو هم یه جوری درآورده بود که انگار داری میری توی یه اتاق بزرگ؛ دستشویی و حمامش هم یک جا بود که رفتم دستشویی­شون رو یه تست کردم! هم می­تونستم از صیاد بیام و هم از امام علی(ع) ولی چون راه صیاد راحت­تر بود برام اونو انتخاب کرد. چون هم ماشین مردم بود و هم گواهینامه­م همراهم نبود و گذاشته بودمش مشهد حداکثر سرعتی که سرعت سنج نشون می­داد از 80 کیلومتر در ساعت بیشتر نشد! به خونه که رسیدم یکی از همسایه­های دور و بر اومد طرف ماشین و ازم خواست که باتری به باتری کنیم تا ماشینش روشن بشه.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۵
یادگار

قصد داشتم که از تمام فرصتم واسه حضور در مشهد استفاده کنم واسه همین توی بهمن ماه و موقع خرید بلیط برگشت برای ساعت 21:10 روز جمعه 13 فروردین بلیط گرفته بودم که از 13 به­در هم نهایت بهره رو ببرم هرچند که بارندگی­ای که از بامداد 13اُم شروع شده بود تقریبا خیلیا از جمله ما رو هم خونه نشین کرد

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۵۴
یادگار

قصد داشتم 5 روزِ هفته ماقبل آخر دی رو مرخصی بگیرمو برم مشهد تا به دوتا سالگرد! برسم ولی خب شرایط کاری جوری شد که انجام همچین کاری محال بشه، هرچند حضور "مهتاب" هم باعث شد نتونم به تنها گذاشتنش توی تهران فکر کنم. تقریبا یک ماهی زیر فشار و استرس کاری شدید بودم، همون روزا ب خودم می­گفتم که بعد این­که کار رو تحویل دادم دو روزی مرخصی می­گیرم. قرار بود کار رو تا اول بهمن تحویل بدیم که نشد. هی از طرف بالادستی­ها مون زیرفشار بودیم که همه منتظر کار شما هستن و ...!

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۴
یادگار

ی وام هست توی اداره­مون به نام "وام رفاهی" به مبلغ 5 میلیون تومان. 4-5 ماه پیش، هرکی متقاضی بود درخواست داد. من گفتم فعلا نیاز ندارم، چرا متقاضی بشم؟ چون به یک نفر هم می­دادن، قرعه کشی باید می­کردن ولی همکارا (دوستام) گفتن: [اسم بنویس اگه اسمت دراومد بین خودمون (4 نفر دیگه) قرعه کشی یا ... میکنیم] اسم من رو هم خودشون دادن!

موعد قرعه کشی رسید. من دوست نداشتم که اسمم دربیاد و خوشبختانه یا متاسفانه

۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۳۰
یادگار

امروز نوبت دوم من بود که نون بگیرم واسه همین ساعت زنگ­دارِ گوشی­م رو طبق وقتایی که نون نوبت منه تنظیم کردم تا چند دقیقه­ای زودتر بیدار بشم. بیدار که شدم، دیدم وقت دارم و نمازم رو هم توی خونه خوندم. ی پلاستیک واسه این­که نونا رو بذارم توش برداشتم. کیسه زباله­مون رو هم برداشتم که بندازم توی سطل زباله جلوی خونه­مون! پلاستیک نون دست راستم و کیسه زباله دست چپم بود. به سطل زباله که رسیدم، دستم رو بلند کردم تا کیسه رو بندازم توش. انداختم و ی چند قدمی برداشتم، حس کردم چیزی که توی دستم هست یکم حجیمه! و به پلاستیک خالی نون نمی­خوره! نگاه که کردم به دست چپم دیدم بله! اشتباها پلاستیک نونا رو انداختم توی سطل و زباله­ها هنوز توی دَستامن :-) برگشتم و کیسه رو انداختم، ی نگاه با حسرت هم به پلاستیک نونی که افتاده بود توی آشغالا کردم، حیف! تبلیغ *پ.ر.و.م.ا* مشهد هم روش بود :(

بعد از ظهر ساعتای 14 شایدم 14:30 (الان دقیق­ش رو از توی گوشی­م نگاه کردم، دقیقا 14:14) بعد این­که 3تا DVD خام رو از انفورماتیک گرفتم و همون­جا خبری رو شنیدم، زنگ زدم به دکتر تا بهش همون خبرِ دسته اول رو بگم. اول از امتحانش پرسیدم که چطور بوده، بعد پرسیدم که جایی!!! هم رفته یا نه که گفت: [درست گفته بودی!!!] و هیج جا نرفته بود و نمی­شد بره برای همین بی­خیالِ مرخصی یکشنبه­ش هم شده و گفت واسه برگشت بلیط هواپیما گرفته و امشب برمی­گرده (نون هم نوبت خودش بود که گفت میگیره)؛ و در آخر هم در جریانِ اون خبر گذاشتمش.

داشتم 20:30 نگاه می­کردم که اسم چند نفری رو که قراره ا.م.ر.ی.ک.ا آزادشون کنه گفت، سریع یه پیامک زدم به "مد...و" و براش نوشتم که: [سلام.تبریک! فامیل­تون هم که آزاد شد!] بعد حول و حوشِ 3 دقیقه جواب داد که: [چکار کنیم فک فامیلای ما همه ا.م.ر.ی.ک.ا هستن]. حالا فردا باید یکم اذیتش کنیم و ازش طلبِ شیرینی کنیم!

۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۴ ، ۲۳:۲۳
یادگار

ت. نوشت1: این مطلب روز سه­شنبه شروع به نگارش شد و مطابق با اتفاقاتی که طی روزای بعد (4شنبه و پنج­شنبه) افتاد، ویرایش و تکمیل گردید.­

پ. نوشت 1: ت. نوشت=توضیح نوشت

۱۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۴ ، ۰۰:۱۵
یادگار

دیروز صبح برخلاف روزای دیگه با اولین زنگ گوشی­م از خواب بیدار شدم. چون وقت داشتم، گفتم نمازم رو همین­جا بخونم آخه آبِ سرویس بهداشتیِ دفترمون سرده! خیلی ریلکس و باحضور قلب نمازم رو خوندم همراه با قنوتِ مستحبّی­ش! نتیجه این شد که وقتی به سرکوچه رسیدم سرویسمون همون لحظه حرکت کرد و من جا موندم و چندین بار خودم رو سرزنش کردم که چرا نماز رو توی خونه خوندم؟ چرا کامل خوندم و خلاصه و با سرعت بیشتری نخوندم؟!

امروز صبح هم مثل دیروز زود بیدار شدم! هی با خودم می­گفتم این بار نمازم رو با سرعت بیشتری بخونم یا برم اداره؟! که بخاطر خاطره تلخ دیروز تصمیم بر این شد که توی اداره بخونم. رسیدم سرکوچه­مون دیدم اوه! چه خبره؟! حدود بیست نفری منتظر سرویس بودن! این یعنی نصفِ اتوبوس توی ایستگاه ما (ایستگاه یکی مونده به آخر) سوار میشن! معلوم بود که همه نمی­تونن روی صندلی بشینن. از شانس من، من و یکی دیگه صندلی گیرمون نیومد و روی موکتی که راننده ته اتوبوس­ش انداخته بود نشستیم و اون­جا بود که یاد این خاطره­م افتادم!

با توجه به این دو روز و این­که فردا on time بیدار بشم یا in time! بازم باید فکر کنم ببینم نمازم رو توی خونه بخونم یا برم اداره؟!

پ. نوشت: اصن صوبتِ این­که چکاریه خب؟! یکم زودتر بلند شو رو نکنید!

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۴ ، ۲۳:۵۹
یادگار