گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مترو» ثبت شده است

با دکتر "پ" اومدم تا مترو گلبرگ، اونجا سوار مترو شدم، بین راه داشتم به سه تا کار ممکن فکر می­کردم: اول اینکه سبلان پیاده شم و برم خونه، دوم اینکه شهید مدنی پیاده شم و برم هایپراستار خرید کنم، سوم هم اینکه برم انقلاب تا کتاب بخرم! ایستگاه سبلان که نگه داشت مردد بودم که چکار کنم ولی تنبلی رو کنار گذاشتم و با خودم گفتم الان نرم انقلاب پنجشنبه سرظهر باید برم که هوا گرم تره؛ پس توی خط موندم تا ایستگاه دروازه شمرون که خطم رو عوض کنم.

خودم رو رسوندم به انقلاب، از مغازه­هایی که CD می­فروختن آمار DVD RW هم می­گرفتم تا برای کارم توی اداره یکی دوتاش رو تهیه کنم ولی خب هیچ­کدومشون نداشتن. کتابفروشی­ها رو هم سر می­زدم که هم کتاب­های مربوط به کارم رو بررسی کرده باشم و هم کتاب یا کتاب­های موردنظرم رو یا هر کتاب مناسب دیگه­ای رو پیدا کنم. توی مسیر رفت زن (دختر) جوونی رو دیدم که کنار یکی از عابربانکا نشسته بود و جوراب می­فروخت، توی نگاه اول فکر کردم یک فرد عادیه که خسته شده و نشسته اونجا تا یکم استراحت بکنه بعد جورابای جلوش رو که دیدم فهمیدم که نه فروشنده­س.

۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۹
یادگار

هفته پیش "مهتاب" اومد تهران و من رفتم دنبالش! البته با مترو و بی.آر.تی رفتم دنبالش.
رفتنا که تنها بودم اینا جلب توجه کرد برام و توی گوشی م به صورت مکتوب ثبت شون کردم:
   1. زن جوانی که بیشتر از ی سر و گردن با شوهرش اختلاف قدی داره و لباش هم قرمزه، 10-20 ثانیه به صورت تابلو خمیازه می کشه بدون این که جلوی دهانش رو بگیره!
   2. پسر نوجوونی که قیافه نداره و زار و لاغره و شبیه جاستین شلوار پوشیده با اون تی-شرت صورتی ش!
برگشتنا توی بی.آر.تی من نشسته بودم که دیدم یه آقایی داره کفشش رو به کفش من می ماله! منم که کفش م رو قبل این که از خونه بزنم بیرون واکس زده بودم نگاهی بهش انداختم، اون جا بود که خودش فهمید و با خنده گفت: [ببخشید، فکر کردم میله ست] منم با لبخند گفتم: [خواهش می کنم، اشکالی نداره]
مترو ایستگاه دانشگاه امام علی (ع) رفتیم سمت واگن مخصوص بانوان (ته مترو)، مترو که اومد سوار واگنی شدیم که نصفش مخصوص بانوان بود و نصفه دیگه مختلط! چون قسمت درهم! جا نبود به "مهتاب" گفتم: [تو برو اونور] منم یه جای خالی پیدا کردم و نشستم، البته پاهای پسرک خوابیده رو یکم بلند کردم ک بتونم بشینم و بیدار نشه بچه (پسر روی پاهای پدرش خوابیده بود و مادر هم کنار شوهرش نشسته بود). هرچی به قسمت کناری (بانوان) نگاه کردم "مهتاب" رو ندیدم! بعد یکم که توجه کردم دیدم میله های اتصالی رو بهم جوش دادن ک کسی نتونه وارد قسمت ویژه بانوان بشه، بعدشم که ب کنار در نگاه کردم "مهتاب" رو دیدم و با ایما و اشاره و لبخند بهش گفتم :[نرفتی اونور؟! من فکر کردم نشستی!] ایستگاه بعدی سریع رفت بیرون و از درب دیگه وارد قسمت وِیژه شد.
   3. مادر پسر بچه ناخن های انگشت شست و اشاره ش رو کامل لاک سیاه زده بود (انگار توی قیر فرو کرده بود)، ناخن وسطی ش رو نصفه لاک زده بود؛ بقیه ناخن هاشم ندیدم دیگه.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۰۱
یادگار

چهارشنبه بالاخره توی فلاسکی که خریده بودم آویشن دَم! کردم. می خواستم تست کنم ببینم چند دقیقه بمونه خوب دم می کشه و تا کی رنگ و بوش خوب می مونه! می خواستم از فرداش (پنجشنبه)، وقتایی که دکتر "پ" میاد بهش چای (دمنوش) آویشن بدم. البته توی خونه هم دم می کردم توی فلاسک ولی خب این جا بحث پذیرایی از دکتر بود. بین 20 تا 40 دقیقه زمان مناسب برای نوشیدنش به دست اومد! شب که اومدم خونه، "علی.ا" CD-RW هایی که برام قرار بود بخره رو بهم داد. دیدم DVD-RW هستن! گفت: [اوه! فقط RW ش رو نگاه کردم] هیچی دیگه! قرار شد فرداش خودم برم ولیعصر و عوضشون کنم.

پنجشنبه دکتر "پ" و مهندس "عل...ه" اومدن، صدای مهندس گرفته بود و خودش از آویشن گفت که خوبه! منم یادم اومد و فلاسک رو برداشتم و رفتم از کارخونه روبه رویی آبجوش ش کردم (چون آب اون جا زلال تره!) و آوردم توی اتاق و آویشن دم کردم، بعد 20 دقیقه رفتم یه سینی با چندتا فنجون از توی آرشیو! آوردم و پرشون کردم. دکتر "پ" گفت: [به به! چای سبزه؟] گفتم: [نه، آویشنه] گفت: [عاشقشم] قیافه من اون لحظه: 

ظهر که اومدم خونه بعد ناهار گرفتم خوابیدم، بیدار که شدم نماز خوندم و رفتم ولیعصر، اصلا CD-RW نداشت و فقط DVD داشت! هرجور بود راضی ش کردم که جنس خریده شده رو پس بگیره!

برگشتنا توی مترو ایستاده بودم که صدای خر و پف شنیدم! برگشتم و دیدم یه آقایه خوابیده و ...؛ همه کسایی که اون دور و بر بودیم یه لبخندی زدیم و منم یاد خودم و بحث چند روز پیش با میم! افتادم! این که چ جوری می تونم توی سرویس یا مترو و اتوبوس بخوابم؟! این بنده خدا خوابیده بود که هیچ! خر و پف هم می کرد!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۰۱
یادگار

ساعت 12:45 که کارت زدیم و از درب شمال خارج شدیم، هر کسی به سویی رفت، "محمد.ل" همون جا سوار تاکسی شد که بره تهرانپارس، "علی.ح.cp" هم که رفت سمت ماشینای زیر پل عابر که بره جاجرود عروسی. "سهیل.ف.ج" هم رفت سمت پاسداران که ماشینش رو برداره. من موندم زیر بارون! پررو بازی درآوردم و زنگ زدم به "سهیل" تا ببینم تا مترو میره یا نه؛ که گفت آره و بدو رفتم پیِ ش. از "علی.ح" که رد شدیم! یه دختر خانمه رو دیدیم که از ماشین تازه پیاده شده بود و داشت میومد طرف ما، از شالِ ش که بگذریم زیرگردن و بالای سینه ش باز بود! به "سهیل.ف" گفتم: [سردش نمیشه؟! یکی مثل ما هدبند می بنده و با شال گردن جلوی دهان و بینی ش رو می گیره! یکی هم مثل اینا ...] اونم تایید کرد و سخنی راند! توی مسیر چند تا ماشین دیدیم که روشون برف بود! جلوی ماشین ش یه ماشین دیگه پارک بود ولی راننده پشت شیشه یه کاغذ گذاشته بود که توش شماره موبایل 09120000000 و پلاک 10 و واحد 2 رو نوشته بود. زنگ واحد رو زدیم، یه آقا با یه ظرف اومد و سوار ماشین شد و رفت! با "سهیل" تا نزدیک ایستگاه مترو گلبرگ اومدم. سوار مترو که شدم حواسم رفت به حساب کتابای اقتصادی و حقوق اسفند! که یهو دیدم ایستگاه شهید مدنی هست و یک ایستگاه از سبلان رد کرده، اومدم بیرون و با پله برقی اومدم بالا. از بس حواسم پرت بود از پله برقی همون سمت دوباره رفتم پایین! اول نفهمیدم. با خودم گفتم: [چطور دوتا مترو پشت سر هم به سمت صادقیه دارن میرن؟] بعد دیدم روی دیوار سمتی که من بودم نوشته: به سمت صادقیه. دوباره از همون پله برقی اولی رفتم بالا، در حال بالا رفتن توی دلم گفتم: [الان توی مانیتور من رو می بینن و بهم شک می کنن که این داره چکار می کنه؟ هی میره هی میاد!] بالاخره راهم رو پیدا کردم و به سلامت رسیدم به سرمنزل مقصود.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۳ ، ۰۲:۴۰
یادگار
ظهر "مهتاب" زنگ زد اما صدا نمی اومد! دوبار تماس گرفت؛ خودم باهاش تماس گرفتم، گفت توی قطارِ و ساعتای 18 می رسه تهران، بهش گفتم میام راه آهن تا باهم بریم خوابگاهشون. ناهار قصد داشتم مرغ درست کنم واسه همین صبح که از خواب بیدار شدم یک رون از یخ دون بیرون آوردم تا یخش باز بشه! مرغ رو به روش خانم "س.ز.ج" درست کردم وسط آشپزی م مجبور شدم کار رو متوقف کنم! کابینت رو قرار بود نصب کنیم و گاز رو بذاریم رووش! گاز رو خاموش کردم و ... . همین مساله باعث شد روند کار از دستم در بره و هم زمان بیشتری طول بکشه تا غذا آماده بشه و هم غذا شور بشه! به "مهتاب" گفته بودم به ورامین که رسید بهم زنگ بزنه تا از خونه راه بیافتم! از ساعت چهار گذشته بود که یه چُرت چند دقیقه ای هم زدم و با تماس "مهتاب" در دوروبرِ ساعت 17، راه افتادم. ساعت 17:45 راه آهن بودم. اس زدم و خبر رسیدنم رو دادم. وقتی قطارشون رسید و مسافرا رو دیدم که دارن میان بیرون رفتم جلو تا هم رو ببینیم. اومد بیرون و بعد سلام و احوال پرسی جفت ساک هاش رو ازش گرفتم و از راه آهن زدیم بیرون. بهش گفتم سه تا راه داریم که بریم، "مهتاب" راهِ مترو شوش رو انتخاب کرد ولی من راه خودم رو! (یعنی همچین آدمِ طرفدارِ آزادیِ رایی هستم من!). از همون مسیری که اومده بودم برگشتیم یعنی سوار اتوبوس های تجریش شدیم تا بریم مترو دانشگاه امام علی(ع) و بعد علم و صنعت. تویِ مسیر باهم حرف می زدیم و از رفت و آمدهاش می گفتیم، می خواستم حرفِ دوستِ آینده خواهرا!!! رو بهش بگم که چرا فردوسی رو بالاتر نزد که نخواد این همه رفت و آمد کنه! ولی چون تازه رسیده بود و غریب! بود گذاشتم واسه یه فرصت بهتر. به دمِ در خوابگاه شون که رسیدیم از هم خداحافظی کردیم البته من اومدم اونور در! و سلامی خدمت نگهبانان عرض کردم! جلوی درب خوابگاه خواهران یه مسجد بود! داشتم برمی گشتم که به ساعتم نگاه کردم و دیدم نزدیکِ اذونه. تصمیم گرفتم نماز رو تویِ همون مسجد بخونم و بعد برم. زنگ زدم به "مهتاب" و گفتم: [من می رم نماز، برو اتاقتون اگه چیزی لازم داشتی بگو تا بگیرم] نماز که تموم شد وایستاده بودم تا قرآن هم بخونم اما "مهتاب" زنگ زد که چیزی لازم نداشته ولی میاد بیرون تا هم رو بازم ببینیم و دوباره خداحافظی کنیم. سریع سوره انفطار رو خودم خوندم، داشتم می اومدم بیرون که دیدم دمه درِ! دمِ در مسجد باهم حرف می زدیم که یه آقاهه ای اومد و بهمون بیسکوئیت شکلاتی داد و بقیه ش رو برد داخل مسجد تا پخش کنه. گفت که ساختمونی که درش هستن همه دانشجوی دکتران. خوابگاهشون هم یه سالنِ که اولش 3 تا سرویس بهداشتی داره (حمام ش رو نمی دونست)، یه آشپزخونه هم واسه کل سالن داره و اتاقشون هم دو نفره س. این بار خداحافظی قطعی! کردیم و از هم جدا شدیم. پیاده رفتم سمتِ مترو شهید باقری! تا برم سبلان. خلوت بود، تویِ مترو یه خانمه که وضع ظاهری! خوبی نداشت اومد و از کناری م خواهش کرد که بیاد بغل من بشینه تا اون مجبور نباشه بین دوتا مرد قرار بگیره. تا رسیدن به ایستگاه سبلان، حواسم به آقایانی که رو به روی ما! نشسته بودن و همچنین به دست فروش ها بود! که خیره دارن به خانمِ کناری ما نگاه میکنن و ...! (البته تقصیره خودِ طرف هست که این جوری جلب توجه می کنه)
پ.نوشت:
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۵۹
یادگار
17:30 همدیگر رو توی مترو دیدیم و اومدیم به سمت خونه. چون ناهار نخورده بودن و قرار بود نمیرو بخورن. دوتا نون تافتون گرفتم (یکی ش رو بعدا چون مصرف نشد، "علی.ا" ریخت توی نون خشکا). از سوپری نزدیک خونه ده تا تخم مرغ (هنوز که هنوزه چندتاش مونده!) چهارتا سالار! و یه قالب پنیر واسه صبحانه سرکار خریدم. دمِ درِ خونه "مهتاب" گفت واستا که از درتون عکس بگیرم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۰۲:۳۸
یادگار
شنبه 8 شهریور 93
از دیروز که قرار شد "مهتاب" و "حامد آقا" بیان خونه­م خیلی خوشحال بودم. صبح از خوابگاه رفتم سرِ کار البته با 23 دقیقه تاخیر. اون­جا هم همش به فکر ساعت 16 و برگشتن به خونه و دیدن خواهرم بودم. آخر وقت یعنی ساعت 15:40 مهندس "مه...ی" اومد که جلسه برگزار کنه، یکی از بچه­ها گفت:
-         بچه­ها می­خوان برن!
مهندس هم با همون لحن طنزش گفت:
-         نخیر! باید اضافه کار وایستید...حالا کی می­خواد بره؟
گفتم:
-         من می­خوام برم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۰۶
یادگار