گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

م95

پنجشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۳۲ ب.ظ

صبح ساعت 5:22 با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. رفتم مترو سبلان و با اولین مترو 5شنبه سفر کوچولوم رو آغاز کردم. خودم رو رسوندم به تجریش و سوار ماشینای ولنجک شدم، خیلی سریع­تر از پارسال رسیدم! برعکس پارسال پیاده رفتم بالا، سرعت پیاده­روی­م هم زیاد بود طوری­که از همه سبقت می­گرفتم.

به باجه فروش بلیط که رسیدم آقایی اومد جلو و گفت: [بلیط میخوای؟!] با لبخند جواب دادم: [نه] و با نشون دادن بلیطای خودم بهش گفتم: [منم اومدم اینا رو بفروشم!] و این شد آغاز آشنایی­مون! بازم برعکس پارسال زودتر تونستم بفروشمشون! این دفعه به قیمت خرید یعنی 20هزار تومان فروختمشون. یک زوج بودن که بلیط 20 تومنی ما رو نخواستن و حاضر شدن برن توی صف واستن تا همون رو به قیمت 38 تومن بخرن! نمی­دونم دلیلشون چی بود حتی من بهشون گفتم: [بلیطای کاغذی­م رو جلوی خودتون میدم به فروشنده داخل دَکه و تبدیلشون می­کنم به بلیط (کارت) مغناطیسی گیت] ولی بازم نخواستن! آخرشم نفهمیدیم فازشون چی بود! اون آقا 16 تا بلیط داشت و من 4تا. آخرین بلیطمون رو باهم فروختیم، هرکدوممون ی دونه بلیط واسمون مونده بود که فروختیمشون به سه نفری که توی صف واستاده بودن. در شروع راه برگشت فهمیدیم با هم همکاریم تقریبا! و بازم پیاده مسیر طی کردیم و برگشتیم پایین سمت پارکینگ­ها و ماشین آقای دوست اومدم تا نزدیکِ خونه. ساعت 9:30 خونه بودم.

"خلیل.ط"* تازه بیدار شده بود و ازم پرسید: [سرِ کار نرفتی؟] گفتم: [نه، رفته بودم تو چال!] گرسنه و تشنه بودم و البته خسته، کتری رو گذاشتم روی گاز و به "خلیل" گفتم: [ناهار خونه­ای؟] (که اگه هست به فکر درست کردنش باشه چون نوبتش بود) خودش فهمید! و بعد از این­که جواب داد: [آره!...ولی شایدم رفتم بیرون، یکی از بچه­ها داره میره آلمان و احتمالا بخواد ناهار بده امروز] یک بسته مرغ از توی یخدون درآورد که یخش باز بشه. منم رفتم توی اتاق و روی تختم دراز کشیدم تا یکم گرم بشم ولی خیلی گرم شدم!

داشتم خواب مامان رو می­دیدم که گوشی­م زنگ خورد و از خواب پریدم! وقتی اسم زننده زنگ رو دیدم می­خواستم جواب بدم و کلی بخاطر از دست دادن خوابم بهش دری وری بگم ولی خویشتن­داری کردم و دکمه بی­صدا رو زدم و گوشی را گذاشتم کناری و دوباره به خواب رفتم. خواب رو الان دقیق یادم نمیاد، یا من می­خواستم برم سفر پیش مامان یا مامان برن سفر پیش من! شایدم با هم می­خواستیم بریم سفر پیش نمی­دونم کی!

پ. نوشت: "خلیل.ط" هم­خونه­ایِ جدیدمه! جدید که یعنی از اردیبهشت باهم هستیم و به جای "علی.ا" اومد. 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۳۰

نظرات  (۲۰)

۳۰ دی ۹۵ ، ۲۱:۳۲ ام اسی خوشبخت
احتمالا اون زوج علاقه خاصی به پرداخت پول بیشتر داشتن :)
توفیق اجباری بوده برین کوهنوردی
ان شالله با مادر گرامی برین سفر حج :)
پاسخ:
درسته نباید به هرکسی اعتماد کرد ولی بدبینیِ زیاد هم خوب نیست. پارسال من ی بلیط همین جوری دادم به یکی و قرار شد بعدا برام کارت به کارت کنه و کرد.
بله توفیقی بود که نصیبم شد :) پارسال تمام مسیر رفت و برگشت رو با وسیله نقلیه رفته بودیم :))
ان شاءالله با مادرخانم گرامی ;)
۳۰ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۱ ام اسی خوشبخت
چه تجربه خوبی از اعتماد دارین :)
ان شالله با مادرِ عزیزتون و با مادرخانم و البته مادرِ فرزندان ایندتون برین حج, کسی جا موند؟ :)
پاسخ:
بله :)
چی بگم والا؟
ولی ممنون از دعاتون :)
۳۰ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۴ ام اسی خوشبخت
محض مزاح عرض کردم, ببخشید اگه از حرفم ناراحت شدید :)
پاسخ:
نه بابا، ناراحت چرا؟! :)
از اردیبهشت که یعنی دیگه یه ساله! جدید نیست :)
بلیط چی رو میخواستین بفروشین؟؟؟
پاسخ:
هی داشتم فکر میکنم جمله اول تون یعنی چی؟!!! :))
در ادامه ش گفتم که جدید نیست و اولین باره اسمش رو اینجا آوردم اونم به دلیل کم کاریم بوده :)
عنوان مطلب رو کامل ننوشتم که یکَم ماجراجویانه بشه! مثل اینکه لینکی که گذاشتم زیاد تابلو نیست، الان درستش میکنم :)
عه پس اصلا نرفتین توچال؟!!! به خاطر اون تعارفه؟؟؟
پاسخ:
کِی رو میگید؟! پارسال که تا ایستگاه 7 رفتم با خواهرم ولی امسال قسمت نشد و فقط تا باجه بلیط فروشی رفتیم البته امسال بجاش پیاده روی کردم :)
اون تعارفه واسه پارسال بود:)
۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۱۶ نمیخوام بگم
دیشب خواب دیدم داماد شدین و وبلاگ متاهلی زدین. شما کم کار که هیچی بی مع فت هم هستین
پاسخ:
اتفاقا چند روز پیشا داشتم بهش فکر میکردم که اگه روزی مزدوج شدم چکار کنم؟!
چیو نمیخواید بگید؟!
دیدم تو اون پست نوشته بودین تا اسفند وقت داره، بعد حالا رفتین بفروشین... فک کردم مال همون موقع‌ست! :))
پاسخ:
اون تا اواخر اسفند 94 وقت داشت، این تا 30 دی 95
خدا قوت :)
همینم خودش یه تفریح بوده ... ان شاءالله همیشه به شادی و خانوادگی و دورهمی :))
پاسخ:
ممنون :)
بله، خوب بود، البته تنها بودما!
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۳۳ نمیخوام بگم
اسمم را به آدم بی معرفت و نامردی مثل شما نمیگم
پاسخ:
آدم اگه نتونه دستخط خواننده هاش رو تشخیص بده به درد لای جرز دیفال هم نمیخوره! :))
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۷ خانوم مهندس
سلام به سبک خودتون
1. خب خودتون هم استفاده میکردید از بلیطا
2. بعضی موقع ها آدم خر میشه (فاز اون زوج جوون)
3. مبارکه هم خونه ای
4. وای امان از این تلفناااااااااا
پاسخ:
سلام
:دی
1. تنها بودم :|
2. کلاه برداری که نمیخواستیم بکنیم ازشون که خر بشن! :دی
3. تقریبا 8-9 ماهی گذشته، تبریک هم نداره! :| روی مُخَمه :|
4. اوهوم :|
وا! در عجبم از کار اون زوح :|

قسمت دوم پستو خوندم نمی دونم چرا یاد رادیو چهرازی افتادم...جمشید و آبان و...هومممم...شاید بخاطر هم اتاقی بودنه هست :)

ان شاء الله که با مادرجان و مارخانم جان و همسر و کلا همه میرین حج...پیش پیش قبول هم باشه :))
پاسخ:
:)
قسمت دوم؟! من و همخونه ایم یعنی؟
ممنون:)) چه اصراریه حالا؟! حالا اگه همشون هم نبودن مطمئنا یادشون همیشه همراهمون هست! :)
:)

:: اوهوم همون :)

بله بله! اینم حرفیست :))

# حال بد من با غلط املایی هام ارتباط مستقیم داره...ببخشید :(
پاسخ:
# من اصلا نفهمیده بودم! الان که گفتید فهمیدم :)
ان شاءالله حال همه خوب بشه با ی خبر خوب
:)

ان شاء الله...حال خوب شما رو آرزو می کنم...شاد و سلامت باشید همیشه عمو یادگار :)


پاسخ:
ممنون
:|||
پاسخ:
باشه نگید!!! :دی
۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۶ سارا روزهای دور از خانه
هم خونه ای خیلی سخته من تابحال زیر بار نرفتم هرچی کارکردم دادم اجاره اما وقتی تو خونه ام ارامش دارم
پاسخ:
بله سختیای خودش رو داره ولی ی خوبی هایی هم داره
تولدت با تاخیر مبارک
ببخشید دیر شد ولی بلخره گفتم :)
پاسخ:
:) ممنون
خواهش میکنم ... 
:)
یک سال شد؟
تولدتون با تاخیر مبارک... یادم بود روز تولد بابا علیرضام، تو دلم تبریک گفته بودم.
پاسخ:
بله یکسال گذشت
ممنون. تولد پدرجان تونم هم مبارک🙂
لطف داشتید، ان شاءالله هفته آینده در مشهد جبران کنم😎
یادگار کجایی؟ دقیقا کجایی؟؟ :/
پاسخ:
سلام
هستم، میام میگم :)
زود بیا :)
پاسخ:
:)
بیا بگو! :)
پاسخ:
باشه 
شکلک های یاهو

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">