گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

می گفت: [این مادر ما، هر وقت می خوایم بریم مسافرتی جایی به اندازه دو تا کوپه برامون آذوغه میذاره]

جمله غریبی بود برام!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۴ ، ۱۰:۴۵
یادگار

بعد از ظهر تنهایی مسیر برگشت و رسیدن به سرویس ها رو رفتم. هوا خوب بود و باد  ملایمی می وزید. وقتی رسیدم خونه، وسایلی که قرار بود با خودم ببرم رو آماده کردم و لباسایی هم که قبلا شسته بودم رو تا کردم و گذاشتم توی کمد جا لباسی! چای ها رو هم برداشتم، مردد بودم سرویس قابلمه م رو هم بردارم یا نه واسه همین یه پیام توی گروه سه نفره ای که "مهتاب" در ... ایجاد کرده بود گذاشتم به این مضمون که: [هیشکی نیست؟] دقایقی بعد آبجی بزرگه جواب داد: [چرا هیشکی هست] سریع لباس پوشیدم! و با وب_کم لب تاپ در حالی که کارتن قابلمه رو دستم گرفته بودم یه عکس ازش گرفتم و از خواهرم پرسیدم که این رو بیارم مشد؟ البته پرسید که چیه؟ و براش توضیح دادم که قابلمه 6 پارچه س. اولین چیزی که گفت این بود که: [جهازته]، بعد این که در مورد جا نداشتن و سخت نبودن آوردنش صحبت کرد گفت: [هر وقت رفتی خونه بخت می بری خونه خودت]. از این جا ش رو دیالوگ وار می نویسم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۹:۵۷
یادگار

همیشه روزای آخر یه حال و هوای دیگه ای داشته! چه توی دوران تحصیل، چه الان که کارمندم: روزای آخر سال، روزای منتهی به تعطیلات که مرخصی گرفتم و می خوام برم مشهد. این هفته هم که از آغازش، هفته پر کار و استرسی ب شخصه برای من بود.

سه شنبه هرچی به "محمد.ل" گفتم بلیط واسه مشهد برای چهارشنبه بگیر، می گفت که نمی خوام برم و از آخر هم نگرفت، نمی دونم داشت با کی لجبازی می کرد! با خودش یا خانواده ش!1

چهارشنبه از بچه ها فقط من و "محمد.ل" اداره بودیم و بقیه مرخصی گرفته بودن: "cp" که رفته بود سوادکوه، "سهیل.ف" و "مجید.ق" هم رفته بودن مشهد زیارت؛ البته "مرتضی.ق" هم بود. ساعت 8:30 مهندس "مه...ی" اومد پیشم و در مورد پروژه سبک!!! و نوشتن گزارش ش باهم صحبت کردیم. باز به میز "محمد.ل" نگاه کرد و گفت: [بازم که دکتر کفشاش هست ولی خودش نیست!] گفتم: ["مد...و" صداش زد رفت پیشش] در ادامه ازش پرسیدم: [ساعت چند می خوایم بریم ق.د.س؟] جواب داد: [متاسفانه! برنامه امروز کنسل شد، رفتن تست]. می خواستم بگم: [خوشبختانه] که گفتم هیچی نگم تا شر نشه برام یا تیکه ای نشنوم! بازم به "محمد" می گفتم که بره بلیط بگیره، این دفعه معلوم بود دلش میخواد بگیره اگه گیرش بیاد! یکی دو باری رفت پای سیستم اینترنت و برگشت. دفعه آخر (حدود ساعت 12) منم رفتم پی ش و نشستم کنارش. خودش امیدی به گرفتن بلیط از طریق سایت نداشت و می گفت: [باید برم راه آهن] ولی بهش گفتم که: [آقا تو کاری ت نباشه، من برات می گیرم] اواسط کار بهم می گفت: [چیه؟ تو هم نا امید شدی؟] می گفتم نه و به کارم ادامه می دادم2 و بالاخره براش یه بلیط 6 تخته برای حدود ساعت 18:30 به قیمت 50 و خورده ای می گیرم (اسم قطارش هم اگه اشتباه نکنم "مهتاب" بود). بهش گفتم که: [بهت حسودی می کنم! من بلیطم واسه ساعت 21:20 هستش، تو زودتر می رسی]. خودش هم راضی بود که خوش موقع می رسه و از یک روز کامل می تونه استفاده کنه. ساعت 13 که می خواستم برم نماز، چون می دونستم "محمد.ل" اضافه کار نمی مونه ازش خداحافظی کردم. از نماز که برگشتم با توجه به صحبتایی که صبح با مهندس "مه...ی" کرده بودیم، تغییرات رو اعمال کردم ولی خروجی ها غیر عادی شد و برخلاف قبل پایدار نبودن!:( هرکاری به فکرم می رسید انجام دادم تا اگه بشه مشکل رو حل کنم ولی نمی شد. به درماندگی رسیده بودم، این که باید کار و گزارشش رو به یه جایی می رسوندم آخه دوشنبه هم مرخصی گرفته بودم و بعد تعطیلات که رئیس رئسا میان نباید کار مونده ای بوده باشه. دقیقا از ساعت 14:10 تا 16:10 لحظات پراسترسی رو پشت سر گذاشتم، تنها راه پیش روم این موند که تغییرات اعمالی م رو بردارم و ببینم مشکل رفع میشه یا نه؛ که شد و دوباره تونستم خروجی های گل و بلبل دیروز عصرم رو بگیرم فقط باید در اولین جلسه مشاوره این قضیه رو با مهندس "عی...ه" مطرح کنم که وقتی وقتی تعداد سرعت بیشتری برای ورودی شبیه سازی تعریف میکنم نرم افزار قاط میزنه و جواباش این جوری میشه.

پ. نوشت 1: روز قبلش سر خواستگاری با خانواده ش (خواهرش) بحثش شده بوده!

پ. نوشت 2: براش از اینستاگرام یه مثال آوردم که فلانی توی یکی از شبای قدر با دیدن حرم امام رضا (ع) دلش هوای مشهد رو می کنه و شب قدر 23 ام با خانواده راهی راه آهن میشن و همون جا واسه نیم ساعت بعد بلیط گیرشون میاد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۹:۵۳
یادگار

جمعه هفته پیش خوابی دیدم! یه مهمونی بود خونه یکی از اقوام نزدیک (نمی دونم کی)، توی یه آپارتمان من توی مهمونی نبودم! ولی می دونستم کیا هستن و میخوان بیان! توی مهمونا یه خانواده غریبه هم دعوت بودن!!! یه دختر خانمه! به همراه پدر و مادرش من توی خونه آروم و قرار نداشتم که ببینم چی میشه و چه صحبتایی رد و بدل شده و نتیجه چی میشه؟ واسه همین سریع لباسای معمولی م (تیشرت و شلوار) رو پوشیدم و مخفیانه خودم رو رسوندم به آپارتمان مذکور، ولی لو رفتم! وقتی رسیدم دایی مهدی و خانواده در حال رفتن بودن ولی بقیه بودن(یه عده داشتن غذا میخوردن یه عده هم که شامل اون سه نفر و مامان! بودن روی مبل یا کاناپه نشسته بودن) و من با دیدنشون سلام کردم و با خودم گفتم: کاش لباس بهتری می پوشیدم!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۹:۵۴
یادگار