گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

۱۰۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تهران» ثبت شده است

یکشنبه بهمون گفتن که فردا وسایل شخصی تون رو بیارید که میرید اصفهان واسه تست! به من و "علی.ح.cp"

دوشنبه، مهندس "مه...ی" شماره دفتر و موبایل مهندس "مه...ه" رو گذاشته بود روی میزم تا باهشون هماهنگ کنم، آخه قرار بود با اونا بریم. قرار بر این شد که ساعت 14،14:15 آماده باشیم! ساعت 14:30 مهندس "مه...ه" زنگ زد که بیاید درب ترمینال اتوبوس ها! منم رفتم به "مد..و" گفتم که برسونتمون اما چون مهندس "ول...ه" مهمان و جلسه داشت، گفت که نمی تونه بیاد ولی سوئیچ ماشین رو گرفتم که بدم به "مجید.ق" تا برسونتمون. "محمد.ل" هم باهمون اومد که بدرقه مون کنه و با "علی.ح.cp" شوخی می کرد که مواظب پیچ صیاد! باشی. به "مجید.ق" گفتم که از قسمت بازرسی رد بشه ولی بچه ها می ترسیدن و می گفتن: [نه!] رد که شد "محمد.ل" گفت: [الانه که با تیر بزننمون] تا وانت رو پوشوندن ساعت 15 شد و زدیم بیرون. از صیاد اومدیم سمت میدون هروی و اولین میوه فروشی نگه داشتن و مقادیری موز و سیب و خیار خریدن. ما سوار یک تویوتا ون بودیم. بعد یه مدت راه رفتن یجا واستادن که چرخای وانت رو تنظیم باد کنن، اون جا آب معدنی و چیپس خریدن. توقف بعدی ستاره مارال بود، اون جا هم نماز خوندیم هم نسکافه و کیک خوردیم! چون بار وانت سنگین بود ما هم یواش می رفتیم و چون وقتی به محلِ مورد نظر!!! می رسیدیم دیگه شام بهمون نمیدادن رفتیم کاروانسرای شاه عباسی (مادر شاه). جای سردی بود! البته به قول "نسیم"!!! داخلش گرم!!! بود.

...

پی. نوشت: این رو 18 روز پیش داشتم می نوشتم! قصد داشتم فرداش ادامه ش رو بنویسم که ننوشتم و الان دیگه بی خیالش شدم و دادمش برا چاپ!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۳ ، ۰۰:۲۰
یادگار

شنبه ساعت 17:30 با "محمد.س" انقلاب قرار داشتم اما زنگ زد که دیرتر میاد! واسه همین منم با "مجید.ق" رفتم فروشگاه اتکا حسن آباد تا لوازم التحریر فانتزیایی که سرِ کار خریده بود رو با یه سری چیزِ به درد بخور عوض کنه! بعدشم گفت: [بریم سمتِ لوازم منزل] آخه متاهله و در آستانه باهم شدن! منم پوشاک رو که دیدم گفتم اول یه چرخی در قسمتِ پوشاک بزنیم. یه دمپایی دیدیم به قیمتِ چهل و خورده ای هزار تومان! همین مورد باعث شد کفش رو بی خیال شیم! نوبتِ پیراهن شد، دنبالِ یه پیراهن سبز!!! بودم، قیمتاش از چهل و خورده ای شروع میشد تا هشتاد و خورده ای، دمپاییه و شلوار 125 هزار تومانی! کارِ خودش رو کرده بود! بی خیالش شدیم رفتیم بالا!

ببخشید! این تیکه ش ممکنه چندش آور باشه!:-&: من نمیدونم چم شده بود که آبریزش بینی پیدا کرده بودم و دنبالِ دست شویی میگشتم! آدرس دادن که بیرون ساختمونه! علی الحساب یه آب سرد کن پیدا کردم! و یه مقداری مشکلم رو رفع کردم.B-)
"مجید.ق" قیمت چندتا لپ تاپ رو واسه خواهرش نوشت و برگشتیم پایین. دستشویی هم رفتیم! آخیش!:-"
امروز صبح، سخت! مشغول کار بودم! که اومدن صدامون کردن که بیاین غذاخوریه بغل پیراهن انتخاب کنین. رنگا و سایزای مختلف داشت. به قولِ "سهیل.ف.ج" باید خانمامون می بودن که تویِ انتخاب کمکمون میکردن! مهندس "مه...ی" گفت: [چون قراره کت و شلوار سورمه ای هم بِدن یه پیراهنی بردارین که به کته بیاد] سخن مهندس رو به بچه ها منتقل کردم اما بهشون گفتم: [که چه کاریه؟! ما که پیراهنایی داریم که به رنگ سورمه ای کتی که میخوان بدن بخوره، این رو یه رنگ متفاوت برمیداریم]! که با استقبال دوستان همراه شد. یه سبز ش رو برداشتم!!! گفتم بعدا به درد میخوره!!!:P


ب. نوشت: از تاریخ نگارش این مطلب، اطلاع دقیقی در دسترس نیست!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۳ ، ۲۳:۵۸
یادگار

اضافه کار بودم تا ساعت 18:45. سرویس که ساعت 19:10 اینا حرکت کرد همون اوائل راه خوابم برد! اونوقت کی بیدار شدم؟ دقیقا وقتی ایستگاه جای خونه م نگهداشته بود و شروع به حرکت کرده بود! دیگه مجبور شدم برم روبه روی مترو سبلان پیاده بشم و پیاده برگردم، توی راه "محمد.ا" همشهری،هم خوابگاهی و هم خونه ایه سابق (لویزان) رو دیدم که داشت می رفت خونه دوستش1، لباسش کم بود و از حموم هم اومده بوده! بهش تذکر دادم چون خودم یکم سرماخوردم و گلوم درد می کنه. بعد که از هم خداحافظی کردیم توی دلم!!! گفتم اینم حکمت خواب موندنم توی سرویس! اول رفتم از سوپری نزدیکمون شیر کم چرب واسه خودم و یک کیلو شکر واسه سرکار گرفتم بعدش اونا رو گذاشتم توی کیفم رفتم تا از میوه فروشی لیمو شیرین و شلغم بگیرم، نزدیکای میوه فروشی یک وانتی واستاده بود و مرکبات می فروخت، ازش قیمت گرفتم لیمو کیلویی 3 تومن، پرتقال هم 2500. رفتم ببینم میوه فروشی قیمتاش چنده و اول شلغم بگیرم چون ضایع بود که با میوه های این! برم توی میوه فروشی! درضمن پول هم نداشتم و باید از عابر بانک پول برمیداشتم. داخل میوه فروشی "مهتاب" تماس گرفت و گفتم که یکم ناخوشم! و قرار شد واسه شنبه صبحانه برام رزرو کنه! بهش گفتم اون قبلیه رو هم یادم رفته بود و هنوز مصرف نکردم. گفتش که واسه یکشنبه بلیط داره. بعدِ شلغم! رفتم بانک قوامین و 20 تومن پول گرفتم. همزمان که کیف و کارت و پول دستم بود راه افتادم که برگردم سمت خونه و وانتی. به وانتی که رسیدم و 1کیلو لیمو خریدم و 4تا هم پرتقال، اومدم دست تو جیبم کردم که پول بدم، هرچی گشتم چیزی نبود!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۳ ، ۲۳:۵۰
یادگار

دلم نمی خواست قبل مطلب دفاع از پایان نامه ارشدم یه همچین مطلبی بذارم اما همش که نمیشه که خاطرات آدم خوب باشه!

داریم به تاسوعا و عاشورا نزدیک میشیم و من میخوام 3 روزی مرخصی بگیرم و بعد سه ماه یعنی دقیقا 93 روز برم مشهد. منتها کار اداره! یه جوریه که نباید کار روی زمین داشته باشی:-/!

بدی ما ایرانی ها هم مشکلمون توی کار تیمی! هست. مساله حال حاضر منم همین کار مشترک من و همکارم (هم دانشگاهیم) یعنی "علی.ح.cp"! هست کاری که بیش از سه هفته س که نتونستیم تحویل بدیم! خب من این مدت درگیر پایان نامه م بودم و انتظار داشتم "علی.ح.cp" کارا رو انجام بده، منم کمکش میکردم تا میتونستم اما آماده نشده تا الان و تا 5شنبه باید آماده بشه دیگه، باید:|!

دیروز بهش گفته بودم که تا 4چهارشنبه آماده کنیمش که من هفته بعد میخوام برم! اونم میگفت آماده میشه. امروز صبح بهش یه تذکر دادم که فلان کار رو فلان جور انجام بده! که مثل دفعه قبل اشتباهی صورت نگیره و دوباره کاری نشه! بهش برخورده و ناراحت شده! این رو توی بحثی که آخر وقت داشتیم به زبون آورد! میگه: [منظورت این بوده که من بلد نیستم!] بهش گفتم که منظورم این نبوده و فقط یه تذکر بوده که اشتباه دفعه قبل رو تکرار نکنی!1 بعد یه سری صحبتا عصبانی شدمX(و گفتم: [آره اصن! منظورم همین بود:|!]

الان اعصابم خورده:-w! از یه طرف کارا لنگ مونده و استرس دارم! از یه طرف با "علی.ح.cp" حرفم شده و یه جورایی قهریم:-/

پی. نوشت: یه کاری رو انجام داده بود یا بودیم! اما یه جاشو اشتباه و این رو نفهمیده بودیم تا دیروز که نتایجمون نمیخوند! امروز بعد تذکر من، بهم گفت: [اصلا خودت انجام بده] منم اومدم به حساب خودم درستش کردم و دوباره run گرفتم و دیدم بازم نتایج نمیخونه! هندسه رو نگاه کردم دیدم هنوزم مشکل داره! بهش گفتم: [درست نشد! هندسه اصلی رو بده](آخه من اصلی رو نداشتم و اومدم مشکل داره رو درست کرده بودم). اونم بحث رو شروع کرد که: [چرا زودتر نگفتی؟!]، [دیدی که تو هم اشتباه میکنی!]، [میخواستم بفهمی که تو هم ممکنه اشتباه کنی] و ... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۳ ، ۲۲:۵۵
یادگار

سر میز صبحانه بودیم و داشتیم نون پنیر با چای شیرین می خوردیم که تلفن هی زنگ می زد! شک کردم که تلفن ماست یا پارتیشن بغلی مون! سرمو اونور کرده بودم، نمی دونم چی شد که یهو دستم یه تماسی پیدا کرد با لیوان چایم! و همش ریخت رو شلوارم! واااایی...:-/ اول به فکر این بودم که با شلوار خیس چکار کنم؟ ولی کم کم حرارت رو حس کردم!:-SSسریع از بدنم فاصله دادمش! "سهیل.ف.ج" بهم کلید اتاقشون رو داد و گفت: [یه شلوار کار رو جالباسی هست، برو شلوارتو عوض کن] رفتم یه گوشه که از طرف اتاق مهندس "مه...ی" دید نداشته باشه، داشتم شلوارمو در میاوردم که دیدم یه نفر از اون ور رد شد! منم که حواسم نبود به این که اتاق اینا سه نبشِ و وییوش! خوبه.آرام ادامه ندادم و رفتم پشت یه میز این بار خیلی محتاطانه شلوارمو عوض کردم. تا اومدم بیرون مهندس "مه...ی" هم داشت رد میشد که منو دید و گفت: [شلوار نو مبارک]

شلوارم رو که عوض کردم رفتم دستشویی تا بشورمش، البته زیریِ!آرام هم خیس شده بود اما دیگه ضایع بود که ...! "سهیل.ف.ج" گفت: [فکر کن رفتی دریا!]، بعدشم بردمش اتاق "سهیل.ف.ج" انداختمش روی یه صندلی جلوی کولر تا خشک بشه. هر کی میدید یه تیکه مینداخت. به بیشتریا توضیح داد که علت پوشیدن این شلوار کُردی! چی بوده. اتفاقا بعد ناهار رفتیم واسه اندازه گیریِ کت و شلوار! با همون شلوار، کت پوشیدم!خنده

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۳ ، ۲۰:۲۸
یادگار
ظهر "مهتاب" زنگ زد اما صدا نمی اومد! دوبار تماس گرفت؛ خودم باهاش تماس گرفتم، گفت توی قطارِ و ساعتای 18 می رسه تهران، بهش گفتم میام راه آهن تا باهم بریم خوابگاهشون. ناهار قصد داشتم مرغ درست کنم واسه همین صبح که از خواب بیدار شدم یک رون از یخ دون بیرون آوردم تا یخش باز بشه! مرغ رو به روش خانم "س.ز.ج" درست کردم وسط آشپزی م مجبور شدم کار رو متوقف کنم! کابینت رو قرار بود نصب کنیم و گاز رو بذاریم رووش! گاز رو خاموش کردم و ... . همین مساله باعث شد روند کار از دستم در بره و هم زمان بیشتری طول بکشه تا غذا آماده بشه و هم غذا شور بشه! به "مهتاب" گفته بودم به ورامین که رسید بهم زنگ بزنه تا از خونه راه بیافتم! از ساعت چهار گذشته بود که یه چُرت چند دقیقه ای هم زدم و با تماس "مهتاب" در دوروبرِ ساعت 17، راه افتادم. ساعت 17:45 راه آهن بودم. اس زدم و خبر رسیدنم رو دادم. وقتی قطارشون رسید و مسافرا رو دیدم که دارن میان بیرون رفتم جلو تا هم رو ببینیم. اومد بیرون و بعد سلام و احوال پرسی جفت ساک هاش رو ازش گرفتم و از راه آهن زدیم بیرون. بهش گفتم سه تا راه داریم که بریم، "مهتاب" راهِ مترو شوش رو انتخاب کرد ولی من راه خودم رو! (یعنی همچین آدمِ طرفدارِ آزادیِ رایی هستم من!). از همون مسیری که اومده بودم برگشتیم یعنی سوار اتوبوس های تجریش شدیم تا بریم مترو دانشگاه امام علی(ع) و بعد علم و صنعت. تویِ مسیر باهم حرف می زدیم و از رفت و آمدهاش می گفتیم، می خواستم حرفِ دوستِ آینده خواهرا!!! رو بهش بگم که چرا فردوسی رو بالاتر نزد که نخواد این همه رفت و آمد کنه! ولی چون تازه رسیده بود و غریب! بود گذاشتم واسه یه فرصت بهتر. به دمِ در خوابگاه شون که رسیدیم از هم خداحافظی کردیم البته من اومدم اونور در! و سلامی خدمت نگهبانان عرض کردم! جلوی درب خوابگاه خواهران یه مسجد بود! داشتم برمی گشتم که به ساعتم نگاه کردم و دیدم نزدیکِ اذونه. تصمیم گرفتم نماز رو تویِ همون مسجد بخونم و بعد برم. زنگ زدم به "مهتاب" و گفتم: [من می رم نماز، برو اتاقتون اگه چیزی لازم داشتی بگو تا بگیرم] نماز که تموم شد وایستاده بودم تا قرآن هم بخونم اما "مهتاب" زنگ زد که چیزی لازم نداشته ولی میاد بیرون تا هم رو بازم ببینیم و دوباره خداحافظی کنیم. سریع سوره انفطار رو خودم خوندم، داشتم می اومدم بیرون که دیدم دمه درِ! دمِ در مسجد باهم حرف می زدیم که یه آقاهه ای اومد و بهمون بیسکوئیت شکلاتی داد و بقیه ش رو برد داخل مسجد تا پخش کنه. گفت که ساختمونی که درش هستن همه دانشجوی دکتران. خوابگاهشون هم یه سالنِ که اولش 3 تا سرویس بهداشتی داره (حمام ش رو نمی دونست)، یه آشپزخونه هم واسه کل سالن داره و اتاقشون هم دو نفره س. این بار خداحافظی قطعی! کردیم و از هم جدا شدیم. پیاده رفتم سمتِ مترو شهید باقری! تا برم سبلان. خلوت بود، تویِ مترو یه خانمه که وضع ظاهری! خوبی نداشت اومد و از کناری م خواهش کرد که بیاد بغل من بشینه تا اون مجبور نباشه بین دوتا مرد قرار بگیره. تا رسیدن به ایستگاه سبلان، حواسم به آقایانی که رو به روی ما! نشسته بودن و همچنین به دست فروش ها بود! که خیره دارن به خانمِ کناری ما نگاه میکنن و ...! (البته تقصیره خودِ طرف هست که این جوری جلب توجه می کنه)
پ.نوشت:
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۵۹
یادگار
صبح به زور از خواب بیدار شدم، امروز چون اضافه کاری محسوب می شد مهم نبود حتما قبل 7:10 کارت بزنم ولی بازم باید قبل 8 دفتر می بودم تا بتونم صبحونه بخورم. 7:45 داخل اتاقمون بودم! بعد صبحونه و شستن ظرفا، چاقو ها و قاشق ها به دلیل نبود "قر...ی"!، رفتم رویم به دیوار ...!!! داشتم دستام رو می شستم که شنیدم دارن صدام می کنن فهمیدم که دکتر "پ" اومده. داخل قسمت که شدم دکتر در حال دست دادن با همکارا بود، دیدم تیره پوشیده!1 امروز بیشتر با "علی.ح.cp"! کار کرد. ساعت 12:45، 5 نفری از درب شرق بیرون رفتیم تا "سهیل.ف.ج" که با ماشن اومده بود تا مترو گلبرگ و میدون رسالت ما رو برسونه.
ساعت 13:20 دقیقه رسیدم خونه، این هفته برخلاف روال قبلی دیگه تصمیم نداشتم آخر هفته رو خوابگاه بگذرونم آخه یه جورایی دلم نیومد "علی.ا" رو تنها بگذارم! ازش پرسیدم: [ناهار چی کار کنیم؟] گفت: [می خوای برو فلافل بگیر] ولی من دلم این جور غذا رو برنمی داشت! بهش پیشنهاد دادم که زنگ بزنیم به یکی از تهیه غذاهایی که تبلیغشون رو انداخته بودن تویِ خونه. جفتمون جوجه کباب سفارش دادیم، پرسی 6500. بعد ناهار اومدم پشت لپ تاپ! خیلی خسته بودم، طوری که بعضی وقتا نشسته چشام می رفت روی هم! "علی.ا" خوابیده بود؛ خلاصه ساعتای 15:30 تشک م رو انداختم که تا 16:30 بخوابم. اوائل بازم خوابم سبک بود مثل اون دفعه تویِ ماه رمضون! فهمیدم "علی.ا" بیدار شد و اومد پشت میز نشست، اتفاقا گفتم وقتی بیدار شم باز میگه توی خواب می خندیدی یا ...! از اون به بعد تازه خواب م سنگین شد تا وقتی گوشی م زنگ خورد و قطع ش کردم تا بیشتر بخوابم! درضمن یادم بود که نماز هم نخوندم! با دیدن کابوس! ساعتای 17:40 از خواب بیدار شدم؛ کابوس م در مورد اتفاقی بود که واسه دکتر "پ" افتاد و من مقصرش بودم!2 طوری که بیدار که شدم با خودم گفتم یه اس به دکتر بزنم و جویای احوال ش بشم و بگم که خواب بد دیدم! وضو گرفتم و نماز ظهر و عصر م رو خوندم.
بعد این که چای درست کردم و یه لیوان خوردم، حاضر شدم که برم مسجد؛ آخه شب جمعه بود و ...!!! رفتم مسجدی که توی خیابونِ حسنی به سمتِ خیابونِ حیدریِ. اتفاقا خوب شد! بین نماز و مغرب و عشا، دو رکعت نماز والدین هم خوندن! و امام جماعت بعد خوندنِ اقامه نماز عشا و قبلِ شروع نماز واسه پدر و مادران فقید! دعا کرد، همین مساله باعث شد شروع نماز عشای من با بغض و اشک همراه باشه!!!
بعد نماز هم رفتم بانک تا از خودپرداز پول بردارم، دوتا رونِ مرغ، 6تا نونِ تهرانی! و دو تا بطری شیر کم چرب خریدم و برگشتم خونه.
پ.نوشت 1: دکتر ساعتای 10:30 گفت که زودتر باید بره، :می خواد بره تعزیه یکی!
پ.نوشت 2: خواب می دیدم دکتر داره بهم کمک می کنه تویِ پروژه م، اومده بود خونه مون اصلا! حتی ی صحنه فکر کنم داشت گوشت تکه می کرد! و ازم خواست که به کارام برسم و خودش اونا رو ردیف می کنه! خانمش هم تماس گرفت و به خانمش گفت: [من هنوز پیش "محسن" ام]! موقع رفتن من هم رفتم که طبق معمول! تا یه جایی که شبیه مترو بود همراهی شون! کردم، دکتر "قا...و" و یکی از دوستانم که یادم نیست کی بود هم بودن!، دکتر "پ" گفت: [می تونه دربِ اون وسیله شبیه مترو رو 3 ثانیه قبل این که خودش باز بشه، باز کنه! و از من و دو نفر دیگه خواست بریم اونور و جلوی درب نباشیم! تونست در رو باز کنه! البته بدون دخالت دست و من اومدم جلو! اومدن من همانا و بسته شدن در همانا! با بسته شدن درب، اون وسیله دیگه واینستاد! و داشت می رفت ولی دکتر "پ" دوباره تونست بَرِش گردونه و نگهش داره! ولی بازم درش داشت سریع بسته می شد واسه همین مردم هجوم بردن به داخل! بعضی ها صدمه هم دیدن! خلاصه در بسته شد و یکی گیر داد به دکتر "پ" که تقصیره تو بود که این جوری شد و با دکتر درگیر شد و دور و بر دکتر تا چند متر شلوغ شد! وسیله رفت و نفهمیدم آخرش چی شد!]3
پ.نوشت 3: شبیه مترو کرج بود وقتی اوج مسافر رو داره و همه جلوی در تجمع می کنن و تا درش باز میشه حجوم می برن داخل! ... نمی دونم چرا! ولی کلا خواب م رفته بود توی ژانر علمی تخیلی!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۱۲
یادگار
صبح بعد صبحونه راه افتادیم که بریم یا آب گرم یا ؟! (چون نرفتیم اسم ش رو یادم نیست)برام جالب بود! 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۳۶
یادگار
چهارشنبه شب مورخ 12 شهریور بابا زنگ زد بهم، از صداهایی که می اومد حدس زدم که باید توی راه شمال باشن. گفتن که الان ساری هستن و فردا ساعت 14 سوئیت رو تحویل می گیرن. بهم گفتن که اگه می خوام و می تونم من هم پنج شنبه بعد کارم برم پیششون. قبل خواب یه دست لباس تو خونه، مسواک و
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۲۳
یادگار
شنبه 8 شهریور 93
از دیروز که قرار شد "مهتاب" و "حامد آقا" بیان خونه­م خیلی خوشحال بودم. صبح از خوابگاه رفتم سرِ کار البته با 23 دقیقه تاخیر. اون­جا هم همش به فکر ساعت 16 و برگشتن به خونه و دیدن خواهرم بودم. آخر وقت یعنی ساعت 15:40 مهندس "مه...ی" اومد که جلسه برگزار کنه، یکی از بچه­ها گفت:
-         بچه­ها می­خوان برن!
مهندس هم با همون لحن طنزش گفت:
-         نخیر! باید اضافه کار وایستید...حالا کی می­خواد بره؟
گفتم:
-         من می­خوام برم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۰۶
یادگار