گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

۶۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اداره» ثبت شده است

صبح با قیافه جدید رفتم سرِکار، قسمتِ چونه م رو کردم توی یقه کاپشنم که دیده نشه! ولی چون قبلا قبحش! ریخته بود دیگه کسی زیاد تازگی نداشت براش ولی خب هنوزم یه جوری نگام میکردن! بالاخره بعد ی مدت ریش داری! مدل بذاری نگاه داره. بعدازظهر مهندس "مه...ی" بازم مثل دفعه پیش گفت که "مح...ی" بدون اجازه داره از لایسنس! من استفاده میکنه. منم جوابش رو دادم که ماله من فرق داره!

می خواستم زودتر بیام خونه که به کارهای قبل عروسی برسم و یه ساعتی هم بخوابم ولی گفتم حیفه! و موندم تا 17 بعدازظهر.(به بعدا نوشت مراجعه شود!)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۰۱:۳۵
یادگار

بالاخره ***ی­ها هم تحت تاثیر نوشته­هام قرار گرفتن و شنبه اومدن!خنده البته بدون برگزاری جلسه حفاظت، به قول مهندس "مه..ی" جلسه حفاظت رو پیچوندیم! چه می­کنه نوشته­های جادویی من!<):) اما با اومدن این چشم بادومیا عرصه برامون خیلی تنگ شده!:-w حالا در ادامه عرض می­کنم.

شنبه صبح توی سالن جلسات ساختیا!، داشتن در مورد خواسته­هاشون می­گفتن و من و "علی.ح.cp" نت برمی­داشتیم. ماشالا گشنه! بودن، پذیرایی آوردن به یک آن همه رو خوردن؛ البته برای من و "علی" که چیزی نیاوردن! اجنبی پرستا!>:P تقریبا جلسه تموم شده بود، یکی شون رو دیدم که سرش رو برگردوند و آب دهن انداخت روی زمین!:-& شب موقع رفتن، جانشین ساختیا میگه: [این ***ی­ها چکار کرده بودن؟! از صبح پنجره­های سالن جلسات رو باز گذاشتیم تا بوی بدش بره] اون­جا بود که من دیده­هام رو تعریف کردم. ماشالا چه سیگاری هم می­کشن! از اول صبح شروع می­کنن به سیگار کشیدن. به قول مهندس "عا...ی" که خودش روزی حداقل ی نخ سیگار می­کشه: [سگ هم این موقع صبح سیگار نمی­کشه!] دیگه از این­که توی کارتنی که با خودشون آورده بودن سوسیسی دیده شده که عکس گربه روش بوده! چای ما رو هم نمی­خورن و با خودشون چای مخصوصی آوردن که عکس هویج! روشه و بعد این­که رئیس بهشون گفته که یک بسته­ش رو بذارن دفتر تا براشون درست کنیم، امتنا ورزیدن! معلوم نیست چی توش بوده!آرام

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۱۵
یادگار

یکشنبه، خشکبار سبد تغذیه سلامت ویژه کارکنان ...! رو تقریبا نصف کردم و بعد اتمام اضافه کاری، زنگ زدم به "مهتاب" که میام پیشت و برات مقداری از خشکباری که بهمون دادن رو میارم، بنابراین سوار سرویس "سهیل.ف.ج" شدم و باهش میدون رسالت پیاده شدیم و ازون­جا با تاکسی رفتیم سمت فرجام. "مهتاب" اومد بیرون و بیشتر شام خودش که ماکارونی بود رو داد بهم. قدم زنان رفتیم بازار محله پشت دانشگاهشون. یه ظرف پلاستیکی واسه شست و شوی سبزی خرید، بعدشم از مغازه­ای که پوشاکش رو با تخفیف می­داد یه پلیور واسه بابا گرفت، همون مغازه­ای که ازش واسه "مهدی" ی پیراهن کتون گرفته بودیم اون­دفعه فروشنده موقع چونه زدن واسه تخفیف گرفتن گفت که چون چک داره داره زیرقیمت می­فروشه اجناسش رو، الان رو دیگه نمی­دونم بازم چک داشت یا نه! برگشتیم سمت خوابگاهش و از هم خداحافظی کردیم. پیاده اومدم مترو شهید باقری تا برم خونه. سرکوچه­مون که رسیدم ساعتای 22 شده بود. چون موهام خیلی بلند شده بود و پشت مو! پیدا کرده بودم و 5شنبه هم عروسی "محمد.ک" و خانم "ص" دعوت بودم تصمیم گرفتم برم یه صفایی به موهام بدم. رفتم داخل و به آرایشگر گفتم فقط از این حالت دربیاد! کار موهام تموم که شد، شونه­ش رو گذاشت روی ابروهام! و چندتا قیچی زد!:-O چون سریع این کار رو کرد دیگه نمی­شد کاریش کرد و باید برای حفظ تقارن! سمت چپی رو هم اصلاح می­کرد! خیلی کفری شده بودمX(، بیست هفت سال زحمتشون رو کشیده بود (بیست و هفت، نه 28!!!) همین الان که دست می­کشم روی ابروهام معلومه که نصفه شده:|؛ البته به قولِ بعضیا!!!: [نخ! که نشده]:-?

بالاخره حول و حوشِ ساعت 22:30 یعنی بعد 16 ساعت و نیم برگشتم خونه. خیلی گرسنه بودم، برگشتم و از سوپری نزدیک خونه یه پاکت شیر گرفتم تا گرمش کنم و با عسل و خرما به­عنوان شام بخورم. وقتی توی قابلمه خالی­ش کردم تازه یادم افتاد که "مهتاب" بهم ماکارونی داده بوده، ماکارونی رو خوردم و شیرعسل رو گذاشتم واسه قبل خواب.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۵۷
یادگار

1. چند روزیه صبح ها نمی تونم به موقع از خواب پاشم و همش از سرویس جا میمونم و مجبور میشم خودم برم، حالا ممکنه با تاخیر یا بدون تاخیر؛ کلا این مدت دارم ضرر میزنم همش!:|

2. قرار بود ***ها! بیان و قبلش قرار بود جلسه ای داشته باشیم با حفاظت! که توجیه بشیم! به قول "محمد.ک" من بشم مهندس "جمشید":D! که جلسه هنوز که هنوزه برگزار نشده.

3. دچار تردید شدم! نمی دونم برم مشهد یا وایستم تا عید (واسه 26 اسفند بلیط قطار گرفتم تا 14 فروردین;)). قرار بود 20 تا 24 بهمن برم مشهد ولی یادم رفت بلیط قطار بگیرم و با اتوبوس هم سختمه! عروسی "محمد.ک" و خانم "ن.ص" هم 23 بهمن هست و "محمد.ک" هم تلفنی دعوتم کرد(البته وقتی تلفن زد، من خودم از تاریخ عروسی ش پرسیدم که ببینم کِی دعوتم!B-)پررو هم نیستم اصلا!;;)) هم وقتی اومد دفتر ما. همین موضوع باعث شده یکم مردد بشم در سفرم ضمن این که امروز صبح "مهتاب" اومد تهران و تا عید هستش و خب تقریبا تنها نیستم و اگه برم خواهری تنها میشه(همچین داداشِ فداکاری هستم من!:-"). از طرف دیگه، "امیرحسین" از ایتالیا! برگشته و اگه برم مشهد ممکنه بتونم ببینمش البته اگه تا اون تاریخ وایسته. هرچند بخواد برگرده ایتالیا باید بیاد تهران و اگه بخوایم میتونیم هم رو تهران ببینیم. دایی "جواد" آقا و زن دایی هم قرار بوده بیان تهران پیش بچه ها، این رو وقتی به "حسین" زنگ زدم که تولد قدم نورسیده ش رو تبریک بگم، فهمیدم. دایی و زن دایی هم دارن میان تهران که "زینب" خانم، اولین نوه پسری شون رو ببینن؛ مخلص کلوم! این که فعلا تهران شلوغه!:) همه این ها ب کنار، اگه تا عید نرم مشهد یعنی بازم سه ماه دوری!

4. امشب که با سرویس اومدم، صیاد تا سبلان شمالی خیلی شلوغ بود، میگفتن دیگه تا عید شلوغ تر هم میشه. از فرط خستگی خوابم برد توی ماشینI-) و دقیقا وقتی ایستگاه ما نگه داشته بود و داشتن پیاده می شدن منم بیدار شدم و سریع جستم بیرون! ولی تا خود خونه مثلِ مستای لایعقل! تلو تلو میخوردم!8-|

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۱۲
یادگار

دیروز تقریبا از ساعت 9 صبح تا 17 بعد از ظهر آفیش بودیم! قرار بود یک فیلم (تیزر) از دفترمون گرفته بشه. از قضا روزی بود که همکارا همشون نبودن و بازیگر کم داشتیم واسه همین چهره ها تکراری بود توی سکانس های مختلف. اولین حضور من جلوی دوربین، توی اتاق "مهندسی سیستم" مهندس "شا...ن" و "سهیل.ف.ج" بود. چون "سهیل.ف.ج" نیود، "مرتضی.ق" اومد و پشت میزش نشست. نقش روبه روم سیددکتر!1 بود("محمد.ل.ف"). کارگردان! بهمون گفت که یک گزارش برداریم، سیددکتر رفت گزارش MD رو برداشت که همش کده! به منم جَک رو داد. قرار بود جلوی نقشه وایستیم و با حرکات دست درباره جَک روی نقشه و گزارش توضیح بدیم2؛ با شنیدن حرکت، کارمون رو شروع کردیم، خب کارِ اولمون هم بود خنده مونم می گرفت! ولی برداشت اول رو کات داد به خاطر دلایل دیگه! توی برداشت دوم، من با اشاره به گزارشی که دست سیددکتر بود، گفتم [همون طور که توی گزارش معلومه!] این رو که گفتم جفتمون زدیم زیرِخنده!:)) آخه گزارش هیچ ربطی به جک نداشت و به قول مهندس "مه...ی" رابطه شون رابطه بین قوز و شقیقه!:D بود البته خنده مون مشخص نبود چون دوربین پشت و بالا سرمون بود. من یک صحنه زیرچشمی به دکتر نگاه کردم و دیدم بدنِ جفتمون داره از خنده میلرزه!;)) دوباره کات داد! گفت با دست توضیح بدید دیگه. همون جور با روی خندان صورتمون رو برگردوندیم و بهش گفتم این گزارش رو عوض کنید! گفت مهم نیست! گفتیم ما که میدونیم چیه، هیچ ربطی نداره آخه؛ عوضش کردیم و اجرای این سکانس ما تموم شد. بعدشم توی اتاق های دیگه هم رفتیم و فیلم گرفتیم.

پی نوشت 1: قضیه سیددکتر از این قراره: "محمد.ل.ف" اوائل کارمون بچه ها رو با نام سید صدا میزد! حتی توی تلفن با دوستان خودش، کم کم به ما ها گفت سیدمهندس! بعدا من چون خودش دانشجوی ترم یک دکتری ست صداش می کردم سیددکتر!

پی نوشت 2صدا رو ضبط نمی کردند و فقط تصویری بود فیلمش.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۱۲
یادگار

صبح ساعت 6:21 بدون زنگ زدن آلارم گوشی م بیدار شدم و گفتم: [ای وای! بازم از سرویس جا موندم! روز اول هفته آدم جا بمونه خیلی بده] چون دیگه جا مونده بودم و باید با تاکسی می­رفتم گرفتم خوابیدم! دوباره ساعت 6:58 بازم بدونِ زنگ خوردن گوشی م بیدار شدم و باز گفتم: [ای وای! دیر شد با تاکسی هم برم تاخیر می­خورم]. یه کمی با خودم فکر کردم که جمعه چی شد پس؟! جمعه کِی گذشت؟! چطور گذروندم جمعه رو؟ که فهمیدم بله امروز جمعه است و تعطیله. این بار با خیال راحت گرفتم خوابیدم...

درسته که دو بار اول با استرس بیدار شدم و خوابیدم ولی دفعه آخر می­خواستم بخوابم خیلی با آرامش خوابیدم.

قدر روزهای تعطیل رو بدونیم!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۳ ، ۰۰:۴۱
یادگار

یکشنبه بهمون گفتن که فردا وسایل شخصی تون رو بیارید که میرید اصفهان واسه تست! به من و "علی.ح.cp"

دوشنبه، مهندس "مه...ی" شماره دفتر و موبایل مهندس "مه...ه" رو گذاشته بود روی میزم تا باهشون هماهنگ کنم، آخه قرار بود با اونا بریم. قرار بر این شد که ساعت 14،14:15 آماده باشیم! ساعت 14:30 مهندس "مه...ه" زنگ زد که بیاید درب ترمینال اتوبوس ها! منم رفتم به "مد..و" گفتم که برسونتمون اما چون مهندس "ول...ه" مهمان و جلسه داشت، گفت که نمی تونه بیاد ولی سوئیچ ماشین رو گرفتم که بدم به "مجید.ق" تا برسونتمون. "محمد.ل" هم باهمون اومد که بدرقه مون کنه و با "علی.ح.cp" شوخی می کرد که مواظب پیچ صیاد! باشی. به "مجید.ق" گفتم که از قسمت بازرسی رد بشه ولی بچه ها می ترسیدن و می گفتن: [نه!] رد که شد "محمد.ل" گفت: [الانه که با تیر بزننمون] تا وانت رو پوشوندن ساعت 15 شد و زدیم بیرون. از صیاد اومدیم سمت میدون هروی و اولین میوه فروشی نگه داشتن و مقادیری موز و سیب و خیار خریدن. ما سوار یک تویوتا ون بودیم. بعد یه مدت راه رفتن یجا واستادن که چرخای وانت رو تنظیم باد کنن، اون جا آب معدنی و چیپس خریدن. توقف بعدی ستاره مارال بود، اون جا هم نماز خوندیم هم نسکافه و کیک خوردیم! چون بار وانت سنگین بود ما هم یواش می رفتیم و چون وقتی به محلِ مورد نظر!!! می رسیدیم دیگه شام بهمون نمیدادن رفتیم کاروانسرای شاه عباسی (مادر شاه). جای سردی بود! البته به قول "نسیم"!!! داخلش گرم!!! بود.

...

پی. نوشت: این رو 18 روز پیش داشتم می نوشتم! قصد داشتم فرداش ادامه ش رو بنویسم که ننوشتم و الان دیگه بی خیالش شدم و دادمش برا چاپ!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۳ ، ۰۰:۲۰
یادگار

شنبه ساعت 17:30 با "محمد.س" انقلاب قرار داشتم اما زنگ زد که دیرتر میاد! واسه همین منم با "مجید.ق" رفتم فروشگاه اتکا حسن آباد تا لوازم التحریر فانتزیایی که سرِ کار خریده بود رو با یه سری چیزِ به درد بخور عوض کنه! بعدشم گفت: [بریم سمتِ لوازم منزل] آخه متاهله و در آستانه باهم شدن! منم پوشاک رو که دیدم گفتم اول یه چرخی در قسمتِ پوشاک بزنیم. یه دمپایی دیدیم به قیمتِ چهل و خورده ای هزار تومان! همین مورد باعث شد کفش رو بی خیال شیم! نوبتِ پیراهن شد، دنبالِ یه پیراهن سبز!!! بودم، قیمتاش از چهل و خورده ای شروع میشد تا هشتاد و خورده ای، دمپاییه و شلوار 125 هزار تومانی! کارِ خودش رو کرده بود! بی خیالش شدیم رفتیم بالا!

ببخشید! این تیکه ش ممکنه چندش آور باشه!:-&: من نمیدونم چم شده بود که آبریزش بینی پیدا کرده بودم و دنبالِ دست شویی میگشتم! آدرس دادن که بیرون ساختمونه! علی الحساب یه آب سرد کن پیدا کردم! و یه مقداری مشکلم رو رفع کردم.B-)
"مجید.ق" قیمت چندتا لپ تاپ رو واسه خواهرش نوشت و برگشتیم پایین. دستشویی هم رفتیم! آخیش!:-"
امروز صبح، سخت! مشغول کار بودم! که اومدن صدامون کردن که بیاین غذاخوریه بغل پیراهن انتخاب کنین. رنگا و سایزای مختلف داشت. به قولِ "سهیل.ف.ج" باید خانمامون می بودن که تویِ انتخاب کمکمون میکردن! مهندس "مه...ی" گفت: [چون قراره کت و شلوار سورمه ای هم بِدن یه پیراهنی بردارین که به کته بیاد] سخن مهندس رو به بچه ها منتقل کردم اما بهشون گفتم: [که چه کاریه؟! ما که پیراهنایی داریم که به رنگ سورمه ای کتی که میخوان بدن بخوره، این رو یه رنگ متفاوت برمیداریم]! که با استقبال دوستان همراه شد. یه سبز ش رو برداشتم!!! گفتم بعدا به درد میخوره!!!:P


ب. نوشت: از تاریخ نگارش این مطلب، اطلاع دقیقی در دسترس نیست!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۳ ، ۲۳:۵۸
یادگار

دلم نمی خواست قبل مطلب دفاع از پایان نامه ارشدم یه همچین مطلبی بذارم اما همش که نمیشه که خاطرات آدم خوب باشه!

داریم به تاسوعا و عاشورا نزدیک میشیم و من میخوام 3 روزی مرخصی بگیرم و بعد سه ماه یعنی دقیقا 93 روز برم مشهد. منتها کار اداره! یه جوریه که نباید کار روی زمین داشته باشی:-/!

بدی ما ایرانی ها هم مشکلمون توی کار تیمی! هست. مساله حال حاضر منم همین کار مشترک من و همکارم (هم دانشگاهیم) یعنی "علی.ح.cp"! هست کاری که بیش از سه هفته س که نتونستیم تحویل بدیم! خب من این مدت درگیر پایان نامه م بودم و انتظار داشتم "علی.ح.cp" کارا رو انجام بده، منم کمکش میکردم تا میتونستم اما آماده نشده تا الان و تا 5شنبه باید آماده بشه دیگه، باید:|!

دیروز بهش گفته بودم که تا 4چهارشنبه آماده کنیمش که من هفته بعد میخوام برم! اونم میگفت آماده میشه. امروز صبح بهش یه تذکر دادم که فلان کار رو فلان جور انجام بده! که مثل دفعه قبل اشتباهی صورت نگیره و دوباره کاری نشه! بهش برخورده و ناراحت شده! این رو توی بحثی که آخر وقت داشتیم به زبون آورد! میگه: [منظورت این بوده که من بلد نیستم!] بهش گفتم که منظورم این نبوده و فقط یه تذکر بوده که اشتباه دفعه قبل رو تکرار نکنی!1 بعد یه سری صحبتا عصبانی شدمX(و گفتم: [آره اصن! منظورم همین بود:|!]

الان اعصابم خورده:-w! از یه طرف کارا لنگ مونده و استرس دارم! از یه طرف با "علی.ح.cp" حرفم شده و یه جورایی قهریم:-/

پی. نوشت: یه کاری رو انجام داده بود یا بودیم! اما یه جاشو اشتباه و این رو نفهمیده بودیم تا دیروز که نتایجمون نمیخوند! امروز بعد تذکر من، بهم گفت: [اصلا خودت انجام بده] منم اومدم به حساب خودم درستش کردم و دوباره run گرفتم و دیدم بازم نتایج نمیخونه! هندسه رو نگاه کردم دیدم هنوزم مشکل داره! بهش گفتم: [درست نشد! هندسه اصلی رو بده](آخه من اصلی رو نداشتم و اومدم مشکل داره رو درست کرده بودم). اونم بحث رو شروع کرد که: [چرا زودتر نگفتی؟!]، [دیدی که تو هم اشتباه میکنی!]، [میخواستم بفهمی که تو هم ممکنه اشتباه کنی] و ... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۳ ، ۲۲:۵۵
یادگار

سر میز صبحانه بودیم و داشتیم نون پنیر با چای شیرین می خوردیم که تلفن هی زنگ می زد! شک کردم که تلفن ماست یا پارتیشن بغلی مون! سرمو اونور کرده بودم، نمی دونم چی شد که یهو دستم یه تماسی پیدا کرد با لیوان چایم! و همش ریخت رو شلوارم! واااایی...:-/ اول به فکر این بودم که با شلوار خیس چکار کنم؟ ولی کم کم حرارت رو حس کردم!:-SSسریع از بدنم فاصله دادمش! "سهیل.ف.ج" بهم کلید اتاقشون رو داد و گفت: [یه شلوار کار رو جالباسی هست، برو شلوارتو عوض کن] رفتم یه گوشه که از طرف اتاق مهندس "مه...ی" دید نداشته باشه، داشتم شلوارمو در میاوردم که دیدم یه نفر از اون ور رد شد! منم که حواسم نبود به این که اتاق اینا سه نبشِ و وییوش! خوبه.آرام ادامه ندادم و رفتم پشت یه میز این بار خیلی محتاطانه شلوارمو عوض کردم. تا اومدم بیرون مهندس "مه...ی" هم داشت رد میشد که منو دید و گفت: [شلوار نو مبارک]

شلوارم رو که عوض کردم رفتم دستشویی تا بشورمش، البته زیریِ!آرام هم خیس شده بود اما دیگه ضایع بود که ...! "سهیل.ف.ج" گفت: [فکر کن رفتی دریا!]، بعدشم بردمش اتاق "سهیل.ف.ج" انداختمش روی یه صندلی جلوی کولر تا خشک بشه. هر کی میدید یه تیکه مینداخت. به بیشتریا توضیح داد که علت پوشیدن این شلوار کُردی! چی بوده. اتفاقا بعد ناهار رفتیم واسه اندازه گیریِ کت و شلوار! با همون شلوار، کت پوشیدم!خنده

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۳ ، ۲۰:۲۸
یادگار