گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

خیلی وقته ننوشتم، اونقدر که صراحتا می­تونم بگم یادم رفته نوشتن رو، نوع نگارشم رو. نمی­دونم چجوری شروع کنم، چجوری قضایا رو بهم ربط بدم و ...؛ اولین کاری که به ذهنم رسید این بود که به وبلاگ دوست قدیمی­م که باعث شروع وبلاگ­نویسی­م شده بود سر بزنم و چندتا از مطالبش رو بخونم تا یادم بیاد نوشتن رو! شدم مثل جوجه پرنده­ای که پرواز رو داره از مادرش یاد می­گیره!

گفتم مادر! یادش بخیر سال 90 ترم اول ارشدم ظهر عید قربان بود که رفتم توی نمازخونه نمازم رو بخونم، تلویزیون هم اونجا بود و داشت صحرای عرفات رو نشون می­داد، یاد مامان و بابا افتادم و بلافاصله زنگ زدم به مامان. عربستان روز قبلش عید قربان بود. بهشون گفتم که تلویزیون داره اونجا رو نشون میده، با حالت محزونی گفتن که براشون دعا کنم! خشکم زد و چشمام گریون شد و با خودم گفتم از اون­جا دارن بهم میگن که من براشون دعا کنم؟! بهشون گفتم: [چشم. شما باید برای ما دعا کنید] زیاد مکالمه­مون طول نکشید و خداحافظی کردیم.

نمی­دونم قبلا این خاطره رو نوشتم این­جا یا نه ولی هر سال این ایام یاد اون روز و حس و حالم می­افتم.

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۲۰
یادگار

با دکتر "پ" اومدم تا مترو گلبرگ، اونجا سوار مترو شدم، بین راه داشتم به سه تا کار ممکن فکر می­کردم: اول اینکه سبلان پیاده شم و برم خونه، دوم اینکه شهید مدنی پیاده شم و برم هایپراستار خرید کنم، سوم هم اینکه برم انقلاب تا کتاب بخرم! ایستگاه سبلان که نگه داشت مردد بودم که چکار کنم ولی تنبلی رو کنار گذاشتم و با خودم گفتم الان نرم انقلاب پنجشنبه سرظهر باید برم که هوا گرم تره؛ پس توی خط موندم تا ایستگاه دروازه شمرون که خطم رو عوض کنم.

خودم رو رسوندم به انقلاب، از مغازه­هایی که CD می­فروختن آمار DVD RW هم می­گرفتم تا برای کارم توی اداره یکی دوتاش رو تهیه کنم ولی خب هیچ­کدومشون نداشتن. کتابفروشی­ها رو هم سر می­زدم که هم کتاب­های مربوط به کارم رو بررسی کرده باشم و هم کتاب یا کتاب­های موردنظرم رو یا هر کتاب مناسب دیگه­ای رو پیدا کنم. توی مسیر رفت زن (دختر) جوونی رو دیدم که کنار یکی از عابربانکا نشسته بود و جوراب می­فروخت، توی نگاه اول فکر کردم یک فرد عادیه که خسته شده و نشسته اونجا تا یکم استراحت بکنه بعد جورابای جلوش رو که دیدم فهمیدم که نه فروشنده­س.

۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۹
یادگار

گوشی رو دادن بهش، باهم صحبت کردیم و میگه: [14آم تولدمه].

بهش میگم: [منم فردا که 13ام هست میام مشهد و 14آم که تولدته اونجام، کادو تولد چی دوست داری برات بگیرم؟]

میگه: [تبلت قورباغه ای! ببین اگه پولات میرسه تبلت قورباغه ای برام بگیر]

میگم: [چی هست؟]

میگه: [پشت ویترین مغازه ها هست!]

میگم: [باشه، برم ببینم پولام چقدره، اگه کافی بود برات بگیرم]

میگه: [آره برو چک کن]! :|


تبلت قورباغه ای چیه؟! :|

من اول فکر کردم از این اسباب بازیاست که دکمه هاش رو فشار میدی از هر کدومش ی صدا و آهنگی درمیاد ولی اونجور که زهرا بهم گفت *اگه پولات میرسه* معلومه تبلت راست راستکیه :|

من توی فاز کتاب و این حرفا بودم...این دهه نودیا چجوری میخوان ازدواج کنن با این توقعاتشون :|

۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۵
یادگار

ی زمانی بود که هروقت اتفاق جدیدی برام رخ می­داد می­اومدم این­جا می­نوشتمش ولی مدتیه دیگه حال و حوصله نوشتن ندارم. حالا نمی­دونم علت اصلی­ش چیه ولی یکی از عواملش همین اپلیکیشن­های اجتماعیِ که وقت زیادی رو ازم می­گیره، بعضی موقع­ها به سرم می­زنه که sign out بزنم و بیام بیرون ولی فکر کنم مشکل من فراتر از کنار گذاشتن یک نرم­افزار باشه، فکر کنم نیاز دارم ی دوره جدیدی توی زندگی­م رو تجربه کنم، به ی انگیزه بیرونی نیاز دارم، به یک همراه! ...

۲۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۱۱
یادگار

چهارشنبه (12 اسفند 94) به "مجید.ق" پیام دادم که اگه بلیطای تله­کابین رو هنوز استفاده نکرده و نمی­خوادش فردا با خودش بیاره و بفروشه بهم. از اونور هم "حامدآقا" با خاله­شون هماهنگ کرده بودن که جمعه صبح با اونا بریم. پنجشنبه قرار بود "مد...و" واسه شیرینی خرید خونه بهمون حلیم بده؛ حلیم رو "سهیل.ف.ج" خرید و نون سنگک رو هم من. بعد صبحونه رفتیم کارخونه تا محموله­ای که "مجید" و مهندس "خط...ی" آورده بودن رو از توی ماشین تخلیه کنیم. اونجا از "مجید" پرسیدم که بلیطا رو آورده یا نه که گفت: [آخ! یادم رفت] هیچی دیگه قرار شد ظهر باهم بریم در خونه­شون و ازش بگیرم. نزدیکای ظهر از بچه­ها سراغ "مجید" رو گرفتم که گفتن رفته! بهش زنگ زدم و گفتم: [فروشنده نیستیا!] باز قرار شد خودم تنهایی برم در خونه­شون و چون آدرس دقیق خونه­شون رو نداشتم باید با مهندس "شا...ن" که اونم جزو شهرک نشینان و تقریبا همسایه "مجید" محسوب میشد می­رفتم. تقریبا همون لحظات بود که "مرتضی.ق" هم زنگ زد بهم و ازم خواست تا ماشین خانمش که از چند روز پیش توی پارکینگ اداره مونده بود رو با خودم ببرم خونه­مون تا بعدا بیاد ازم بگیردش. به آقای "شا...ن" قضیه رو گفتم و قرار شد باهم اول بریم سلف تا ناهار بخوریم و بعدش بریم سمت شهرک تا بلیطا رو از "مجید" بگیرم. به "شا...ن" گفتم که تا شهرک خودش برونه. وقتی رسیدیم در خونه "مجید"، "شا...ن" از ما خداحافظی کرد و رفت سمت خونه خودش. بلیطا رو که ازش گرفتم تعارفم کرد که برم بالا و یه چایی در خدمتم باشه. قبول کردم ولی نه واسه چایی واسه دیدن خونه­ش چون تازه خونه سازمانی گرفته بود و هنوز در حال تر و تمیز کردنش بود. خوشم نیومد! نمای بیرون کل ساختمونا تماما بتنی بود. درب ورودی همه واحدا هم توی یک راهرو بود. داخل خونه هم چنگی به دل نمی­زد، نقشه­ش قدیمی بود، یه حال کوچولو داشت که محل اتصال قسمت­های مختلف خونه بود، پذیرایی­ش رو هم یه جوری درآورده بود که انگار داری میری توی یه اتاق بزرگ؛ دستشویی و حمامش هم یک جا بود که رفتم دستشویی­شون رو یه تست کردم! هم می­تونستم از صیاد بیام و هم از امام علی(ع) ولی چون راه صیاد راحت­تر بود برام اونو انتخاب کرد. چون هم ماشین مردم بود و هم گواهینامه­م همراهم نبود و گذاشته بودمش مشهد حداکثر سرعتی که سرعت سنج نشون می­داد از 80 کیلومتر در ساعت بیشتر نشد! به خونه که رسیدم یکی از همسایه­های دور و بر اومد طرف ماشین و ازم خواست که باتری به باتری کنیم تا ماشینش روشن بشه.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۵
یادگار

قصد داشتم که از تمام فرصتم واسه حضور در مشهد استفاده کنم واسه همین توی بهمن ماه و موقع خرید بلیط برگشت برای ساعت 21:10 روز جمعه 13 فروردین بلیط گرفته بودم که از 13 به­در هم نهایت بهره رو ببرم هرچند که بارندگی­ای که از بامداد 13اُم شروع شده بود تقریبا خیلیا از جمله ما رو هم خونه نشین کرد

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۵۴
یادگار

داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۶
یادگار

ادامه یهویی ها!!!

وارد کوپه شدم، یک پیرزن و ی پسر جوون کم سن و سال تر از من نشسته بودن. موقعی که میخواستم ساکم رو بذارم بالا، پیرزنه شروع کرد به صحبت که ی وقت اسبابای اون رو دست نزنم و جابجا نکنم، همونجا بود که فهمیدم سفر سختی رو درپیش دارم! قضیه هم از این قرار بود که میخواستم ساک های پتو خود قطار رو از اون بالا بر دارم و بذارم روی تخت بالاسری اون پیرزن و پسر که اسبابای پیرزنه هم اونجا بود. ساکا رو گذاشتم زیر تحتایی که روش نشسته بودیم و چمدون خودم رو گذاشتم بالا، جا هم برای بقیه باز شده بود ولی پیرزنه هشدار داده بود که دست ب وسایلش نزنم! پیرزن دستکش پارچه ای سیاهی هم دست کرده بود. ی مرد میانسال هم ب جمعمون اضافه شد که بعدا شب وقتی واسه خواب رفته بودیم روی تخت بالایی ها و یکم حرف زدیم فهمیدم بیرجندی الاصله و تهران کار و زندگی میکنه.

پیرزنه تکیه داده بود ب یکی از دیوارهای در ورودی کوپه و پاهاش رو درحالیکه کفشش رو درنیاورده بود گذاشته بود رو صندلی (تخت). فیلم گذاشتن، با شروع فیلم اعتراض کرد ب صدای تلویزیون که بلنده و شروع کرد ب دستکاری کردن مانیتور که کمش کنه و دستش درد نکنه کلا خاموشش کرد! حیف که قصد نگاه کردن فیلم نداشتم!
دربون کوپه مون هم شده بود! در رو که باز میگذاشت تا هوا بیاد و چون کوپه ما هم آخرین کوپه واگن مون و طبیعتا دیفال به دیفال سرویس بهداشتی بود (بین فضای دستشویی و کوپه ها ی در کشویی گذاشته بودن) مواظب بود که کسی در راهرو رو باز نذاره و همش به مسافرای عبور کننده تذکر میداد که در رو ببندن و دلیلش هم این بود که بوی دستشویی میاد! من که همون اول شناخته بودمش سعی کرده بودم ازش بیشترین فاصله رو بگیرم و روبروی پسره نشسته بودم و مرد میانسال که روبری پیرزن و کنار در نشسته بود وظیفه بستن درب راهرو در مواقعی که عابران همکاری لازمه رو نمیکردن داشت. هرکی که در رو نمیبست ی فحش نصیبش میشد البته!
موقع چک کردن بلیطا از رئیس قطار خواست که جابجاش کنن، اول رئیس موافقت کرد و ما را خوشحال و امیدوار به ادامه سفری آرام ولی یادم نیست که جابجایی ش ب مشکل خورد، بهش گفتن ی جای دیگه برات پیدا میکنیم ولی سر نمیدونم چی چی (یادم نیست) با رئیس قطار دعواش شد و بازم فحش! و بدین ترتیب باید تا خود تهران تحملش میکردیم. 
شروع کرد به صحبت با ما (البته من فکر کنم مشغول مطالعه بودم). گفت که مازنی و اگه درست یادم باشه بابلی یا ماله اون طرفاست. خاطرات سفرش توی مشهد رو تعریف کرد اینکه چقدر مشهدی ها خسیس و نمیدونم چی هستن! چرا؟! چون بهش جای رایگانی ندادن! میگفت موقعی که مسافرا میان شمال، شمالیا خیلی خوب برخورد میکنن (حتما ویلا و ... با قیمت خیلی خیلی مناسب میدن! هوم؟!). کلا فهمیدم سفر کمخرجی براش بوده! چون همش توی حرم بوده و پول قطاری رو هم که حرصش رو میزد رو کامل نداده و فروشنده باهاش کنار اومده (خب مشهدی بوده وگرنه هیچی نباید ازش میگرفته). کلی هم از ر.و.ح.ا.ن.ی نالید (شوهرش کارمند بوده و متوفی) و فهمیدیم یکی از رای دهندگان به ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د در صورت کاندیداتوری در دوره بعدی ایشون خواهند بود البته در صورت ادامه حیات.

بعد کنترل بلیط قطار چون خسته بود و صبح هم باید میرفتم سرکار تصمیم گرفتم برم بگیرم بخوابم، از صحبتاش و گیر دادناش در مورد خوابم میگذرم! اسباب هاش رو با اجازه و نظارت خودش گذاشتم روی تخت پایینی که روش نشسته بود و پریدم بالا.

در پایان دعا میکنم که کسی این بلا سرش نیاد و اخلاقش اینجوری نباشه و نشه؛ شاید بخاطر تنهایی بوده باشه، خدا نکنه که کسی تنها بشه و تنها زندگی کنه

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۸
یادگار

سه­شنبه ساعتای 22 بعد اینکه برگشتم خونه و لباس­هام رو عوض کردم رفته بودم بالا، پشت در رو چادر انداخته بودن تا از زیرش سرما نیاد واسه همین "زهرا" اومد و برش داشت تا در باز بشه و بتونم برم داخل، "محمدحسین" که خواب بود، توی پذیرایی کنار "زهرا" روی مبل نشستم و باهاش صحبت می­کردم که "مریم" اومد و با تعجب گفت: [تو اینجایی؟! یک ساعته داریم دنبالت می­گردیم!] بعد از پنجره نورگیر به "مهدی" گفت که دنبالم نگردن! اینجام! بهم گفت که واسه فردا شب ساعت 19:45-20 قرار گذاشته.

 چهارشنبه شب با "زهرا" و "محمد حسین" رفتیم مسجد، "زهرا" چادرش رو توی خونه نپوشیده بود و اونجا می­خواست بپوشه اونم چطور؟ طوری که موهاش رو کسی نبینه ولی دو سه باری دیده شد! با لبخند نگاهش می­کردم و در پایان، نتیجه­ی کارش این شد!

۲۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۳۵
یادگار

قصد داشتم 5 روزِ هفته ماقبل آخر دی رو مرخصی بگیرمو برم مشهد تا به دوتا سالگرد! برسم ولی خب شرایط کاری جوری شد که انجام همچین کاری محال بشه، هرچند حضور "مهتاب" هم باعث شد نتونم به تنها گذاشتنش توی تهران فکر کنم. تقریبا یک ماهی زیر فشار و استرس کاری شدید بودم، همون روزا ب خودم می­گفتم که بعد این­که کار رو تحویل دادم دو روزی مرخصی می­گیرم. قرار بود کار رو تا اول بهمن تحویل بدیم که نشد. هی از طرف بالادستی­ها مون زیرفشار بودیم که همه منتظر کار شما هستن و ...!

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۴
یادگار