گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

پیرزن غرغرو

شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۵۸ ب.ظ

ادامه یهویی ها!!!

وارد کوپه شدم، یک پیرزن و ی پسر جوون کم سن و سال تر از من نشسته بودن. موقعی که میخواستم ساکم رو بذارم بالا، پیرزنه شروع کرد به صحبت که ی وقت اسبابای اون رو دست نزنم و جابجا نکنم، همونجا بود که فهمیدم سفر سختی رو درپیش دارم! قضیه هم از این قرار بود که میخواستم ساک های پتو خود قطار رو از اون بالا بر دارم و بذارم روی تخت بالاسری اون پیرزن و پسر که اسبابای پیرزنه هم اونجا بود. ساکا رو گذاشتم زیر تحتایی که روش نشسته بودیم و چمدون خودم رو گذاشتم بالا، جا هم برای بقیه باز شده بود ولی پیرزنه هشدار داده بود که دست ب وسایلش نزنم! پیرزن دستکش پارچه ای سیاهی هم دست کرده بود. ی مرد میانسال هم ب جمعمون اضافه شد که بعدا شب وقتی واسه خواب رفته بودیم روی تخت بالایی ها و یکم حرف زدیم فهمیدم بیرجندی الاصله و تهران کار و زندگی میکنه.

پیرزنه تکیه داده بود ب یکی از دیوارهای در ورودی کوپه و پاهاش رو درحالیکه کفشش رو درنیاورده بود گذاشته بود رو صندلی (تخت). فیلم گذاشتن، با شروع فیلم اعتراض کرد ب صدای تلویزیون که بلنده و شروع کرد ب دستکاری کردن مانیتور که کمش کنه و دستش درد نکنه کلا خاموشش کرد! حیف که قصد نگاه کردن فیلم نداشتم!
دربون کوپه مون هم شده بود! در رو که باز میگذاشت تا هوا بیاد و چون کوپه ما هم آخرین کوپه واگن مون و طبیعتا دیفال به دیفال سرویس بهداشتی بود (بین فضای دستشویی و کوپه ها ی در کشویی گذاشته بودن) مواظب بود که کسی در راهرو رو باز نذاره و همش به مسافرای عبور کننده تذکر میداد که در رو ببندن و دلیلش هم این بود که بوی دستشویی میاد! من که همون اول شناخته بودمش سعی کرده بودم ازش بیشترین فاصله رو بگیرم و روبروی پسره نشسته بودم و مرد میانسال که روبری پیرزن و کنار در نشسته بود وظیفه بستن درب راهرو در مواقعی که عابران همکاری لازمه رو نمیکردن داشت. هرکی که در رو نمیبست ی فحش نصیبش میشد البته!
موقع چک کردن بلیطا از رئیس قطار خواست که جابجاش کنن، اول رئیس موافقت کرد و ما را خوشحال و امیدوار به ادامه سفری آرام ولی یادم نیست که جابجایی ش ب مشکل خورد، بهش گفتن ی جای دیگه برات پیدا میکنیم ولی سر نمیدونم چی چی (یادم نیست) با رئیس قطار دعواش شد و بازم فحش! و بدین ترتیب باید تا خود تهران تحملش میکردیم. 
شروع کرد به صحبت با ما (البته من فکر کنم مشغول مطالعه بودم). گفت که مازنی و اگه درست یادم باشه بابلی یا ماله اون طرفاست. خاطرات سفرش توی مشهد رو تعریف کرد اینکه چقدر مشهدی ها خسیس و نمیدونم چی هستن! چرا؟! چون بهش جای رایگانی ندادن! میگفت موقعی که مسافرا میان شمال، شمالیا خیلی خوب برخورد میکنن (حتما ویلا و ... با قیمت خیلی خیلی مناسب میدن! هوم؟!). کلا فهمیدم سفر کمخرجی براش بوده! چون همش توی حرم بوده و پول قطاری رو هم که حرصش رو میزد رو کامل نداده و فروشنده باهاش کنار اومده (خب مشهدی بوده وگرنه هیچی نباید ازش میگرفته). کلی هم از ر.و.ح.ا.ن.ی نالید (شوهرش کارمند بوده و متوفی) و فهمیدیم یکی از رای دهندگان به ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د در صورت کاندیداتوری در دوره بعدی ایشون خواهند بود البته در صورت ادامه حیات.

بعد کنترل بلیط قطار چون خسته بود و صبح هم باید میرفتم سرکار تصمیم گرفتم برم بگیرم بخوابم، از صحبتاش و گیر دادناش در مورد خوابم میگذرم! اسباب هاش رو با اجازه و نظارت خودش گذاشتم روی تخت پایینی که روش نشسته بود و پریدم بالا.

در پایان دعا میکنم که کسی این بلا سرش نیاد و اخلاقش اینجوری نباشه و نشه؛ شاید بخاطر تنهایی بوده باشه، خدا نکنه که کسی تنها بشه و تنها زندگی کنه

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۱/۲۴
یادگار

قطار

نظرات  (۴)

وای وای پسرش هیچی بهش نمیگفت؟
واقعا بعضیا رو نمیشه تحمل کرد. یه زن تو کوپه مردا چیکار میکرده باید جابه جاش میکردن.
پاسخ:
من گفتم پسرش؟! پسرش نبود؟!
واقعا حرص درآر بود :|
سلام جناب مهندس :)

چه تجربه ی جالبی :)
امیدوارم دیگه قسمت نون نشه همچین چیزی ;)

پاسخ:
سلام
پس از مدت ها منور کردید اینجا رو :)
منم پس از مدت ها بالاخره نوشتم  :)
منم امیدوارم
وای یعنی پسر همراهش نبود؟
واقعا انتظار داشت هتل رایگان بهش بدن. مردم چقد پرتوقع ان.
پاسخ:
خیر
تنها سفر میکرد
:)
تنهایی و روحیه خود ادم ،این بلا را سر ادم میاره.خدا خودش ادمو حفظ کنه.البته این توشتتون دست کمی از سبک نوشتاری من نداشت.کاملا ناقص و بی حوصله بود:-)
پاسخ:
سلام
بله، واقعا بدترین اتفاقیه که میتونه واسه آدم بیوفته
واقعا حس میشه؟! انگار فقط قصدم از نوشتن رفع تکلیف و سیاه کردن صفحه بود:| بالاخره هر کسی میتونه به بن بست برسه! من هم رسیدم :-(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">