گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

نظم

جمعه, ۱۸ دی ۱۳۹۴، ۰۱:۱۴ ق.ظ

نظم!

آخرین ماه­ها و روزهای حضورم در خوابگاه بود که با "مهرداد.ف"* هم واحدی شدم، مدتی گذشت و با شیوه زندگی من آشنا شد! براش جالب بود که این­قدر نظم دارم، هر وسیله­ای م جای مشخصی داره، لباسام همیشه به آویز چوب لباسیه و ...

همیشه سوال بود براش که چطوری می­تونم نظمم رو حفظ کنم؟ براش توضیح می­دادم که منم تا سال اول، دوم راهنمایی شلخته پلخته بودم و کمدم شهرِ شام بود و ...

فلاش بک:

دوران کودکی و نوجوانی بودم، در صورت امکان همیشه یک اتاق برای خودم داشتم و در نتیجه یک کمد! اما به ندرت از اتاقم استفاده می­کردم، همیشه توی حال و پذیرایی مَشقام رو می­نوشتم و حتی درس می­خوندم (البته لازم به ذکرِ که شاگرد خوبی بودم و اگه از داشته هام نظیر همون اتاق بیشتر استفاده می­کردم موفق­تر هم بودم و می­شدم). برای کمدم اولش کلی نقشه می­کشیدم که چی کجا باشه و ... ولی دو حالت پیش میومد همیشه:

  1. بعد اثاث کشی، وقت نمی­کردم و کلیه وسایل و کتابام رو می­ریختم توی کمد تا بعدا سرِ فرصت مرتب­شون کنم ولی اون فرصته هیچ وقت گیرم نمیومد!
  2. بعد اثاث کشی، وقت می­گذاشتم و وسایل­م رو توی کمدم می­چیدم، اما! با گذر زمان کمدم بهم می­ریخت. مثلا کتابا و دفترام رو عمودی می­گذاشتم ولی وقتی می­خواستم از توی کیفم انتقالشون بدم داخل کمد، به­صورت افقی مینداختمشون روی طبقات کمد و ...

لباسامم وضع بهتری نداشتن، اون موقع بیشتر لباس­هام بلوز و تی­شرت بودن تا پیراهن، شاید یکی دوتا پیراهن هم داشتم که موقع مهمونی و شرایط خاص می­پوشیدمشون و اونا رو مامان حواس­شون بود که سریع و به­صورت مرتب از چوب لباسی آویزان­شون کنن.

جالب این­جا بود که برای داشتن اتاق بزرگ­تر حرص هم می­زدم با این­که دوتا خواهرام با هم بودن و من تکی و همون­طور که شرح دادم عملا از اتاق استفاده­ای نمی­کردم جز برای نگهداری وسایل و لباس­هام و خوابیدن.

تا پایان اول راهنمایی­م شرایط همین بود ولی همیشه خانواده مخصوصا مامان بخاطر بی­نظمی­م شماتتم می­کردن، اون اواخر که مامان دیگه شخصیتم رو خُرد می­کردن دقیقا مثل خاطره­هایی که "آقوی همساده" تعریف می­کنه، دقیقا لِهِ لِهَ­م می­کردن، داغونُم می­کردن:D! اما خوش­بختانه آدم بددماغی! نبودم و چون انتقادهاشون حق بود سعی در اصلاح خودم داشتم. با شروع دوم راهنمایی با "ادریس.ب.ک" هم­کلاسی و هم­نیمکتی شدم، اونم مادرش معلم بود، تعریف می­کرد که اگه وقتی از مدرسه برمی­گرده لباساش رو از چوب لباسی آویز نکنه و مامانش ببینن دمار از روزگارش درمیارن! همنشینیِ دو ساله با همچین آدمی و ادامه رفتارِ و تلاش خانواده باعث شروع تغییراتی در من شد به­طوری که بعد چند سال من شدم بانظم­ترین فرد خانواده و برعکس قدیما همیشه از نظمم تعریف می­کردن و مثالی بودم از فرد منظم.

واسه تغییر در خودمون نیاز به دو چیز داریم: یکی الگو و دیگری انگیزه! که من هر دوش رو داشتم البته تلاش هم که جزو لاینفکِ هرکاریه.

پ. نوشت: "مهرداد" ورودی 91 گرایش ما و کرمانی بود، پسری که یکم نسبت به نظافت و نظم حساس بود مخصوصا به آشپزخونه. اون مدتی که من هنوز خونه نگرفته بودم رفته بودم واحد اینا روی همه دیوارا برچسب زده بود و توصیه­هایی واسه حفظ نظم و انضباط کرده بودم، کاری که از نظر من تقبیح شده­س! چون به شعور اطرافیان توهین میشه.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۱۸

نظرات  (۷)

۱۸ دی ۹۴ ، ۰۹:۰۲ خانوم مهندس
:) اسم شهرمو میشنوم حالم عوض میشه..
پاسخ:
یکمی قصد و غرض تووش بود (-B
۱۸ دی ۹۴ ، ۱۱:۴۸ ماهیُ ماه
سلام.
چه خاطره ی قشنگی
و چه نثر گیرا و زیبایی :)

لذت بردم.

در ضمن نکته ی اخلاقی هم ،
جالب و به جا بود.

پاسخ:
سلام
:)
از نوشتنم تعریف نکنید! جنبه ندارم خراب میکنم! :)

آخه مرد هم اینقدر مرتب و منظم؟! :| 
جناب آقای هولدن کالفیلد هم شنیده شده خیلی مرتبه... آخ ای کاش منم مرتب بودم!!! ای کااااشا:/
پاسخ:
چه عجب! دیشب گذاشتمتون توی بلک لیستم! :-/
ولی مثل اینکه 24 ساعت نشده عمل کرد! :)
بازم دنبالتون خواهم کرد

دیگه شما به بزرگی تون ببخشید:)
عجب...شما هم به نظر مرتب میرسید که
بلک لیست:)))؟! ای بابا...
من وبلاگ لینک شده هامم اغلب نمی رسم بخونم و یا اگه بخونم کامنت نمیذارم:/ هعی...
ایشالا می خونمتون، بعدم اینکه شما مدت ها نمی نوشتین آخه...:)
پاسخ:
بله بلک لیست :) ولی الان خارج شدید و وبلاگتون دوباره رفت توی علاقه مندی های مرورگرم :)
راضی به زحمتتون نیستم، همین که الان لطف کردید تشریف آوردید ممنونم :)

جدی مرتب به نظر می رسم من آیا:/؟
پاسخ:
بله بنظر میرسه مگه اینکه چیزی باشه که من ندیده باشم یا بی خبر
حتما نظم داشتید که در مدت یک ماهی که پدر و مادرتون در سفر حج تشریف داشتن، کسی (داداشتون) بهتون ایراد نگرفته و خونه رو صحیح و سالم به مادرتون تحویل دادید
۱۹ دی ۹۴ ، ۰۰:۰۱ میچکا بانو
نظم خیلی مهمه. آفرین ب شما. 

من کلا تو جای مرتب بهتر درس میخونم :)
پاسخ:
بله ولی ای کاش به زمان هامم نظم میدادم :|
:)
۰۱ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۲۹ ام اسی خوشبخت
سلام
از بین نوشته هاتون این مطلب نظرمو جلب کرد، میخواستم بدونم چطور منظم شدید، نکته جالبی داشت، سعی میکنم ازش استفاده کنم، متشکرم :)
پاسخ:
سلام
:) فهمیدید حالا؟!
خواهش میکنم، امیدوارم کمکتون کنه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">