گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

واکاویِ دست بوسی!

سه شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۳، ۰۹:۵۹ ب.ظ

زنگ زدم به "محمد.ک". گفت که برم پیشش چون راه دوره و پیاده باید برگردم گفتم که حالا ببینم چی میشه. گفت: [بیا می خوام ازت تشکر کنم و سبیلات رو ببینم! از دکتر "دو..ی" خجالت نکشیدی پروفسوری میگذاری؟!] اول یه سر کارخونه رفتم بعدش به "محمد.ک" زنگ زدم و گفتم: [الان بیام؟ ناهار که نمیخواید بخورید؟] بعد که ok داد، پیاده رفتم پایین. البته قبلش، پیش از این که بیام کارخونه، یه دونه از فایل های case پروژه رو براش شِیر کرده بودم و توی راه دوباره باهاش تماس گرفتم و ازش تاییدیه! گرفتم که اون فایل واسه انجام کار کافیه براشون یا نه.

وقتی رسیدم پیشش، اول یه کمی در مورد کار قبلی ای که واسمون انجام داده بودن و ایراداتی که بهشون گرفته بودیم صحبت کردیم و بعد هم در مورد اجراهای جدیدی که لازم داریم. کل شرایط اجراهامون رو بهش گفتم و همه رو توی یک کاغذ A4 نوشت و با میخ! زد به دیوار کنار میزش. بعدش بهش گفتم: [حالا یکم راجع به مراسم عروسی ت صحبت کنیم!] و بعد سریع ادامه دادم: [چرا دست بابای خودت رو نبوسیدی؟! و فقط دست پدرخانم رو ماچ کردی؟!] گفت: [نه! اول دست بابام رو بوس کردم، اگه بوس نمی کردم که بابام کله م رو میکند! دست پدر خانمم رو این جوری بوس کردم:]! دست من رو گرفت، برد سمت دهنش و شست خودش رو بوس کرد. گفت: [موقع بوسیدن دست پدرخانمم فقط خم شدم و بلند شدم] از "نسیم" هم پرسید که: [دست پدرم رو بوس کردم یا نه؟!] که "نسیم" تاییدش کرد! رو به "محمد" گفتم: [اون موقع که بهت گفتن دست پدر و پدرخانم رو ببوس، اصلا حواست نبود] گفت: [اولش آره ولی بعد فهمیدم!] "نسیم" اون جا گفت: [حواسش از اول تا آخر سمت خانما بود! می خواست برگرده اون جا!] خلاصه از من اصرار و ازون انکار تا این که گفت: [فیلماش که هست! نگاه می کنم] بهش گفتم: [آره، تقاضای ویدئوچک! می کنیم]

بعد عروسی شون باهم رفته بودن کیش، ماه عسل. رسید هتل و بلیط تئاترشون رو بهم نشون داد. وقت ناهار و نماز شده بود و من باید برمی گشتم، اونم می خواست بره بانک سپهِ کنارشون واسه همین باهم اومدیم بیرون و منم باهاش رفتم توی بانک. فکر کنم دوتا چک بود که باید می ریخت به حسابش. فکر کنم یکی ش برای پدرخانمش بود و نیاز بود پشتش امضا بشه واسه همین رو به من گفت: [آقای "ص"! لطفا این جا رو امضا کنید] وقتی امضا کردم، ادامه داد: [اسم و فامیلی ت رو هم بنویس: "مجید.ص"]! از بانک که اومدیم بیرون واسه شون ناهار آورده بودن و از راننده خواست که من رو تا یه جایی برسونه. دمِ در ِغذاخوری و نمازخونه صنعتمون پیاده شدم.

ب. نوشت: وقتی داشتم الان (1394/09/29) دوباره این مطلب رو از توی وُرد میاورم اینجا و میخوندمش دیدم چقدر غلط املایی داشتم توی نسخه یِ "بلاگفا"م! ی سوتی هم در آوردن اسامی داده بودم که اون موقع متوجه نشده بودم و الان درستش کردم البته هم اینک شک کردم که شاید اون موقع از عمد یکی از اسامی رو اونجوری نوشته بودم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۲/۱۲
یادگار

اداره

تهران

نظرات  (۱)

۰۱ دی ۹۴ ، ۲۰:۵۳ خانوم مهندس
ایول کیش واسه ماه عسل
پسندیدم :)
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">