گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

برمیداشتی ابرو رو دیگه!

سه شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۳، ۰۹:۵۷ ب.ظ

یکشنبه، خشکبار سبد تغذیه سلامت ویژه کارکنان ...! رو تقریبا نصف کردم و بعد اتمام اضافه کاری، زنگ زدم به "مهتاب" که میام پیشت و برات مقداری از خشکباری که بهمون دادن رو میارم، بنابراین سوار سرویس "سهیل.ف.ج" شدم و باهش میدون رسالت پیاده شدیم و ازون­جا با تاکسی رفتیم سمت فرجام. "مهتاب" اومد بیرون و بیشتر شام خودش که ماکارونی بود رو داد بهم. قدم زنان رفتیم بازار محله پشت دانشگاهشون. یه ظرف پلاستیکی واسه شست و شوی سبزی خرید، بعدشم از مغازه­ای که پوشاکش رو با تخفیف می­داد یه پلیور واسه بابا گرفت، همون مغازه­ای که ازش واسه "مهدی" ی پیراهن کتون گرفته بودیم اون­دفعه فروشنده موقع چونه زدن واسه تخفیف گرفتن گفت که چون چک داره داره زیرقیمت می­فروشه اجناسش رو، الان رو دیگه نمی­دونم بازم چک داشت یا نه! برگشتیم سمت خوابگاهش و از هم خداحافظی کردیم. پیاده اومدم مترو شهید باقری تا برم خونه. سرکوچه­مون که رسیدم ساعتای 22 شده بود. چون موهام خیلی بلند شده بود و پشت مو! پیدا کرده بودم و 5شنبه هم عروسی "محمد.ک" و خانم "ص" دعوت بودم تصمیم گرفتم برم یه صفایی به موهام بدم. رفتم داخل و به آرایشگر گفتم فقط از این حالت دربیاد! کار موهام تموم که شد، شونه­ش رو گذاشت روی ابروهام! و چندتا قیچی زد!:-O چون سریع این کار رو کرد دیگه نمی­شد کاریش کرد و باید برای حفظ تقارن! سمت چپی رو هم اصلاح می­کرد! خیلی کفری شده بودمX(، بیست هفت سال زحمتشون رو کشیده بود (بیست و هفت، نه 28!!!) همین الان که دست می­کشم روی ابروهام معلومه که نصفه شده:|؛ البته به قولِ بعضیا!!!: [نخ! که نشده]:-?

بالاخره حول و حوشِ ساعت 22:30 یعنی بعد 16 ساعت و نیم برگشتم خونه. خیلی گرسنه بودم، برگشتم و از سوپری نزدیک خونه یه پاکت شیر گرفتم تا گرمش کنم و با عسل و خرما به­عنوان شام بخورم. وقتی توی قابلمه خالی­ش کردم تازه یادم افتاد که "مهتاب" بهم ماکارونی داده بوده، ماکارونی رو خوردم و شیرعسل رو گذاشتم واسه قبل خواب.

نظرات  (۲)

۱۲ آذر ۹۴ ، ۰۸:۲۰ خانوم مهندس
وای چه خنده دار؟ اینقد این کار تو تهران عادیه که حتی سوالم نپرسید ازت؟ خخخخخ
پاسخ:
بله حتما عادیه :)
۱۲ آذر ۹۴ ، ۲۰:۵۴ ماهیُ ماه
سلام.
تجربه ی جالبی بود :)
آخرالزمان که میگن همین موقع هاست.....
(از نشانه های ظهورِ که مردها خودشون رو به شکل خانم ها آراسته میکنن)


درمورد شیر داغ و عسل،
یه نکته بهداشتی بهتون بگم :
هیچوقت عسل رو با هیچ ماده ی داغی مخلوط نکنید
چون عسل خاصیتش رو توی دمای بالا از دست میده.
باید بذارید ولرم بشه و بعد عسل رو مخلوط کنید :)

پاسخ:
تجربه ی جالبی بود؟!کجاش؟! :)
بله همین موقع هاست...
.
.
.
نکته جالبی بود، ممنون :)
البته اگه عسلش عسل باشه :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">