گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

سفر یک روزه به شمال(محمودآباد) 2

شنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۳، ۰۱:۳۶ ق.ظ
صبح بعد صبحونه راه افتادیم که بریم یا آب گرم یا ؟! (چون نرفتیم اسم ش رو یادم نیست)برام جالب بود! "مریم" کشف حجاب کرده بود، حجاب که نه چادر! البته توی اون هوا حق داشت درضمن پوشش ش هم کامل بود. رفتیم روستای لاویج که آب گرم داشت. همه مردا قرار شد برن آب گرم ولی من چون لباسِ مخصوص!!! نداشتم نرفتم البته مایل هم نبودم. من و "مریم" و "زهرا" رفتیم بیرون و بازدید از مغازه های اطراف. "مهدی" بهم زنگ زد که [کجایین؟] گفتم: [روبه روت رو نگاه کن!] و دست براش تکون دادم. گفتیم: [چرا نرفتی؟] گفت:[لباسام رو درآوردم اما چون مایو نداشتم! نذاشت برم توی آب] بعد این که "مریم" گفت: [خب از همین جا بخر! مایو یک بار مصرف! هم داره] "مهدی" گفت که از اولم زیاد مایل نبوده به رفتن. 4 تا بستنی و کیم خریدیم و رفتین داخل محوطه روی سکو نشستیم. بعد چند دقیقه باز بابا زنگ زدن و گفتن: [کجایین؟] بابا هم به همون دلیل نرفته بودن! البته قبل این که برن داخل اتمام حجت کردن با مسئولش! منتظر بودیم تا "آقا رضا" و "محمدحسین" بیان بیرون که تقریبا 13:40 اینا اومدن و ناراحت هم شدن که چرا بقیه نیومدن داخل!
بعدش رفتیم تو جنگلای همون اطراف اتراق کردیم، خرمن گاه بود و گاوا مشغول چرا بودن بعدا یه اسبم بهشون اضافه شد. جوجه ها رو همون جا به سیخ کشیدیم و زدیم به بدن! جالب بود! جای ما نم نم بارون می اومد ولی 10 متر بالاتر شدتش بیشتر بود، به خاطر همین شرایط دیگه هندونه رو اونجا نخوردیم؛ البته "مریم" و "آقا رضا" دم رفتن نمازشون رو خوندن.
"آقا رضا" بین راه ی جا نگه داشت تا عسل بخرن و ما هم نماز بخونیم البته چون دیگه کفگیر همه به ته دیگ خورده بود بیشتر پولش رو من تقبل کردم! به شهر که رسیدیم جلوی یه عابربانک نگه داشتن تا پول بگیرن. 40 تومن من رو دادن! بابا هم یه 30 تومنی بهم دادن! اول گفتم نمی خوام ولی یه اصرار دیگه کردن و گفتن [پول کرایه اتوبوست!] "مریم" هم چون می دونست هزینه اتوبوس از یه طرف شده 12تومن، پشت بندش گفت: [به اضافه هزینه ترمینال تا خونه] منم از خدا خواستم و گرفتم! البته بعدا فهمیدم که خوب شده گرفتم!!! یه چندجا دیگه هم نگه داشتن تا واسه ناهار فرداشون سینه مرغ بگیرن!
به سوئیت که رسیدیم دیدیم که لباسای رو جارختی نیست! گفتیم ای وای! هوا طوفانی شده لباسا رو باد برده. من واسه شبیه سازی حرکت لباسا! یه دستمال کاغذی از جیبم درآوردم و ولش کردم تا ببینم باد کجا می بردش! با "مهدی" در همون جهت تا آخر بولوار حرکت کردیم اما چیزی نیافتیم، حتی توری های آشغالی رو هم نگاه می کردیم! البته من لباسی نداشتم توشون. بعدا که رفتیم داخل دیدیم یکی2 لباس ها رو از پنجره انداخته توی اتاق. ساعتش رو یادم نیست ولی به گمونم قبلِ 19 بود که "آقا رضا" من رو رسوندن تا یه جایی، که خودم رو برسونم آمل!3 رفتم سه راه محمودآباد، اون جا سوار ماشینای آمل شدم بعدش هم با خطی ها رفتم هزارسنگر. جلوی ترمینال پیاده شدم. ساعت از 19:30 گذشته و هوا هم تاریک شده بود و اتوبوسی نبود دیگه! ناچارا باید با ماشین شخصی می رفتم تهران، 40 تومن می گفت؛ ماشین ش تیبا بود، با من می شدن 3 نفر. وقتی راننده ازمون دور شد یواشکی از یکی از مسافرا پرسیدم: [کرایه رو چند گفته به شما؟] وقتی گفت 40 تومن دوباره ازش پرسیدم: [ماشینایی که بیرون ترمینال واستادن کمتر نمی برن؟] که جواب داد: [فکر نمی کنم، کرایه ش همینه] منم قبول کردم! شماره پلاکش رو توی گوشی م ذخیره کردم که اگه خواستم بعدا واسه بابا اینا اس ام اس کنم! چند دقیقه ای بعد یه خانم جوان هم بهمون اضافه شد؛ می خواست که جلو بشینه ولی اون مردِ که من باهش صحبت کردم گفت دیسک کمر داره و نمی تونه عقب بشینه! یه مرد دیگه هم بود که سنِ ش پیرتر می زد، به خانمه گفت: [من پیرمردم! تو هم جای دخترم...] خلاصه خانمه قبول کرد و اومد پشت سرِ راننده و کنار باباش!!! نشست و یه معذرت خواهی از پیرمرده کرد که قصد جسارتی نداشته! توی ماشین از مکالمات خانمه حدس زدم که باید پزشک باشه! یا درحالِ خوندن پزشکی باشه. هر چند کیلومتر به ترافیک می خوردیم! کارم شده بود این که هی شیشه رو بدم بالا و پایین! وقتی که جاده خلوت می شد قلب مون رو میاورد تو دهنمون! با چه سرعتی می رفت لامصب (البته یه قضیه ای برام اثبات شده و اون این که راننده خودش سرعت رو حس نمی کنه و مسافر بیشتر از سرعت می ترسه!). پیرمرده و اون مرد جلویی که همون اوائل خوابشون برد! بیدارم می شدن بعضی وقتا؛ آخرای راه من و اون خانمه هم خوابمون برد!4
ساعت 12:15 رسیده بودیم تهران. سوار همون بی آر تیِ رفت! شدم و سبلان اومدم پایین. چون مسیرش یک طرفه بود اجبارا پیاده تا خونه رفتم. به سرِ کوچه مون نرسیده بودم دست کردم توی جیبم، دیدم کلید در خونه هست ولی در واحدمون نیست! حدس زدم توی ماشینی که آوردم هزارسنگر افتاده باشه. قبل این که موبایل رو آماده کنم تا به "علی.ا" بزنگم5 خودم رو دمه در یافتم! نگاه کردم دیدم چراغا روشنه. رفتم بالا. هرچی زنگ و در زدم کسی باز نمی کرد! از صدای آب فهمیدم احتمالا حمام رفته. بالاخره در رو باز کرد و گفت: [شانس آوردی! قرار بود برم خونه پسرخاله م]. صبح که از خواب بیدار شدم و اومدم رختخواب م رو جمع کنم کلیدم رو پیدا کردم!6
پ.نوشت1: البته بعدا که من برگشتم تهران، رفته بودن اون جا!
پ.نوشت2: اون فرد آقای "دش...ی" دوست "آقا رضا" بود
پ.نوشت3: پرسیده بودیم که چون اتوبوس دیگه نیست باید برم هزار سنگر آمل و بعد از اون جا با اتوبوس برم تهران.
پ.نوشت4: قبل این که توی تهران نگه داره بیدار شدم و دیدم همه خوابن!
پ.نوشت5: ساعتای 1، 1:15 بود!
پ.نوشت6: چهارشنبه با "علی.ا" رفته بودیم بالا پشت بوم که اگه بشه کولر رو راه بندازیم، کلید رو هم برداشته بودم و توی جیب شلوارک م بود و یادم رفته بوده که برگردونمش توی جیب شلوارم و وقتی خوابیدم از جیب شلوارکم افتاده توی رختخواب و موقع جمع کردنش هم نفهمیدم.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">