گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

گاه-نوشت-های یک مسافر

می_نویسم یادگاری تا بماند روزگاری؛ گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۰۸/۱۱
    :|

اولین مهمان! اولین میزبانی! 2

پنجشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۳، ۰۲:۳۸ ق.ظ
"مهتاب" واسه خودشون نیمرو درست کرد و خوردن (یادم نیست که اول ناهار! خوردن یا سالار خوردیم). گرم بود! کولر نداشتیم دیگه! "مهتاب" می خواست بره یه دوش بگیره اما وقتی حوله م رو برداشت تا دمِ در حمام رفت ولی پشیمون شد! منتظر موندیم تا "محمد آقا" داداشِ "حامد آقا" هم برسه، آدرس رو براش پیامک کرده بودم. وقتی رسید سریع میوه ها رو شستم و همراه با آب انبه آوردم. واسه این که تعارف نداشته باشن خودم اول برداشتم و شروع کردم به خوردن. اذون که دادن "محمد آقا" جهت قبله! رو پرسید و نمازش رو خوند.
دیگه کم کم داشت وقت خداحافظی می رسید و من از الان احساس دلتنگی پیدا کرده بودم. زنگ زدم به "علی.ا" و گفتم مهمون هام دارن میرن و می تونه بیاد خونه! اونم گفت دوره و دوساعت دیگه میرسه و ازم خواست تا برم پتوهاش رو از خشک شویی بگیرم و گفت که پول ش رو حساب کرده. بهشون گفتم باهاتون میام تا مترو، چون هم یکم بیشتر کنارشون بودم و هم یکدفعه ای توی خونه تنها نمی شدم! ساعت 20:30 از خونه زدیم بیرون، سرِ کوچه "محمد آقا" از ما جدا شد و رفت سمتِ خونه شون (مجیدیه جنوبی).
20:50 رسیدیم مترو و از هم خداحافظی کردیم. اصلا حسِ خوبی نداشتم و تمایلی هم نداشتم برم خونه ولی شخصی هم نبودم که تویِ خیابونا بچرخم! یواش یواش قدم برمی داشتم و احساس گنجشکی رو داشتم که دل کوچیکش پریشونه! دختره که از درِ مترو دیده بودمش ازم جلو زد و چند قدمی پشت سرش راه می رفتم که یکهو عقب گرد کرد و اومد به طرفم! ترسیدم! آدرس می خواست بپرسه (کوچه انقلاب) گفتم بلد نیستم، از هم جدا شدیم و من به راه مستقیم خودم ادامه دادم اونم رفت اون دستِ خیابون. رفتم پتو های "علی.ا" رو بگیرم، آقایه گفت بعدا آقای "ا" نیاد دعوامون کنه که چرا پتوهام رو دادین رفته؟! گفتم اگه ندین بهم جایِ خواب نداره اون وقت! گفت سه چهار تومن میشه! گفتم که گفتن حساب کرده! گفت آره میخواستم ببینم واقعا از طرف آقای "ا" اومدی یا نه! اومدم خونه زنگ زدم به "مهتاب" گفت تازه رسیدن به صادقیه. گفتم جاتون خالیه! بعدا اس ام اس داد که: ان مع العسر یسرا
خواستم بشینم واسه عوض شدن شرایط روحی م سریال شاهگوش رو نگاه کنم ولی اصلا حس ش نبود!
"علی.ا" ساعت 22:15 اومد؛ با اومدنش اوضاع م کم کم بهتر شد...تنهایی خیلی بده!
پ.نوشت: از بچگی همیشه یه اخلاقی داشتم وقتی مهمونی خونه مون میومد و بهم خوش می گذشت (مثلا خاله م میومدن خونه مون) تا چند ساعت به وسایل خونه و اسباب بازی هام دست نمی زدم و می گذاشتم همون جایی که موقع حضور مهمونا بودن بمونن و دپرس می شدم...هرچند زیاد حرف نمی زنم اما حضور توی جمع رو دوست دارم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۶/۲۰

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">